
سلام. میگن ذکات علم یاد دادنه اونه. من عالم نیستم. اما دیروز اتفاقی افتاد که فکر کردم دونستنه این مطلبی که میخوام بگم برای همه لازمه. پس لطفا اگر این و خوندین به بقیه هم یاد بدین.
حتما تا حالا دیدین افرادی که در یک تصادف سرشون ضربه میخوره. یا اصلا چرا راه دور بریم مثلا میخورن زمین و سرشون به جایی میخوره. تا یک مدت کوتاهی بعد از ضربه کمی گیج میزنن اما خیلی زود سرو مرو گنده پا میشن و میرن دنبال کارشون انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. بعد یک دفعه فرداش خبره فوتشون رو میشنوین و حسابی شکه میشین.
من خودم به شخصه چندین بار از این خبر ها شنیدم. نمونمش یک پسر جوون بوده که تصادف میکنه و سرش ضرب میخوره. اما وقتی میبینه که حالش خوبه و ظاهرا طوریش نشده رضایت میده اون طرفی که زده بهش بره. و خودش هم میره خونه. سالم سر حال. و فقط یک اشارۀ کوچیک میکنه که تصادف کرده. متاسفانه شب که میخوابه صبح دیگه بلند نمیشه!
و اینجاست که جای تاسفه. اگر اطرافیان این ادم فقط این سه مطلب کوچیک رو میدونستن کار این جوون به اینجا نمیکشید.
در شرایط مشابه از فرد صدمه دیده بخواین این سه کار رو انجام بده. با دیدن کوچکترین اختلال در انجام این سه مورد هر چه سریعتر فرد را به بیمارستان برسانید.
1. از او بخواهید بخندد
2. از او بخواهید هر دو دستش را به طور همزمان بالا بیاورد. ( مثل وقتی پلیس میگه دستا بالا)
3. از او بخواهید یک جملۀ ساده را تکرار کند. مثل " امروز یک روز خوب و آفتابی است"
دوباره تکرار میکنم با دیدن هر گونه اختلال در انجام موارد بالا هر چه سریعتر شخص را به بیمارستان برسانید.
به نظر من کلا بعد از همچین ضرباتی چه احساس مشکل کردید چه نه حتما به دکتر متخصص مراجعه بکنین. چون زندگیه ادم چیز با ارزشیه.
ممکنه هیچ مشکلی هم نداشته باشین. اما به هر حال یه فرقی بین شما و اون متخصص که نصف بیشتر عمر مفیدش رو صرف مطالعه و تحقیق روی این موضوعات کرده باید باشه.
حتما این موضوع رو با دوستانتون هم در میون بزارین. شاید به همین راحتی بتونین جون یک نفر رو نجات بدین یا حتی جون خودتونو!
متشکرم
بعد بگم که یه دو روزی میشد که خونه نبودم نمیدونم شما هم همچین چیزی رو تا حالا تجربه کردین یا نه. من هر وقت که گفتم خیلی خوب دیگه من از فردا رژیم میگیرم. دیگه مواظب خورد و خوراکم میشم. یک بار برای همیشه میخوام وزنم رو کم کنم (این فردا ها معمولا شامل روزهای شنبه میشن این و که دیگه همه میدونن!) خلاصه بگم. من که هر وقت این حرف به دهنم امده. از روزی که مثلا رژیمم رو شروع کردم هر روز مهمون شدم. حالا قبلش هیچ کس سالی یه بارم احوالم رو نمیپرسید. این بار هم همین اتفاق افتاد و من سه روز پیش تصمیم به شروع رژیم گرفتم اما هنوز موفق نشدم تصمیم رو عملی کنم چون اصلا خونه نبودم که بتونم!!!! چون مهمون بودم همش چون هیچ کس من و دوسسسست نداااااااااااره!
حالا فک نکین اگر پرگار بزارین یک گردالی بکشین اون وقت من توش جا میشم ها نههههههه خیرم. اوصولا من خیلی چاق نما نیستم. یعنی خیلی کمتر از وزن واقعیم نشون میدم! خدااااا یا شکرت حد اقل از هر چی شانس نیاوردیم از این یکی اوردیم. اما موضوع اینکه مهم نیست دیگران چی فک میکنن موضوع اینکه من وقتی چاق میشم ناراحت میشم خوب. دیگه خودم دوست نمیدارم خوب حالا بازم فکر نکنین من از اوناییم که عاشششق خودشونن ها نچ اشتباه حدس زدین من اصلا از وجود خودم حال نمیکنم. اما وقتی چاق میشم دیگه نمیتونم خودمو تحمل کنم!!!! اون وقت اطرافیان هم نمیتونن من و که نمیتونم خودم رو تحمل کنم, تحمل کنن (پیدا کنید پرتقال فروش را) اون وقت دنیا هم به کام من زهر مار میشه همه به کام دوستان. در ضمن یه مشکل دیگه هم پیش میاد ملت هر وقت قرار باشه بیان دورو وره من باید شلوار برمودا بپوشن وگر نه پاچه هاشون گازگازی میشه! زندگی سخته دیگه.
دیگه اینکه صندلی جلو پی سی جون (همون کامپیوتر که از این به بعد ما بهش میگیم پی سی جون) خراب شده از اونایی که یک دسته کنارش داره که بالا و پایین بشن اما حالا دیگه نیازی به دستش نداره همین طور که میشینین روش فرتی میره پایین
خلاصه تورنومنتی شده بین من و صندلی هی من میکشم بالا اون میکشه پایین! و هی تکرار میشه این چرخه. اما یک نقطه ای داره که اگر خیلی با ظرافت بشینین روش سر جاش وای میسته! ولی من این قدر وووووووول میخورم که هیچ فایده ای نداره.همین دیگه.....



سلام
حتما شهر شما هم قرمزپوش شده. و حتی شاید برای بعضی هاتون این سوال
پیش امده باشه که " وااا چرا همه دارن کادوی تولد میخرن!!!" به هر حال
برای پسر خالۀ من که این سوال پیش امده بود!
این روزها توی خیابون اگر به اطرافتون بیشتر توجه کنید چهره های جوون و
خندون زیاد میبینین مخصوصا دختر ها که همه یکی یک پاکت قلب قلبی به دست
گرفتن و این طرف و اون طرف میرن و بلند بلند میخندن. پسرها اما خریدشون رو
مخفیانه تر انجام میدن و خیلی به روی خودشون نمیارن!
بازار عطر و عروسک و شکلات داغه داغه. و قلب ها در انواع و اقسام سایز ها از بند انگشتی بگییر تا اندازه مبل و صندلی از در و دیوار هر مغازه ای آویزونه. مهم اینکه رنگش قرمز باشه اونم از نوعه خرکشش.
موقع خرید همه یه لبخند شرم اگین روی صورتشون نشسته. انگار خجالت میکشن بگن "یکی هست که اون قد برام مهمه که میخوام بهش بگم دوووو ست دارم! هزار تاااااااا. اندازه تمام این قلب قرمز ااووشگلا :)))"
خلاصه بگم که من عاشق جو این روزام چون همه خیلی مهربونن خیلی خوشحالن. خیلی پر انرژین.
بعضی ها اما میگم والنتاین غرب گرایی "تهاجم فرهنگیه" میگن ما خودمون سپندار مذگان داریم چرا هی والنتاین والنتاین میکنین.
من میگم اسمش مهم نیست. اینکه از کجا امده هم مهم نیست. اینکه قدمت ماله ما از مال اجنبی ها بیشتره اونم مهم نیست. اما اینکه تونسته یک حسه مشترک توی دل هزاران هزار آدم در سراسر دنیا که هر کدوم دین, مذهب نزاد و باور های مختلفی دارن ایجاد کنه خییییییییلی زیییییاد مهمه. اینکه باعث شده یک لبخند کوچولو گوشۀ لب هر جوونی بشینه و انگار دوتا ستارۀ خوشمل تو چشاشون نصب شده که چشمک میزنه خیلی مهمه. اینکه سالی یه بار به ما یاد آوری میشه یکی در کنارمون هست که خیلی وقته میخوایم بهش بگیم "دو ست دارم" اما فرصت نمیکنیم خیلی مهمه.
پس دست از این حرفها بردارین. ما یک زمانی فرهنگ بسیااار غنی داشتیم که الان تقریبا چیزی ازش باقی نمونده. اگر ما نتونستیم چیزی رو که ماله ما بوده حفظ کنیم و به جهان بشناسونیمش تقصیر خودمونه. پس بیاین با هم آشتی باشیم :))) نفس عمل مهمه دست از سر اسمش بردارین.
و اجازه بدین در اینجا والنتاین رو تبریک بگم به همۀ اونهایی که طعم شیرین ع.ش.ق رو چشیدن.
و به همۀ اونهایی که امیدوارن روزی بچشنش.
و فراموش نکنین والنتاین فقط یک بهانه است برای اینکه به هم بگیم " دو ست دارم! " ولی برای دوست داشتن نیازی به بهانه نیست!


شنیدین؟ نشنیدین. خوب این خبر شاید کمی برای طرف دارهای این خواننده نگران کننده باشه. ظاهرا چند روز پیش ریحانه توسط دوست پسرش " کریس بران" به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته و به بیمارستان منتقل شده.
فک کنین! ظاهرا دعوا سر کلید یک لامبورگینی بوده!!!! که ریحانه از روی عصبانیت از پنجرۀ ماشین انداخته بیرون و کریس چون نتونسته پیداش کنه قاطی کرده!
خوب نتایج اخلاقی که از این اتفاق باید گرفت:
1. ظاهرا آسمون همه جای دنیا یه رنگه
2. هیچ وقت, تکرار میکنم ههههههییییچ وقت کلید لامبورگینیه خودتون یا دوست پسرتون رو از پنجره بیرون نندازین. شوخی که نیست لامبورگینیه!
3. و اگر انداختین و دیگه کار از کار گذشته بود سریعا محل رو ترک کنید.
4. باز هم تکرار میکنم اگر میخواین ببینین دوست پسرتون شما رو بیشتر دوست داره یا ماشینشو خیلی ساده ازش این سوال رو بپرسین. و سعی کنید اگر گفت شما رو بیشتر دوست داره حرفشو باور کنین. :)))))
خوب اینم خبری برای ستون " بیاین یک کم خاله زنک بازی کنیم" امروز ما. حالا دیگه سبزی هاتون رو جمع کنین برین خونه هاتون من کار دارم.
پاورقی: درست حدس زدین اون موجود مذکر که تا کمر خم شده تو دوربین کریس بران و اگر اون خانم تروگل ور گل بغل دستش رو هم نمیشناسین باید بگم کلا بیخیال این پست بشین به درد شما نمیخورد! "مگه میشه ادم ریحانه رو نشناسه! وااااااا"

سلام. اول بگم تیم ملی ما دقیقا در حد و اندازۀ هایی که من انتظار داشتم ظاهر شد. یعنی همون در پیت! تیممون یک تیم بی ستاره, نا منسجم, نا هماهنگ و به شدت خسته و پریشون بود. چی شده علی دایی تهدیدشون کرده بود که اگر نبرن میخوردشون!!!
کاش خیابانی از تکرار این جملۀ ازار دهنده " شاهد نبرد دو قدرت برتر آسیا هستیم!" دست میکشید. ما در بازی تیم ا.ی.ر.ا.ن نه برتری دیدیم نه قدرت. این نتیجۀ سه ماه تمرین و برگذاری بازی های دوستانه بود. این تیمیه که قرار به جام جهانی بره و برای ما افتخار و سر بلندی به ارمغان بیاره. اگر قرار باشه همین جور بازی بکنن هر چیزی نصیبمون میشه به جز افتخار!
واقعا متاسفم. واااااقعا!!!!!
از قدیم گفتن کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من :))) یعنی چی! یعنی اینکه من خودم میام برای وبلاگم مینوسم. بعد خود میام میخونمش بعد اگه سوالی چیزی داشته باشم از خوانندگان عزیزم خودم جوابش میدم. البته هنوز اون قد تنزل شخصیتی پیدا نکردم که برای خودم کامنت بزارم :))) اما قول نمیدم همین جوری بمونم. ولی یه مزیت هایی هم داشته میدونین. من کلی دربارۀ وب پیج ها و اینکه چه طور مینویسنشون اطلاعات پیدا کردم.
دیگه اینکه تا چند دقیقۀ دیگه مسابقۀ تیم ملی شروع میشه. ورزشگاه نصفش خالی بود. و خیابانی کم مونده جلوی دوربین زانو بزنه و التماس کنه که ترو خداااااااااا بیاین. آبرومون رفت. بلیطش مجانیه بهههههه خدا. صغری خانم و کبری خانوم بچه همسایه اکبر آقا اینا رو و هم محله ای هاتونم بار کنین بیارین :))))
من خیلی مرادی از بازی های لیگ کش ورمون نمیبینم. اما بازی های تیم ملی رو با اشتیاق نگاه میکردم. منظورم قدیماست . اما الان دیگه از اونم لذتی نمیبرم بیشتر مثل یه عادت شده. هر دفعه به امید اینکه , این بار بهتر بازی میکنن لا اقل دو تا پاس مثل ادم به هم میدم تا وسط هاشو نگاه میکنم. بعد نا امید میشم خاموشش میکنم.
اره. دیگه فوتبالم حالی نمیده!
وقتی من طفل صغیری بودم (نه در حد پستونک و اینا ها, در حد دبستان) بابام به شدت مایل بودن فرزند دلبندشون نویسنده بشه! برای همین بارها برای من انواع و اقسام مدادها و دفترها خریدن و کلی تشویقم کردن. اما طولی نکشید که هر دو به این نتیجه رسیدیم که من آخرش آدمی نمیشم :)) خوشبختانه زود هم به نتیجه رسیدیم! آخی بابام احتمالا خیلی تو ذوقشون خورد.
من یک سال قبل از رفتن به دبستان خوندن رو به طور کامل یاد گرفتم. به مجردی که حروف رو شناختم بابام برام یک کتاب خریدن. اسمش یادم نیست اما داستانش دربارۀ یک پرستو بود و این جوری شد که من عاشق کتاب شدم. و خوندم و خوندم و خوندم و هنوز دارم میخونم و میخونم و میخونم.
در طول این سالها به هزار چیز علاقمند شدم و سر یک هفته عشقم ریخت. برای همین لقب دمدمی مزاج روبهم دادن. و هر نوع سرگرمی رو امتحان کردم اما هنوز هیچ چیز بیش از خوندن برام دوست داشتنی نیست.
مممممممممممنونمممممممممممم بابای عزیییززززززم J
حالا چی شد به اینجا رسیدم. خوب دلیل خواصی نداشت.من هر چی بخوام بنویسم اول براش یه موضوع انتخاب میکنم. بعد شروع به نوشتن دربارۀ چیزی میکنم که هیچ ربطی به موضوع انتخابیم نداره.
مثلا: موضوع: چگونگی درمان بی خوابیی در منزل!
بعد یک متن مینویسم دربارۀ طرز تهیه خمیر هزار لا. خوب بطبع در اخر بر میگردم عنوان متنم رو عوض میکنم! :))))
از من به شما نصحیت این کار رو نکنین. چرا چون خیلی کاره سختیه. مغز شما باید تمام مدت هواسش باشه که ادامس رو به جای پاستیل قورت نده , حواسش باشه این دو موجود وارد حریم خصوصیه همدیگه نشن (پاستیل سمت راست ادامس سمت چپ) اب دهان شما از دو طرف لب و لوچتون جاری نشه. هیچ کدام به حلقتان نپرن و موجبات فوت زود هنگام شما را فراهم نکنند. و درضمن باید سفارشات بسیار حیاتی شما به طور شیوا و واضح بیان بشه تا به جای چیپس برای شما محلول ضد عفونی کنندۀ سبزیجات نیارن.
دیدین زندگی تو این دنیا اااااااصلا کار آسونی نیست. حتی برای شما دوست عزیز که میدونی اگه ادم یک جو عقل داشته باشه پاستیل رو با ادامس همزمان نمیخوره. در ضمن شما پست قبلی رو هم خوندی و میدونی که اگه زیاد ادامس بخوری ماهی نیم کیلو چاق میشه در نتیجه فقط پاستیل میخوری! افرین به شما
من هنوز بلد نیستم از ارشیو موضوعیم استفاده کنم. به نظر شما این از خنگیه منه؟ یا اینکه بلاگ فا اصلا واضح توضیح نداده؟ یا بقیه خییییییییییلیی باهوشن؟؟؟؟!!!!
خیلی بده ادم طی یک سری حساب های پیچیدۀ سر انگشتی به این نتیجه برسه که خنگه :(((
1. چه طور میتونم از اسمایلی ها در نوشته هام استفاده کنم
2. من قسمت ارشیو موضوعی رو برای قالبم باز کردم. حالا موندم چه طوری میشه مطالب رو دسته بندی کرد و هر پست رو در جای مناسب بایگانیش کرد تا راحت تر در دست رس باشه.
3. از کجا میتونم قالب های جالب پیدا کنم
4. کلا من از وبلاگ خیلی سر در نمیارم . اصلا بریم سر اصل مطلب مختصر مفید بگم دردم چیه
همسایه ها کمممممممممممک کنیییییییییییییییید!
هر وقت این و خوندین و دیدین که من هنوز جوابشون رو پیدا نکردم لطفا لطفا در اخرین پست جوابمو بدین
کیلو کیلو ممنون میشم
hobbit :D

حقیقت یا تخیل: جویدن ادامس دهان شما را مشغول نگه میدارد و ناخنک زدن های پیاپی شما را کنترل میکند!متاسفانه معلوم شد این یک باور غلط است :( دکتر برایان ونسینک نویسندۀ کتاب "خوردن بی فکر" (Mindless Eating) به این نتیجه رسیده است که افرادی که دایم مشغول جویدن ادامس هستند به طور متوسط هر ماه نیم کیلو وزن اضافه میکنند. (پارازیت: گریه میکنیم........... میدونین من از چند سالگی ادامس میخورم. میمردن زودتر میگفتن!!!!) آیا غیر منطقی به نظر میرسه؟!
او میگوید برای بعضی ها جویدن آدامس باعث به کار افتادن جوانه های چشایی میشود و بعد از انکه ادامس طعم خود را از دست داد آنها برای ارضا حس جشایی خود دنبال چیز دیگری میگردند که معمولا پر کالری تر هم هست.
(خوب خوشبختانه من ادامسی که طعم خودش رو از دست داده بیشتر دوست دارم. پس من جز این بعضی ها نیستم. فک کنم با شما بوده!! بعله همین شمایی که الان جلوی مانیتور نشستی و داری ملچ ملچ ادامس میخوری فکر میکنی هیچ کس نمیبینتت!!! زشته !)
پ ن: به راه راست هدایت شدین ایا؟

سلام. فکر کردم بد نیست به عنوان شروع کمی بیشتر خودم رو معرفی بکنم. :) مهمترین چیزی که شما خوانندۀ عزیز باید بدونی (انگار الان همطور خواننده ها پشت در صف کشیدن بعضی ها هم دارن از درو دیوار خودشون رو پرت میکنن تو!!!) اینکه اینجانب در املا اندازۀ یه جوجه پلانگتون هم از خودم استعداد نشون ندادم تا حالا پس اگه وسط یه متن ادبی یه دفعه به یک (اصت) اینجوری بر خوردین اصلا نترسین به گیرنده هاتون هم دست نزنید. به سواد نویسنده میتوننین کمی شک کنین! خلاصه اینکه لطفا خیلی به روم نیارین یه تذکر کوچیک بدین! بهم هم نخندین که خیلی ناراحت میشم :)
دیگه اینکه اگر بپرسین "هدف نویسنده از بازگشایی این وبلاگ چه بوده است؟" خوب ساده ترین جواب اینه "خوده نویسنده هم نمیداند!"
اما میدونم قصدم فقط نوشتن از روزمرگی های زندگیم نیست!
اینجا احتمالا از شیر مرغ تااااااااااااااااااا تخم مرغ همه چیز پیدا میشه. چون منم همین جور ادمی هستم :))) آدم شیر مرغی تخم مرغییییی ! یعنی کارام حساب نداره. یه روز ممکنه بیام بنویسم "وااااااااااااای چه دنیای خوبییییییییییییییییی!" یه روز دیگه بیام بگم " وای اینجا کجاست دیگهههههه"
خلاصه اینکه من هنوز سر از کاره خودم در نیاوردم :)
موفق باشین