تبليغاتX
تکیه بر بال نسیم چنگ در گیسوی بید

سلام

فیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییق. بعد از قریب به 5 روز تلاش روح فرسا عاقبت موفق نشدم گوشیمو ه* ک کنم و فردا میفرستمش پیش دکتر!

گوشیم e71 و بعد از تحقیقاته اخیرم چندان امیدی هم ندارم که بشه جای دیگه ای هم ه*کش کرد. متاسفانه فونت فارسیه روش پریده و دیگه نمیتونم باهاش بیام اینترنت وبلاگ بخونم یا اس ام اسهای فارسیه دوستان که چپ راست باید جواب بدم که شرمنده من فارسی ندارم و مطالعه کنم!!! شبها خواب چهار گوشهای سفید با وسط مشکی میبینم. یه پیام حیاتی که  من نمیتونم بخونمش!!!!

هر چند که نشد اما خداییش کیف داد. هر چند یه وقتهایی نزدیک بود میزمو گااااااااز بگیرم یا گوشیمو پرت کنم توی دیوار اما خیلی چیزها یاد گرفتم. و الان از خودم ناامید نیستم چون تا آخر تمام روشهای موجود و امتحان کردم و هیچ جا هم نخوندم که کسی تا حالا e71 کو موفقیت آمیز ک* رک کرده باشه.
از اون مهمتر یه موجود از خودم پرو تر و لجباز تر و یه دنده تر پیدا کردم که عین الاغ تو صورتم نگاه میکرد و میگفت نچچچچچچچچچچچچچچچ (درست حدس زدید موبایلم و میگفتم!!!) فچ کنم آه ه ه اونایی که عین بیل تو صورتشون ذل زدمو گفتم نچ گرفتتم !

اما گفتم خییییییییییییییلی چیز های باحال یاد گرفتم که اگر عمری باقی بود میام میگم شما هم کمی چشم و گوشتون باز بششه مادر.

همین

پ ن: من هنوز سر قولم هستم ها. هفتۀ اول و به "شناخت خود" اختصاص دادم. باز هم اگر عمری بود میام میگم از کشفیات شگرفم

پ ن2: از اون مهمتر اینکه وبم به مناسبت در گذشت گوشیم سیاه پوش نشد این خودش کلیییییییییی خوبه ها!!!

پ ن3: میخوام کلاس فردامو با افتخار بپیچونم و بخوابم

پ ن4: دخملم خداییش فتوژنیک و با کمالاته. تحصیل کرده با شخصیت.  اما حیف که لجبازه. میگن به من رفته! :))))

پ ن5: wish me luck


نوشته شده توسط hobbit در ساعت 2:18 | لینک  | 

ُسلام

گفته بودم حقیقتا به این قضیه اعتقاد دارم که گاهی چیز های بی مصرفی توی زندگی ما هستن که سدی میشن جلوی جریان حوادث. باعث میشن احساس رکود و افسردگی بکنیم. این چیزها میتونن خیلی کوچولو یا خیلی بی معنی باشن مثل یه بسته بیسکوییت که مدتهاست ته کمد مونده نه خورده میشه نه دور ریخته میشه. یا یه دفتر یادداشت قدیمی که فقط چند خط توش نوشته شده بعدش هم به فراموشی سپرده شده و سالهاست به این امید نگه داشته شده که شااااااااید یک روز کاغذ توی خونه قحطی بشه یه تریشه دستمال کاغذی نباشه که روش آدرس دختر همسایۀ کبری خانومو بنویسیم.

این چیزهای دور ریختی شامل خاطرات هم میشن. خاطرات کهنه و خاک گرفته که نبودنش از بودنش خیلی بهتره.

خلاصه اینکه باور دارم آدم بیش از سالی یک مرتبه به خونه تکونی احتیاج داره. برای همین خونۀ دل و اطاقمو با هم تکوندم و این کار کلی ماجرای جدید و وارد زندگیم کرد. حساااااابی سرم شلوغ شده در حدی که فرصت نمیکنم حتی به طلف کردن وقتم فکر کنم

نیمگم خیلی اتفاقات هیجان انگیز و خفن کوپی ها نهههههه اما به هر حال از یک نواختی و در بیکاری به مرز جنون رسیدن خیلی بهتره.

اول اینکه یک تحقیق دارم که موضوعشو دوست دارم. در واقع موضوع سخنرانی هست. یک چهار چوب کلی براش در نظر گرفتم اما دنبالش نرفتم هنوز.

ولی موضوع از اون مهمتر  که خواب و خوراکمو ازم گرفته موضووووووعه........
.
.
.
.
.
نه اشتباه حدث زدین... از کجا میدونم اشتباه حدث زدین؟ از اون جایی که فکر کنم کمتر کسی این قدر خل باشه که به خاطر موبایلش بیخیال خواب و خوراکش بشه.
خدمتتون عرض کرده بودم که گوشیمو خودم آپ دیت کردم و فارسیش پریده بود و اینا. بعد خودم یه برنامۀ مااااااااااه براش دانلود کردم.(که حالا اکسپایر شده و من بد بخت شدم) خوب عزیزان بعدم گفتم با اون یارویی که میتونه موبایلتونو سیم ثانیه درست کنه دعوا نکنین. چون میشین مثل الان من. بدددددددددددددددد بخت. بیچاااااااااره.
اون شون جان میگه بده من میدم بهش. به هر حال که میفهمه مال منه!!! از تصور اون لبخند موزیانه و اون منت که میخواد بزاره رو سرم و بهم بگه دیدی گفتم شما خانوما خنگین اعصابم خط خطی میشه.

امروز سر نماز که داشتم با خودم فکر میکردم (میدونم آدم باید حواسش به خدا باشه اما یه هو از دستم در رفت) به یه فلسفه  رسیدم اونم اینکه ما لزوما چیزی از مردا کم نداریم بزرگترین فرقمون در این هستش که گاهی خودمون توانایی هامون و دست کم میگیریم. فرقمون توی اینه که همیشه در حد فکر میمونه کارهامون هیچ وقت اقدام نمیکنیم چون میترسیم که خوب نشه. خوب نشههههه. همین یارو هم شونصدتا موبایل داغون کرده تا شده این! فرق اون با من هم در اینه.
پس منم یه جورایی تصمیم گرفتم بیفتم به جون گوشیم (البته انشاااااااااالا نمیترکونمش.) تا هم یه پوزی بزنم از اون پسره هم کلی حس فمینیستیم ارضا بشه

همه هم کلی من و تشویق کردن. یه مرض دیگه ای هم دارم که یک کاری و که شروع کردم باااااااااید تموم بشه. از دیروز هزار بار دست کشیدم اما دوباره گفتم یه بار دیگه.

خلاصه اینکه قرض از مزاحمت این بود که بگم دارم میرم ببینم با گوشیم چه کار کنم. دعااااااااا کنین نترکونمش خییییییییییییییییلی دوسش دارم.

خودتون میفهمین چی شد دیگه اگر فردا دیدن اینجا پارچۀ سیاه نصب کردن بدونین گوشیم شجاعانه جنگید اما عمرش به دنیا نبود.

همین

پ ن: حتمااااااااا برام دعا کنین به خاطر زنده نگه داشتن حس فیمینیستیمون خانومااااااااااااااااا و یادمون باشی ما با نرینه ها هیچ فرقی نداریم جز اینکه مثل اونها خودمونو باور نداریم و فکر نمیکنیم یه دونه ما هستیم و یه دونه دنیا!!!!

پ ن2: wwwwwwwwwwwwwwwwwwish me luck



نوشته شده توسط hobbit در ساعت 18:11 | لینک  | 


سلام :)

این روزها پروژۀ خطیره "بدو بدوووووو 4ماه 10 کیلو حرااااااجه. بخر, ببر, حالشو ببر" حسابی فکر من و به خودش مشغول کرده.

واقعا میخوام به چشم یه تحقیق بهش نگاه کنم. ببینم میشه این پروسۀ غم انگیز و یک جورهایی راحتش کرد. گفتم قصد هم ندارم پیش دکتر تغذیه برم. در واقع هر کسی باید اول بتونه خودش خودشو قبول داشته باشه و باور داشته باشه دیگه منم میخوام این کارو انجام بدم تا پیش خودم تو کارنامۀ خودم نمرم بیست بشه. میخوام این کار و بکنم ببینم میتونم بدونه اینکه زور بالای سرم باشه تلاش کنم تا به هدفم برسم یا نه!

پس نشستم فکر کردم. از برنامه ریزی متتتتتنفرم قصد هم ندارم یه برنامۀ سفت و سخت برای خودم ترتیب بدم اما یه چهار چوب کلی نیاز هست.

1. تعیین هدف: چیزی که مثل اهرم فشار عمل کنه و هر وقت کم آوردم دست به دامنش بشم تا امید پیدا کنم

2. صادقانه عادات اشتباهم و پیدا کنم : باور دارم اینکه میگن باید رژیم غذایی مونو عوض کنیم صحیح نیست باید بگیم " باید عادات اشتباه غذایی مونو عوض کنیم"

3.بعد از مشخص شدن عادات اشتباه سعی در تغییرشون بدم

4. منطقی باشم. افراط نکنم. باور کنم من یه فرشتۀ مقدس نیستم و اشتباه میکنم

5. ولش کن نباشم اما سخت گیری افراط گونه هم نداشته باشم

به امید پیروزی :)
همین

پ ن: فکر کردم اول که یه وبلاگ جدا بسازم برای این موضوع اما بعدش دیدم دلیلی نداره بالاخره اینم قسمتی از زندگیه منه و داره برام اتفاق میفته. در ضمن فرزند کمتر زندگیه بهتر
نوشته شده توسط hobbit در ساعت 12:28 | لینک  | 

سلام

نمیدونم هیچ وقت تجربه کردین مثلا تصمیم میگیرین از فردا ورزش کنین اما یه مرتبه سرما میخورین یا تصمیم میگیرین هفتۀ یک کتاب بخرین و میزنه شلوار جین قشنگتون سوراخ میشه و بودجۀ کتاب و صرف خرید یه جفت شلوار دیگه میکنین (خرید یک سال کتاب منظورمه! شایدم 2 سال!!!)

خوب بااااااااور کنین من هم هر وقت تصمیم گرفتم رژیم بگیرم (که خداییش به طور میانگین هفته یک بار این تصمیم و گرفتم از 5 سال پیش به این طرف!) زده صاااااااااف فرداش مهمون شدم. نه یه جا نه دو جا چننننند جا! کی بود آمدم وجدانی قسم خوردم الهیییییی سوسک بشم اگه تا 4 ماه دیگه لاغر نشم... پریروز ... آفرین. خوب دیروز که میشه فردای پریروز 2 جا مهمون بودم. صبحو با موفقیت پشت سر گذاشتم. چون کلا خیلی اهل شیرینی جات نیستم (جز چه وقتهاییی ...........درسته همون روزهایی که میخوام رژیم بگیرم. آفرین دارین کم کم من ومیشناسین!) نهار... خوب دروغ چرا یک کف گیر برنج خوردم با سوپ (یک کفگیر حق مسلمه منه و من اگه پلو نخورم حتمااااااااااااا میمیرم. بدونه شک. مطمئن باشین) عصرش هم مهمون بودم. و چون قبل رفتن به مهمانی کلاس هم داشتم رسیدم اونجا اندازۀ یک گاااااااااو گشنه بودم. خیلی نخوردم ها ولی حالا...

از دیروز که بگذریم صبحی کلۀ سحر هم کلاس داشتم بعدش رفتم با دوستان به در و نزدیک ظهر گشنه یه سری زدیم چای خانۀ سنتی. دست بر غذا یه یارو هم اونجا مشغول مطربی بود. واقعا حنجره طلایی بود! بالاخره آدم توی چای خونه یه چیزی میزاره تو دهنش دیگه.
ظهر هم مهمان شدم تاااااا الان که آمدم منزل.
 
دیگه جونم براتون بگه. فردا هم دو جا مهمونم. یکشنبه هم یک جا.
فعلا برنامم اینه

اگر وقت ملاقات خواستین باید از یک مااااااااه قبل تماس بگیرین تا منشیم هماهنگ کنه براتون. (عزیزم یه ماشالاه هم کنارش بگو دیگه. ازت کم که نمیشه!)

 حالا بگو تا دو روز پیش هییییییییییییچ کس اسم ما رو هم نمیاورد حالا یه هو چه طو شد همه هوس کردن ما رو دعوت کنن خدا میدونه.
با این حال من ویرررررررررررم گرفته حتما این کارو بکنم مسایل مربوط به شکمم هم از این به بعد در آرشیو موضوعی به اسم "روز شمار" ثبت میشن و خاص نوشت محسوب میشن. (البته باید اسمشو بزارن غم نامه اما چون شمایی نمیزارم)

شبی یک ساعت پیاده روی سریع دارم آدم هم گفتن عادت پذیره (قربون شما اختیار دارین چشاتون ما رو فرشته میبینه!!!! لطف دارین) خلاصه اینکه میخوام ببینم امکانش هست خودم و به چیزهای خوب عادت بدم یا نه.

همین

پ ن: گفته باشم هر کسی هم دوست داشت تشریف بیاره با هم شروع کنیم. پیشنهادی. تجربۀ خاصی چیزی هم داشتین اگه بگین مممممنون میشم حسابیییییییییییییییییی

پ ن2: من 3 روز صبح ها ساعت 7:30 تا 8 بلند میشم

پ ن3: خوب اینکه چون مجبورم اگر نه همون حول و حوش ظهر بلند میشدم به نظرم چیزی از ارزشه کارم کم نمیکنه......... میکنه؟؟؟؟؟


پ ن4: این عکس صرفا جنبۀ مازوخیسمی دارد :)


بعدا نوشتتتتتتتتت....
پ ن5: یک ساعت پیاده روی سریع انجام شد :))
نوشته شده توسط hobbit در ساعت 19:45 | لینک  | 

سلام

دیشب باران بارید. دیشب باران بارید. دیشب باران بارید. بعد از مدتها پردۀ اطاقم را کنار زدم. مدتی بود با خورشید, حیاط, ماه و گلها قهر بودم و حوصلۀ دیدنشان را نداشتم اما دیشب باران بارید و من پرده را کنار زدم. پاهایم را که از سرما مثل دو تکه یخ شده بودند به دیوار سرد تر تکیه دادم. دستهایم را دور زانوهایم حلقه کردم و به بیرون خیره شدم.

دیشب باران بارید. نه تند و با عجله و عصبی مثل بارانهای بهاری که قوقا میکنند, من صدایش میکردم        نرم نرمک و مداوم و زیاد اما با وقار عین یک بانو.  به چراغهای خیابان خیره شده بودم و به صدای باران گوش میکردم. انگار با من بود. انگار به شیشۀ دلم میخورد که این روزها آن قدر نازک شده که تاب نوازش هم ندارد. من متعجب بودم که چه طور نمیشکند!

دیشب باران بارید. و من در اطاقم تنها بودم. جای دیگری بودم حتی پیش خودم هم نبودم. ناگهان اتفاق افتاد...

دیشب باران بارید و همه چیز را از دل من شست. انگار دوباره, دوباره متولد شدم. انگار کسی با یک کلید چراغ دلم را روشن کرد. سبک شدم. نفس عمیییقی کشیدم. تنها بغض گلویم بود که من را روی زمین نگه داشته بود اگر نه مطمئنم در هوا شناور میشدم.

اما این بغض فرق میکرد. از خوشحالی بود. من خوشحال بودم. برای خودم خوشحال بود. همراه باران باریدم و ناگهان همه چیز را بخشیدم. همه کس را بخشیدم.

من دیشب خودم را هم بخشیدم.

چون دیشب باران بود که میبارید!

همین

نوشته شده توسط hobbit در ساعت 22:6 | لینک  | 

دوباره سلام :)

اااهم اااهم همه میدونیم که رو دربایستی یا به قول خودمون رو درواسی چیز .... نمیشه گفت بد اما اگه گرفتارش بشی خلاص شدن ازش کار سختیه!

امروز میخوام خودم خودمو تو رو دربایستی بندازم.

بنده جلوی آینه تمام قدم که ایستاده بودم یه مرتبه احساس کردم یااااااا آینه ام کوچیک شده یا من خیلی گنده شدم. به هر حال به عمق فاجعه پی بردم و نیست که شخصیت اصلی فیلم هم به خودش قول داد تویه زمان مشخص یه کاره خاص و انجام بده منم الان جو گیر شدم و تصمیم گرفتم تا 4 ماه دیگه 10 کیلو لاغر بشم

و شما ها هم به عنوان خواننده های مهربون قراره کلی برای من دست بزنین تشویقم کنین و ازم حمایت کنین و اگر کوتاهی کردم بهم بگین با مهربونی البته.
و اگر بعد گذشت 4 ماه به هدفم نرسیده بودم گوجه فرنگی, تخم مرغ و لنگه کفش پرت کنین تو مونیتورتون تا مراتب خشم و غضبتون نسبت به این بندۀ سست عنصر را به تمام جهانیان اعلام کنین و مشت محکمی بزنین تو دهن اون که باید بزنین  انشاااااااااااااااالا.
 
همه بگین ماشالا و یا علی....

همین

پ ن: اگر کسی خواست همراه من بشه توی این راه بازم یا علی

پ ن2: تصمیم دارم خودم با عقل ناقص خودم یه برنامه تهیه کنم برای لاغر شدنم و قصد ندارم به دکتر مراجعه کنم

پ ن3: تازه همین قد که مثلا نگفتم میخوام تا پس فردا 10 کیلو لاغر بشم باید به من افتخار کنین. این یعنی من الان کلی آدم صبوری شدم کلی عاقلانه دارم فکر میکنم!!!

پ ن4: هاااا اگر هم فکر کردین میگم الان وزنم چه قده معذرت میخوام اما کور خوندین الان 10 ساله کسی نمیدونه من وزنم چه قدر یعنی نتونسته از زیر زبونم بکشه اون وقت میخواین من بیام توی یه رسانۀ عمومی جار بزنم. اببببببببببببببببببداااااااااااااا... امکان نداره

پ ن5: در ضمن فکر نکنین من الان یه غول گنده هستم که قل قل خوران میاد و میره. اما دوست دارم لاغر تر از این باشم خوب ما اینجوریم دیگه

پ ن 5: من پی نوشت دوست دارم متوجه شدین مگه نه؟





نوشته شده توسط hobbit در ساعت 23:21 | لینک  | 

سلام

ااااااااااام غذاااااااااااااا

(چه خوب که مامانم اینجا رو نمیخونه اگر نه اخماشو توی هم میکشید و خیلی محکم خیلی جدی میگفت "هابیت یه دختر هییییییییییییییییییییییییچ وقت در بارۀ غذا این جوری صحبت نمیکه!")

فیلم "جولی و جولیا" رو دیدم و از اون جایی که خوب نیست آدم تنها خوار باشه میخوام پیشنهاد کنم که شما هم حتما نگاش کنین. هر چند کلی به اهداف عبادی سی*اسیه من در ضمینۀ رژیم گرفتن ضربه خورد اما خیلی از دیدن فیلم حال کردم. و حقیقتا بعد از مدتها لذت بردم.

همین قد بگم که بسیار فیلمه لطیفی بود. و اگر حوصلۀ فیلم جنگی, پلیسی,جنایی, صورتی و غیر رو ندارین حتما این و نگاش کنین و حالشو ببرین!


عکس بالا: حتما میشناسین. مریل استریپ که به نظر من خییییییییییلی عالی بود تو این فیلم

عکس: اینم ایمی آدامزه و با وجودی که توی فیلم کلی غذای چربه فرانسوی خورد و هی اعلام کرد که چاق شده به نظر من به طرز ظالمانه ای هنوووووووز لاغر بود (من حسود نیستم)

عکس: این دو نفر این قدر زندگیه مشترکشون قشنگ بود که در توضیحش فقط میتونم بگم .........فیییییییییق!

(مننننننننننن حسووووووووووووود نیستم!!!!)

همین

پ ن: بون اَپِ تیت (با لحجۀ فرانسوی بخونید!)

پ ن2: من رفتم نون با پنیر بخورم





نوشته شده توسط hobbit در ساعت 21:35 | لینک  | 

سلام

به شدت با هم بحث میکردند. دربارۀ همه چیز در بارۀ همۀ اشتباهات کرده و نکرده شان. چند روز بود که این شده بود فعالیت فوق برنامۀ هر دو نفر. (پیدا کردن مشکل و زدنش تو سر طرف مقابل)

اما هنوز آن قدر قاطی نبودند که بی خداحافظی تلفن را قطع کنند. هر چند از روی قیض و خیلی سریع این کار را میکردند اما به هر حال انجام میدادن ای فریضۀ مهم را.

چند لحظه نشده بود که گوشی را قطع کرده بود و هنوز میشد حرکت نبض در شقیقه هایش را حس کرد. عصبانی بود. شاید هم نا امید شده بود و یا هر دو. دوباره گوشیش زنگ خورد. برش داشت.

"اااه دوباره اینه. دیگه چی کار داره؟" گلوشو صاف کرد بقض شو فرو داد و دکمۀ سبز و فشار داد "بله"

گفت:" خواستم بدونی دوست دارم."

پوزخندی زد. قبلا در این مواقع خودش را سرزنش میکرد اما این بار هیچ اعتراضی در سرش طنین نداخت.

جواب داد" لطف داری. واقعا سره من منت گذاشتی. من شرمندم. خوب دیگه چی؟"

گفت:" هیچی فقط خواستم بگم من دوست دارم "

جواب داد " باشه!"

همین

پ ن: طبق روال معمول خودم با تاخیر عید و به همه تبریک میگم. مثل اینکه اصلاح ناپذیرم بنده!!!!!!!






نوشته شده توسط hobbit در ساعت 20:57 | لینک  | 



سلام

چند وقت پیش یکی از دوستان با کلی شووق و ذوق و اشتیاق گفت " هابیت این آهنگ جدیدی و شنیدی؟ " منم که این روزها صدای خودمو هم به سختی تاب میارم و کلا تحمل شنیدنه ولوم بالاتر از 2 دسیبل ندارم با یه لبخنده گشاده گفتم "نهههههههههه عزیزم. چی هست؟"

اونم برام آهنگ "همه چی آروم" رو گذاشت. در اون موقع همه چیییییییز در زندگیه من حسابی نا آروم بود. دو خط اول آهنگ و که شنیدم اشک توی چشمام حلقه زد هیچ چیز دیگه از این آهنگ یادم نیست جز " همه چی آرومه. من چه قد خوشحالم!!!!!!!!!! " 

انگار اینا رو عمدا میگفت تا مطمئن بشه خوب دارم زجر میکشم و مزه مزش میکنم. خیلی زووور زدم که اشکام نریزن. من تو زندگیم جلو هیییییییییچ کس گریه نکرده بودم اما اون روز دیگه داشتم به کل کنترل همه چیز و از دست میدادم.

حالا دوستم این وسط با چشمایی که برق شادی توشون موج میزد به من خیره شده بود و منتظر بود من هم نظرمو بگم. بگم چه قدر قشنگه و دوست داشتنی. در اون لحظه از این آهنگ متنفر بودم. اما هر طور بود در حالی که به زمین خیره شده بودم و یه لبخند روی لبم ماسیده بود خندیدم و گفتم " چه قدر صادقانه میخونه!"

و به خودم قول دادم تا همیشه از این آهنگ متنفر بمونم.

اما دست بر قضا دیروز دوباره شنیدمش. اینبار کمی بیشتر بهش گوش دادم هنوز از شنیدنش غمگین میشم اما حقیقتا دلم میخواست کاش من هم میتونسم از ته قلبم و به همین سادگی بخونم "همه چیز آروووووووووووووووووووووووووووومه. من چه قدددددددددر خوشحالم"

همین


پ ن: من حالم خوبه. همین طوری یاد این موضوع افتادم

پ ن2: http://www.efundl.com/music/1388/06/Hamid_Talebzadeh__Hamechi_Aroomeh.mp3

متاسفانه من نمیتونم یا بلد نیستم لینک بزارم اما آدرسش اینه. برین بشنوین. به نظر من کمی زیادی دیگه غلیظه. اما کی دوست نداره صادقانه اینا رو با خودش تکرار کنه؟؟؟؟

پ ن3: دارم یخ میزنم

نوشته شده توسط hobbit در ساعت 21:37 | لینک  | 

سلام

دیشب جایی مهمان بودم که حتما و اجبارا و رو کم کنین هم که شده میبایست در بهترین حالتم به نظر بیام . اون مژه گان مصنوعی خاطرات هست که. خوب دیروز جلوی آینه نشستم اول کمی با خدای خود راز و نیاز کردم که خداااااااا بیا و آقایی کن و امروز آّبروی مارا نبر و نگذار چون عقدۀ مژگان شهلا را داریم مضحکۀ این آن شویم و عین هشت پا به نظر برسیم. بعد پشت چشممان را سایه مالیدیم و سپس اقدام به نصب مژه کردیم ....................................

ااااااااااااااااااااااااااااااااام چی فکر میکنین........

..

.

.

.

بله در نهایت تعجب خودم به راحتی انجام شد. البته نه راحت راحت. کل آرایش من یک ربع طول میکشه حالا چون شمایی 20 دقیقه آاااااخرش نیم ساعت اما دیروز فقط سه ربع مشغول ور رفتن با چشم و چالم بودم

عملیات موفقیت آمیز انجام شد بله و اصلا شبیه به هشت با نشدم اما میدونین چیه این نشون میده که من این قدر کم مژه دارم که بعد نصب یه دست کامل از نوع مصنوعی و کارخونه ایش پشت چشمم هنوز هم مژگان در حد تیم ملی شهلا نشدن

به هر حال دیشب ما به این خواسته یمان رسیدیم اما آخر آخرش هم به کشف و شهودی رسیدیم. دیدین این مایه دار ها همیشه دیپرس میشن. دیدین میگین با خودتون مثلا " آخه زنیکه پول داری, ریخت و قیافه و هیکلم که ردیفه, پولم که ااااااااااااااااز اینجاااااااا تا اونجا دیگه چرا دپرسیون میگیری آخه!"

خوب جوابش خیلی سادست عزیزم. دله آدم که خوش نباشه دیگه اینا براش مهم نیست. فوقش یه لحظه است لذت این چیزا. اول باید آدم دلشو شاد کنه بعد در کنارش این چیزها رو به دست بیاره تا خوش بخت و خوش وقت بشه.

مخلص کلوم اینکه دیروز لب و لوچۀ روح ما آویزان بود و هی کش کش پشت سرمان بر زمین های خاکی کشیده میشد!

همین




نوشته شده توسط hobbit در ساعت 13:59 | لینک  |