تبليغاتX
تکیه بر بال نسیم چنگ در گیسوی بید

سلام

اگر بگم امروز قلبم حسابی از دست همسفرم شکسته چی داری بهم بگی؟؟؟!

اینکه " تو مگه قلب داشتی؟ "

بی انصاف نباش. یعنی تا حالا ندیدیش؟ یعنی من این قدر نقشمو خوب بازی کردم که هیچ کس شک نکرد به اینکه منم قلب تپنده ای دارم.

از بچگی از بازیگر  شدن متنفر بودم. میگفتم " نمیتونم دروغ بگم. نمیتونم برم تو قالب کسی که من نیست" امروز اما فهمیدم چه بازیگر چیره دستی شدم. چه خوب میرم تو قالب کسی که من نیست. چه خوب این همه سال.... بگذریم!

زندگی زیباست. بله البته من منکرش نیستم اما هر کسی بلد نیست زندگیشو زیبا زندگی کنه.

آره عزیزم امروز روم به توست. میدونم که گذرت به اینجا نمیفته و شاید هیچ وقت نشنوی حرفهای منو. راستی مگه از همین قضیه دعوامون شروع نشد " تو هیچ وقت حرفهای دلتو به من نمیگی! " منم گفتم " من حرفی برای گفتن ندارم " او وقت تو بیشتر ناراحت شدی اون وقت من هم از دست خودم ناراحت شدم. اما تقصیر من نیست. به من یاد دادن سخت اعتماد کنم, دیر اعتماد کنم. من یاد گرفتم بیش تر از هر چیزی احساساته خودمو بقل کنم و مواظب باشم کسی بهشون آسیب نرسونه. میدونی وقتی سالها از چیزی مراقبت کنی با چنگ دندون کم کم سرد میشی سخت میشی عین فولاد هم سرد هم سخت هم شکننده.

ای کاش میشد یک روز صبح بلند شد و یک آدم جدیدی بود. میدونی قبول این اتفاق برای اطرافیان سخت تر از خوده آدمه. پس بهتره بگیم ای کاش میشد یک روز صبح بلند میشدم و میزاشتن یک آدم جدید باشم. قبولم میکردن.

خسته شدم. واقعا خسته شدم! و تو دیگه دستتو دراز نمیکنی که اشکهای یخی من و پاک کنی. چرا؟ تو که میگفتی تا آخرش هستی.

همین

 

نوشته شده توسط hobbit در ساعت 23:5 | لینک  | 

سلام

میخوام برم جراحیه پلاستیک کنم. چرا؟ دماغم نه اون حالا کمی گنده هست اما همینی که هست. لبام؟؟؟؟؟؟؟ نه کاملا میزون هستن مشکلی نیست. گونه؟ نه گونه هم دارم به مقداره لازم با کمی گریم و اینا هم حسابی میزنه تو چششم از 6 تا عمل هم بهتر. چین چروک؟؟؟؟ برو برو من هنوز در اون فووانه جوونیمه بی تربیت! 

ها راستش میخوام برم این گوشامو بکنم بدم یک جفت گوش خر برام بکارن. به هزار و یک دلیل البته.

اولا دیگه کسی من و ببینه خدایی نکرده شک و شبه ای براش پیش نیاد که من میفهمم! دوما گوش خر نرم و پشمالوست. گرمه برای روزهای سرد سال. دراز و جا داره. یعنی میشه شونصدتا گوشواره و سیخ و میخ بهش وصل کرد اما هنوز جا داشته باشه. وقتی مگس روش بشینه لازم نیست دست مبارک و تکون بدی خودش تکون میخوره و رفع مزاحمت میکنه.

چون که بزرگتر از گوشه انسانه صداها رو با وضوح بهتری میشنوه پس شک شبه ای مثلا براش پیش نمیاد فکر کنه 5 میل*یون گفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یا 25 میل*یوننننن آیا؟؟؟؟؟!!!! 

با این روش هم در بین انساها محبوب میشم هم حیوانات. تازه اگر برم استخر در حالی که زیر آبم صداهای روی آب و هم میشنوم. 

تازه هر چی گوشم درازتر بیشتر نشونۀ " شرافت و فرهیخته گی و عزت و بزرگیۀ" منه.

خلاصه اینکه شما جراحی, متخصص با تجربه و فهیمی نمیشناسین که این گوشای من و درست کنه لطفا؟

اگر آدرسی دارین خواهشا تو قسمت نظرات بزارین ممنون میشم!

همین.






نوشته شده توسط hobbit در ساعت 12:6 | لینک  | 

سلام

امروز داشتم با خودم فکر میکردم که چرا "لیو تیلوری" "آنه هیتویی" چیزی نشدیم. حالا خودشون هیچ چرا شبیه شون هم نشدیم. عزیزم تو میدونی چرا؟

حالا من اگه بگم حوصله ام از خودم سر رفته تو ممکنه بگی " به درک " البته برای تو هم نباید چندان فرقی کنه حق داری! نمیدونم یک دفعه دیدی رفتم مثلا موهامو از ته زدم و شبیه مستراح شور شدم بعد به غلت کردن بیفتم. نظرت چیه؟ خوب میخندیم. تو به من بخند من هم به خنده هات میخندم. 
میدونی چی دلم میخواد؟ یک عالمه گلدون گل. از اون گلهایی که 2 سال پیش عید توی گل فروشی دیدم که عین بوداغ بودن اما صورتی و توی گلدون که هنوز چشمم دنبالشون اما نیستن دیگه! دلم بن سای میخواد چون نیاز به توجه و محبت داره. که توقعی ازت نداره. میزاره هر جور دوست داری باهاش رفتار کنی. چون ارزش داره. چون دلم میخواد یک چیزی داشته باشم ماله خودم باشه اون جور که خودم هستم باهاش رفتار کنم. دلم کاکتوس میخواد با وجودی که به خودم قول دادم که دیگه کاکتوس نخرم اما الان مدتیه بدجوری دلم هواشو کرده.

دلم اون مبل قرمزه که راکر بود و زیر پاش میامد بالا و پشتش میرفت عقب و میخواد. تا بزارمش جلوی پنجرم تا عصرا برای خودم یک فنجون قهوه دوست کنم ( یک قاشق چای خوری قهوه ترک, یک قاشق چای خوری شکر و شیر) بشینم روش کتاب مورد علاقمو بخونم بعدش هم روش خوابم ببره.

دلم آهنگهای مرتزات میخواد فقط موسیقی بی سر و صدای خواننده.
اگه میشده این فریاد خفه شده توی گلورو آزاد کرد شاید فقط دلم یک پیتزای خوشمزه میخواست نه چیز دیگه. اگر میشد...

حالا به نظرت دلم چیز زیادی میخواد؟


همین



نوشته شده توسط hobbit در ساعت 11:7 | لینک  | 

سلام

حالا وقتی آدم حالش خوب نیست اینجام باید بیاد بگه من خوبم آخره خوشحالم نه دیگه

والا امشب هم که بگذره میشه 48 ساعت که نه من از اون شون جان خبر گرفتم نه اون شون جان از من. خدا پدر لج و لجبازی و بسوزونه که بد دردیه. حالا اوشون قبلا مبتلا نبودن کمال بنده درشون اثر کرده اما متاسفانه نمیدونه که من تویه این رشته حداقل نصف بیشتره موهامو سفید کردم! به اصطلاح پیش کسوت هستم احترامم واجبه.

راستش امروز یک نامه نوشتم براش. مشکلش این بود که من حرف دلمو بهش نمیگم. منم یک جوری حرفه دلمو بهش گفتم که دیگه نخواد دوباره بشنوه از درد و دلم.

خلاصه بگم این یکی دو روز حسابی بهم بد گذشته. و واقعا نمیدونم بعدش چی پیش میاد. یک وقتهایی با خودم فکر میکنم که خدا گفته زن و مرد آفریده که برای هم آرامش ایجاد کنن. پس آخه کجان این موجودات؟ چرا ما نمیبی نیمشون. نه خداییش چند تا زن و شوهر یا اصلا زن و مرد میشناسین که وجودشون به اون یکی آرامش بده. از اعصاب روان همدیگه برای پرورش مرغ و ماهی و قاطر استفاده نکنن. از هم توقع  بیجا نداشته باشن. دایم نشینن بگن "آآآآآی پدرمو در آورده بسکی غرغر میکنه" "هر کار براش میکنم راضی نمیشه!"

آخ زندگی کردن سخته به خدا. اگر پسر بودم که عمرا این سال ماها تن به ازدواج میدادم. میرفتم برای خودم دنیا رو میگشتم. یادمه که جوان بودم فکر میکردم من هم یک روز " soul mate" خودمو پیدا میکنم. یعنی در واقع به این اعتقاد داشتم که خدا برای هر کس یک جفت آفریده. اما خوب ظاهرا نسیب ما که نشده انشالا  قسمت شما بشه. از زندگیتون حال کنین!

منم قبول دارم زندگی بالا پایین داره اما اگر پشت آدم قرص و محکم بود به یک پشت وانۀ عاطفی اون وقت دیگه غمی نبود چون هر وقت پشتتو نگاه میکردی کاری به جز شاکر بودن نداشتی اما بد بختی وقتیه که دردتو نتونی به کسی بگی. آی آی آی

من خوبم بسیار شما هم خوب باشید بهتر از من


همین!










نوشته شده توسط hobbit در ساعت 22:24 | لینک  | 


یک جواب کوچولو هم برای ساعت بدونه عقربه گذاشتم. خوشحال میشم اگر نظری داره در این باره بشنوم


سلام.

حتما باید بگم حوصله ندارم یا معلومه. امروز صبح با بابام رفته بودیم بیرون شهر تا گشتی بزنیم و من به اصطلاح تو خونه نپوسم. بابا هم داشتن غرغر میکردن و زیر لب میگفتن که مامانتم جونیاش همین طور بود منتها اون دم غروب قلبش میگرفت.

منم به شوخی گفتم " آخ کی بشه که من دم به دم احساس نکنم دارم میپوسم!" اما انگار جوابشو میدونستم. وقتی این طور میشه که به یک رضایت قلبی رسیده باشم. راستش کمی نگران شدم. پیش از عید خیلی به هم ریخته بودم. به طوری که کم کم داشت جنون میگرفتم. اینجا رو راه انداختم واقعا زحمت کشیدم تا تونستم اون بیتابی و کمی کنترل کنم. اما الان دوباره انگار داره میاد سراغم در هیچ حالتی احساس آرامش نمیکنم. نمیخوام دوباره اون جوری بشم اصلا.

راستی مایکل جکسون هم در سن 50 سالگی در اثر ایست قلبی در گذشت. البته من هیچ علاقه یا تعصب خاصی روی این آدم نداشتم. اما نمیدونم چرا این قدر متاسف شدم. واقعا چرا؟ شاید شاید گوشه نشین شدن آدمهای مشهور غم انگیزه. یکی از بدترین چیز ها به نظر من اینه که خدا آدم و از عرش به فرش برسونه. حالا نمیگم این آدم به فرش رسید اما خیلی نزدیکش شد. باعث تاسف بود وقتی میدیدی میتونست خیلی زندگیه بهتری داشته باشه اما دستی دستی همه چیزش و نابود کرد و نتیجۀ اعمالش شاید یک مرگ زودرس و نابه هنگام و براش رقم زد.

به هر حال مرگ چیز جالبی نیست. مخصوصا وقتی... بگذریم.

میدونی که خیلی خوش اخلاقم با اون شون جون قهرم. البته قهر به سبک مخصوص خودم. یعنی باهاش حرف میزنم اما حسابی در حرف زدن امساک میکنم. در حد سلام و خداحافظ و میدونم این کار ناراحتش میکنه اما به نظر من حقشه! جدا میگم.


همین!











نوشته شده توسط hobbit در ساعت 21:11 | لینک  | 


May it be an evening star
Shines down upon you
May it be when darkness falls
Your heart will be true
You walk a lonely road
Oh, how far you are from home

Morni� ut�li� (Darkness has come)
Believe and you will find your way
Morni� alanti� (Darkness has fallen)
A promise lives within you now

May it be the shadows call
Will fly away
May it be your journey on
To light the day
When the night is overcome
You may rise to find the sun

Morni� ut�li� (Darkness has come)
Believe and you will find your way
Morni� alanti� (Darkness has fallen)
A promise lives within you now

A promise lives within you now


سلام.

دچار یاس فلسفی شدم شدید! این روزها دیگه اون این روزهای همیشگی نیست و من و ما هم دیگه من و ماهای قبلی نیستم.

واقعا چرا این قدر زود دیر میشه؟




نوشته شده توسط hobbit در ساعت 1:10 | لینک  | 

سلام

امروز صبح با صدای آشنا و شیرین اس* ا*م اسم از خواب بیدار شدم.

با گذشت کمی بیش از یک هفته از قطع شدن این سرویس کم کم داشتم از دوریش بیتاب میشدم :)) خلاصه خواستم به اونهایی که این روزها موبایلشونو طلاق دادن بگم شما هم یک امتحانی بکنین بلکه مثل من کمی دل شاد بشین. 

" میبینین آدم کم کم یاد میگیره به خاطر چه چیزهای کوچیک و چه حق*وق ابتدایی ذوق زده و خوشحال بشه! "

همین!

نوشته شده توسط hobbit در ساعت 11:39 | لینک  | 

سلام

اعصاب ندارم ها!!! با من کل کل نکن...

و این شده داستان زندگیه ما

نوشته شده توسط hobbit در ساعت 18:28 | لینک  | 

بازگشت به قرون وسطی را با س *رکوب و خ و*ن و درد جشن میگیرند!!!

نوشته شده توسط hobbit در ساعت 17:11 | لینک  | 

سلام

من امروز برای اولین بار رای دادم.  

البته در دو دورۀ قبل هم واجد شرایط بودم اما هیچ وقت این قدر انگیزه پشتش نبود که به راهم بندازه.

رفتیم به یکی از محل های رای گیریه نزدیک خونمون. یک مسجد بود و صدای قران به گوش میرسید. ما اول فکر کردیم مراسم عزاداریی چیزیه. داشتیم میرفتیم که دیدیم نه یک عده شناسنامه به دست دارن میان بیرون

راستش همه جور آدمی بود از هر سنی. مثلا یک خانم خیلی با شخصیت دست مامان پیرش و گرفته بود و داشتن میامدن بیرون. خیلی شلوغ نبود اما به هر حال یک عده ای آمده بودن. بیشتر خانواده ها و خانوم ها. ما فقط چند دقیقه توی صف واستادیم.

به نظر من هیجان انگیز ترین قسمت ماجرا اون لحظه بود که میباست پایین برگه انگشت بزنیم. خیلی حس جالبی بود منم مستعد برای جو گیر شدن یک لحظه واقعا توهم برداشت که در سرنشت یک تاثیری دارم میزارم اما خدا رو شکر نیست سر "جو" یک مقدار شلوغ بود سریع من و ول کرد رفت یقیه یکی دیگرو بچسبه!!

خلاصه با خانواده به شدت دقت کردیم که اسم کاندیدای مورده نظرمونو خوانا صحیح و تمیز بنویسیم که به اصطلاح مو لا درزش نره. و اون لحظه که دیگه برگه رو  انداختم توی اون جعبۀ پلاستیکی دلم براش تنگ شد, براش آرزوی موفقیت کردم و ازش خواستم به اونجایی برسه که باید برسه.

اون لحظه که آمدیم بیرون دیگه انتظار و اضطراب شروع شد...

خوب سبز و پیروز باشید.

همین.




نوشته شده توسط hobbit در ساعت 18:13 | لینک  |