تبليغاتX
تکیه بر بال نسیم چنگ در گیسوی بید

سلام.

امروز حسابی سرم شلوغ بود. هر سال یک روز ,دقیقا یک روز مونده به سال تحویل یک هول و ولا میفته تو دل من و مامانم که "ای واااای دیر شد ما هنوز سفره نچیدیم." مامانم میگن " پاشو دختر یک کاری بکن. یه سفره ای بنداز. خجالت بکش مگه میشه بی هفت سین" خلاصه اینکه به تکاپو میفتیم و از هر سوراخ سمبه ای که بشه جورش میکنیم دیگه. خدا رو شکر همیشه هم نتیجه رضایت بخش میشه.

حالا امسال یک دفعه ای مسافر هم شدیم. همون اولم تازه. بعد از ظهری مشغول جمع کردن چمدون بودم. چه کار سختی آخه من ذاتا از اون آدم های just in case هستم. یعنی مثلا اگر روم بشه جام داشته باشم بیلی, زود پزی, نرم کنندۀ پرز قالیی (اصلا همچین چیزی وجود داره!) هر چیزی  که به نظرم بیاد ممکنه روزی به درد بخوره میخوام با خودم ببرم. حالا فرقی هم نمیکه که چمدونم چه قدر باشه همیشه جا کم میارم و آخرش مجبور میشم جفت جفت بپرم رو ش بلکم خدا خواست درش بسته بشه ( که معمولا خدا نمیخواد و بسته هم نمیشه اونوقت من مجبورم دور خونه راه بیفتم منت کشی که تو رو خدا یکی لطفا این لنگه کفش من و بزاره تو چمدونش. راه دوری نمیره!)  حالا اینا هم فقط  اجازه دادن یه چمدون اندازه لونۀ گنجیشک با خودم ور دارم ملللللت انصافتون کجااااااااست! (لولی بازیو حال کردین! مااااا اینیم!)

ها فکر کردین تموم شد نه هنوز هستش. عصری " اون شون جان " اس مس دادن که هستی من 5 دقیقه بیام اونجا. گفتم " وااااااااااای شرمنده من وسط چمدونم نشستم حساااابی سرم شلوخه"  اون شون جان اما اصرار کرد. من که میدونستم چه خبرهعید و وقت چی گرفتن..... ها میبینم کنجکاو شدین.......... ها خوب ما صاحب یک سرویس ظرف جیییییییییگر شدیم که حسابی چشممان را گرفته بودن هیف که نمیشه بزارمشون تو چمدونم!

و دیگه ساعت های 9 بود که من و خانوم والده خسته و مونده افتادیم روی مبل در حالی که داشتیم از گشنگی طلف میشدیم. هی فک کردیم چیییییییی بخوریم چیییییییی بخوریم! میدونین که آدم از صبح کار کرده باشه بعد گشنشم باشه برای همین خیلی جدی پیشنهاد دادم من تخم مرغ درست میکنم بی تشریفات اضافی او کی؟ خوب اونام الهی لابد ترسیدن دیگه گفتن باش

آقا جاتون خالی در پیت ترین ماهیتابمون رو برداشتم بعد به مقدار خیلی کرۀ واقعی ( مسکه ) ریختم توش نفری دو تا تخم مرغ شکستم توش ( مامان بابا طفل ) چند تا گوجه هم انداختم بقلش, نمک, فلفل, اویشن وااااااااایییییییییییییی. وقتی هم آماده شدن همین طور گذاشتمش وسط میز و نفری یک قاقش دادم دستشون با پنیر و پیااااز و نون نوش جان کردیم رفت.

(همشه عجیب ترین احساسات در نامئنوسترین لحظات به سراغ ادم میان و در اون لحظه حس کردم زندگی چه ساده میتونه شیرین باشه... با یک ماهیتابه و چند تا تخم مرغ!!!!!)


عیییییییییید خوشششششششششششش





نوشته شده توسط hobbit در ساعت 23:29 | لینک  | 


سلام. دیگه چیزی به عید نمونده مبارکا باشه.

میخوام برات بهترین ها رو دعا کنم. اول و مهمتر از همه سلامتی خودت و خانوادت و همۀ اون کسایی که برات عزیزن. بعد شادی و سرخوشی و مسافرت و گردش کیلو کیلو خنده و هدیه به قولی میخوام سالی خوش, بختی رام, تختی عالی و مالی واااااااااااااااااافر برات دعا کنم. دل خوش و خیال راحت و اسوده رو شاخت باشه. دق دقۀ پول نداشته باشی و دست علی (ع) یارت باشه سایه بزرگون رو سرت باشه لبخند کنج لبت. زندیگتو سخت نگیری آسون ولش کن هم نباشی. خوشبخت باشی و اطرافیانت رو خوش بخت کنی قدرشون و بدونی احترامشون و نگه داری.

برات بهترین گردشهای زیارتی و سیاحتی رو آرزو میکنم. از وقتی یادم میاد آرزو داشتی دنیا رو بگردی و جهانگرد بشی. برات آرزو میکنم. ارزو میکنم بهترین شریک برای شریک زندگیت که قراره بهترین بهترین تو باشه, بشی.

دیگه چی برات آرزو کنم جز اینکه آرزو میکنم به آرزوهای بزرگت برسی و قدرشون و بدونی. و شادی و تو صورت عزیزانت ببینی.

بگو انشاا...

همین.

نوشته شده توسط hobbit در ساعت 14:52 | لینک  | 

فکر کردم گفتن این مطلب حتما لازمه.

پست هایی که من برای بخش "لاغر شویم لاغر بمانیم" انتخاب میکنم معمولا ترجمۀ مقالاتی هستن که گاهن در گردش های اینترنتی ام به آنها بر میخورم و فکر میکنم ارزش ترجمه شدن دارند. سعی میکنم منابع معتبری را انتخاب کنم. اما اینکه به آنها عمل کنید که انتخابش با شماست و اینکه برای شما جواب بدهند هم با خداست. اما توصیه میکنم اگر مشکلی دارید حتما بیش از عمل به هر کدام از این توصیه ها با دکتر خود مشورت کنید که فردا روز نیایید خر من را بگیرید که تو گفتی! من فقط آنها را ترجمه کردم برای اشخاصی که مثل خودم عاشق دانستن هستن

همین.

متشکرم

نوشته شده توسط hobbit در ساعت 18:19 | لینک  | 

سلام.

آخ امروز به حال التماس نشستم جلوی مونیتورم کف دو دست بر هم گذاشته و با عجز و لابه گفتم                " پییییییلیییییییز اینترنت پر سرعتم پلییییییییز به حال زار من رحم کن و درست شده باش" از قضا از التماس ما خوشش آمد درست شد آخه داداشم دیروز 4 ساعت برای من توضیح داد که باید زنگ بزنی اینجا بعد یه شماره بهت میده زنگ بزن اونجا بعد تو نوبت باید صبر کنی بعد این کارو بکنی بعد اون کارو بکنی. من هم فقط میگفتم " ه ه ه م  ها, ه ه ه ه م ...... خوب باشه فردا بهش فکر میکنم " اصلا حوصلۀ سرو کله زدن با این چیز ها رو ندارم. ظاهرا التماس به درگاه الهی بهتر جواب میده

حالا به پاس بازگشت داوطلبانۀ اینترنت جووونم میخوام یک پست رژیمی بزارم. پیشاپیش الام بدارم که بنده یک کیلو لاغر شدم. و برای سور شما را به صرف شربت و شیرینی دعوت میکنم.

ادرس : از در خونتون که میاین بیرون همین طور مستقیییییم بیاین جلو بعد بپیچین سمت چپ بعد دوباره مستقیم بیاین میرسین به چراغ قرمز. بعد تاکسی سوار شین بریییییین تا بریسین به یه آقای باشخصیت عینکی بعد بپرسین خونۀ هابیت کجاست بهتون آدرس میده! خلاصه تشریف بیارین خوشحال میشیم.


از قلب شما به دور کمر شما!!!

هم از درون هم از بیرون روی فرم باشید. آیا میدانستید شما میتوانید وضعیت قلبی خود را در حالی که مشغول کم کردن وزن هستید بهبود ببخشید؟ بخصوص کم شدن سایز دور کمر نخشی حیاتی در کم شدن خطر ابتلای شما به بیماری های قلبی دارد. به گفتۀ  متخصص تغذیه ایمی هندل: اگر چه هیچ رژیم غذایی مشخصی صد در صد تضمین نمیکند که شما به بیماری های قلبی دچار نشوید اما مطمئنا مصرف چند بار درهفته ماهی های کم جیوه, سبوس, برنج, پاستا با فیبر بالا ( من شنیدم تازگی ماکارونی سبوس دار هم در ایران گیر میاد) نان, کرنفلکس,  میوه و سبزیجات به طور روزانه میتواند وضعیت قلبیه شما را بهبود ببخشد همچنین:

مصرف (120 تا 140 کالری) دانه های چرب (مثل پسته, گردو, بادام و غیره) که به عمل اورده شده نباشند ( بو داده یا شیرین شده)
مصرف بیشتر پروتیین گیاهی
مصرف مواد لبنی کم چربی یا بدون چربی
مصرف میزان مناسبی از روغن هایی کم ضرر برای قلب مثل روغن زیتون
حذف کردن چربی های اشباع شده

میتواند در سلامت قلب شما نخش موثری داشته باشد.

بله این هم از توصیه های امروز باشد که هم مقبول افتد هم مفید فایده!


نوشته شده توسط hobbit در ساعت 18:6 | لینک  | 

/* /*]]>*/ روزی من پشت فرمون نشسته بودم و بابام کنارم. مشغول تمرین رانندگی بودیم. میدونین بابا ها دوست دارن بچه هاشون از شکم مادر رانندگانی حرفه ای متولد بشن, عین خودشون. و از اون مهمتر فکر میکنن بچه شون این قدرت خارق العادۀ خدادی رو هم داره که بتونه فکرشون رو بخونه. یعنی مثلا وقتی میگن " یواش کن" بفهمه منظورشون اینکه " جلوی اون تیر چراغ که جلوی اون در سبزس ایست کامل کن در ضمن این قد نزدیک دیوار نرون بیشعور! " اما متاسفانه ما نمیتونیم فکر اونا رو بخونیم. در ضمن این نکته هم فراموش نشه. زدن راهنما و رعایت قوانین رانندگی مختص ما اطفاله و والد محترم این نکته را مرتب گوش زد میکنن " من اگه راهنما نمیزنم, نمیزنم, تو اما باید بزنی شیر فهم شد!" من به این میگم دموکراسیه گزینشی. یعنی من آزادم آنچه را که صحیح میدانم انجام دهم و شما هم آزادید هر آنچه را من صحیح میدانم بی چون و چرا انجام دهید. حالا قرض از این همه مقدمه چینی چی بود. آها! داشتم میگفتم من پشت فرمون نشسته بودم. در جایی من سر یک تقاطع در حالی که از مقامات بالا (بابام) دستور رسید که " ترمزززززز" بر اساس حس خودم تشخیص دادم که باید بپیچم. و طی یک اقدام مارپیچ و بازی با فرمون پیچیدم. بماند که ورزش خوبی هم به قلب بابام دادم اما موضوع این بود که میدونستم دارم چی کار میکنم. وقتی نفس بابام جا آمد و من براشون توضیح دادم که چی فکر میکردم فقط یک جمله گفتن " چیزی به اسم سرعت مجاز وجود نداره مهم اینه که توانایی های ماشین رو بشناسی و بدونی که میتونی کنترلش کنی!" حالا مشکلی وجود داره. من پشت ماشین زندگیم نشستم و فکر میکنم دارم با سرعت سرسام آوری میرونمش مشکل اینجاست من توانایی های این ماشین رو نمیشناسم و حس میکنم که نمیتونم کنترلش کنم...

نوشته شده توسط hobbit در ساعت 23:29 | لینک  | 


سلام. امروز بلاخره شاخ گاو را شکستم و کاکتوس های نه چندان دوست داشتنی ام را به گلدانهای جدید منطقل کردم. تبارک ا... بر من! بعله میگم کاکتوس نه چندان عزیز چون همین موجودات زشت و سیخ سیخی بودند که چند سال پیش توسط یکی از دوستان عزیز و دائم السفرم به من داده شدند تا مورد مراقبت قرار بگیرند. از قضا دوست عزیزم دیگر پسشان نگرفت!!! ( کی گفته مال بد بیخ ریش صاحابش ها؟)

و من ماندم و تعداد قابل ملاحظه ای جانور نباتی سیخ سیخی و گوشتی که هر کدام در طول این چند سال به شکلی به رحمت ایزدی پیوستند جز سه تایشان که من از روز اول امیدی به زنده ماندنشان نداشتم اما ظاهرا روی حساب لج فقط آنها ماندن!!! 

از من به شما نصیحت. هر کس گفته نگه داری کاکتوس کاری است بسیار ساده که هر خری (بلانسبت شما خودم را میگویم)  از عهده اش بر میاید بیخود گفته! میگویند کاکتوس حیوان بیابانی است! والا مال ما که به شدت از افتاب و بی آبی بیزار هستند! به شدت سوسول میباشند و جان آدم را به لب میرسانند. به خصوص اگر نزدیک تختتان باشند و مثل من زیاد وول میخورید حتما دهن دستتان را هم سرویس مکنند! در ضمن عوض کردن گلدانشان هم کار بسیار زجر آوری است!

از ما گفتن اگر میخواهید گلدانی بی دردسری بخرید کاکتوس نخرید که بلای جان است! 


پ ن: برای من سوالی پیش آمده. چرا تا میآیی احساس آرامش کنی و بگویی خدایا شکرت همه چیز میزان است ( عین همان لاشخوره توی رابین هود که میگفت اوضاع امن و امانست آسوده بخوابید) ورق بخت برمیگردد؟آیا چیزی در پیشانیه ما نوشته شده است یا همه همین جورند؟!

پ ن2: میخواستم یک عکس دسته بیلی از یک کاکتوس برایتان بزارم اما اینترنت پر سرعتمان را گل بگیرند تمام میشود فرت فرت :( و ما اینک با دایال آپ در خدمت شما هستیم که به عقیدۀ من آن را هم حتما باید گل بگیرند!!!!

نوشته شده توسط hobbit در ساعت 13:12 | لینک  | 

چگونه شاد شود اندرون غمگینم                             به اختیار که از اختیار بیرون است


نوشته شده توسط hobbit در ساعت 20:37 | لینک  | 

هیچ وقت شده احساس کنی. اون قدر خشم و نفرت توی رگهات جریان پیدا کرده که اگه بخوای میتونی همه چیز رو نابود کنی؟ شده؟! امیدوارم دیگه هیچ وقت پیش نیاد برات.

نوشته شده توسط hobbit در ساعت 20:23 | لینک  | 

سلام. شست پام به شدت درد میکنه چرا؟ ( اگر گفتی کدوم یکیش!)

همین جوری امدم چیزی بنویسم برای دلم. هنوز باورم نمیشه وبلاگ دار شدم. نمیدونم چرا فکر میکردم یک دفعه خیلی مشهور بشم و وبلاگم روزی قریلیونتا بازدید کننده داشته باشه. اما الان اصلا ناراحت نیستم. میدونی. تصمیم گرفتم دیگه از ضمیر جمع هم استفاده نکنم. اینجا برای خودم مینویسم و با خودم حرف میزنم ( حرف زدن با خود اولین نشانه های دیوانگیست) "بچه تو به خودتم رحم نمیکنی؟!!!!"  " بامن بود؟!!!"

چرا اینجا رو راه انداختم؟

پاسخ: خوب مدتها وبلاگ خوندم ولی هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت هوس نکردم خودم هم بنویسم چون هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت فکر نکردم ( و نمیکنم) نویسندۀ خوبی بشم. و از اون جایی که آدم همیییشه همون کاریو میکنه که مطمئنه هیچ وقت انجامش نمیده برای همین برای خودم وبلاگ ساختم! 

چرا اسم هابیت رو برای خودم انتخاب کردم؟

پاسخ: به دو دلیل. دلیل اول اینکه من از لحاظ ظاهری و اخلاقی شباهت زیادی به "هابیت ها " دارم. هر چند به شخصه ترجیح میدادم شبیه به "الف ها" باشم اما خدا من و یک هابیت آفرید. حالا من که میدونم هابیت چیه. اگر روزی کسی اینجا رو خوند و نمیدونست این موجود چیه حق داره بگه چه نویسندۀ بیشعوری که ما را رووشن نکرد! دلیل دومش هم اینکه این اسم من و یاد کسی میندازه که من خوشحال میشم به یادش بیفتم.

به نظرت اسم " تکیه بر بال نسیم چنگ در گیسوی بید " کمی بی ربط به " هابیت " نیست؟

پاسخ: چرا من دقیقا همین فکر و میکنم. چند روز پیش تصمیم گرفتم اسمش و عوض کنم حتی تا پای تاییدشم رفتم اما دیدم خودم باهاش راحتم و مهم نیست که شاید به نظر دیگران بی ربط باشه!

تعریف شما از دمو ک راسی چیست؟

پاسخ: وا مادر این وسط چه طو شد یاد این واژه افتادی؟؟؟؟ اما حالا که پرسیدی میگم. به نظر من دمو ک راسی یعنی هر کی هر چی میگه گوش کنی بعد هر کار خودت میخوای و فکر میکنی صحیح تره بکنی!

چرا تا دوساعت در منزل میمونی حس میکنی " آآآآخ من پوسیدم توی این خونه"؟

پاسخ: فکر میکنم چون خیلی پر رو و چشم سفید هستم ( یک وقتی آرزو داشتم ماشین باشم چون همیشه تویه خیابونه! :)))))) )

آیا مزخرف گفتن را دوست دارید؟

پاسخ: به قایییییت دوست میداریم. ( تو از کجا فهمیدی؟ )

یک ضد حاله وبلاگی بگو؟

پاسخ: آنجایمان را پاره کردیم تا توانستیم اسمایلی بگذاریم اما بعدش فهمیدیم هیچ خوشمان نمی آید از این کار

برنامۀ آیندۀ تان چیست حالا؟

پاسخ: والا میخوام اول چند تا پست برای اون هایی که ممکنه مثل من با این مسایل کوچیک مثل آرشیو موضوعی راه انداختن و اسمایلی گذاشتن در بلاگ فا مشکل دارن بزارم تا روحشون شاد بشه. تازه اونم به شرط چاقو. بعدش هم مشغول ترجمۀ یک کتاب هستم برای تمرین برای خودم. شاید بزارمش اینجا تا بخونمش برای خودم!!!!! بعد از خودم انتقاد کنم و پیشنهاد بدم. خودم ( فکر کردم این خط هنوز جا داره چند تا خودم دیگه بهش اضافه کنم میدونی)

خوب در آخر حرفی نصیحتی چیزی ندارین برای دوستان مریخیمون؟

پاسخ: چرا دارم. عزیزانه من لطفا این همه گندم سبز نکنین دم عیدی. حیف نیست شما این گندمو جو هارو میندازین توی بیابونه خدا گاوهای مردم توی فلان کشور گشنه بمونن!!! آدم باشین! شعور داشته باشین دیگه اینکه لامپ اضافی خاموش  مسواک نشه فراموش  دست تو مماختم نکن. چرا؟ چون گشتم چیزی نبود نگرد نیست گاز زیاد مصرف نکن. بنز ین و نریز روی زمین بیگدار چون پولشو از حلقومت میکشن بیییرون. من گشنمه!!!

همین

پ ن: دلم برات تنگ شده عسیسم.

پ ن2: این ققققققققده بدم میاد از این وبلاگ های کفتر عشقی که خدا میدونه در حدی که به خودم قول دادم که هیج وقت نیام بنویسم " ای عزیزه دلم من بی تو دارم میمیرم و نمیتونم نفس بکشم. تو کجایی الهی قربونت برم. عشقم دوست دارم هزار تااااااا .لاو یو. دو یو لاو می. فراموشم نکن تاااااا میتوانیی" بد دو روز بعدش بیام بگم " ای کوفت. من چه خر بودم. الهی جییییییییییییییز جیگر بگیری بیری زیره تریلی من راحت شم از دستت!" ولی خوب دلم براش تنگ شده.

پ ن3: فک کن بر طبق سخنان خودم در سوال اول ( که چرا اینجا رو راه انداختم) بیام یک دفعه انجارو تبدیل به یک وبلاگ دو کفتر عععععشخ بکنم. ااااااااااااااااااااااااااای چندشینگنا چندشینگنا

نوشته شده توسط hobbit در ساعت 1:17 | لینک  | 

سلام. فکر کردم برای اینکه حال و هوا عوض بشه یه مطلب رژیمی بزارم. البته دلیل عمدش اینه که من چاااااق شدم. حالا میخوای باور کن میخوای نکن.  اه اه اه. من آخرش باید بگیرم خودمو یه دست کتک حسابی بزنم بلکه ادم بشم! فکر میکنی امیدی نیست! میخوای بگی اگر قرار بود آدم بشم تا الان نشانه هایی ازش دیده میشد. مرسی به خاطر این همه پشتیبانی!!!

بگذریم این مطلب به نظرم جالب امد گفتم ترجمش کنم بزارم اینجا. والا ما نفهمیدیم یه روز میگن هر چی دوست دارین بخورین یه روز میان تکذیب میکنن! به هر حال شنونده عاقل باشد تو خواه پندگیر خواه یکی دو بسته کرانچ چیپس نمک دریایی با ماست موسیر شبی بشینیم فیلم نیگا کنیم صفا کنیم! اونش دیگه با خودته.

شما میخواهید هر چه سریعتر به نتیجۀ دلخواهتون برسید اما محروم کردنه خودتون از غذاهای مورد علاقتون راحش نیست! (همون رژیم گرفتن و میگه) این کار باعث میشه دست آخر عنان از کفتون در بره و حمله کنید به غذاهایی که خودتون رو ازشون محروم کردید و اون وقت دچار عذاب وجدان میشین. به این عذاب وجدان ها خاتمه بدین.

به قول متخصص تغذیه مدلین فرستون " چیزی به اسم غذای بد وجود نداره بلکه مشکل حجم غذاست. باید کاری کرد که دخل خرج کالریهاتون با هم جور باشن! همین"

و به خاطر داشته باشین میتونین با ورزش کردن کالری های اضافه رو بسوزونین. آگاهانه ( بهتر بگم صادقانه) میزان کالری هر وعده که میخورید و میزان کالری که در طول ورزش خود میسوزانید حساب کنید. همه این اشتباه را میکنیم. همیشه به نظرمون کالری دریافتیمون خیلی کم بوده اما کالری که با ورزش مصرف کردیم خیلی بیشتر!  (فکر میکنم با من بود!!! آخه من یک کفگیر برنج میخورم بعد 10 دقیقه راه میرم به نظرم میاد "خوب دیگه کالری های اضافم مصرف شد." اما میدونین یک کفگیر برنج 400کالری داره و هر یک ساعت پیاده روی با سرعت متوسط فقط 150 کالری میسوزونه!!!! )

بله این هم از این. خلاصه اینکه من تصمیم گرفتم جدی وزن کم کنم دیگه بهم بر خورده. و میخوام از روش هایی که اینجا نوشتم استفاده کنم. میام میگم واقعا برای من موثر بودن یا نه. در واقع هدف این نکته ها اینه که آدم با عوض کردن عادتهای اشتباهش به مورور به وزن دلخواهش برسه و در عین حال زندگی سالمی هم داشته باشه.

پ ن: شرمنده اگر ارادۀ آهنیتو با این عکس های هوس انگیز متزلزل کردم. ارادۀ من که برنجیه یک کم فشارش بدی قر میشه :))) اما آخ اگر سر ظهره و گشنه ای برو تو اینترنت واژۀ زیبای french fries رو سرچ کن ببین چه فازی میده!!!

پ ن2: خوب به خاطر خودت میگم. که بفهمی چند مرده حلاجی!

نوشته شده توسط hobbit در ساعت 13:12 | لینک  | 

سلام به هیچ کس های عزیز و صد البته خودم خوب فک میکنم حالا حالم برای نوشتن بهتر شده. هفتۀ گذشته یکی از عزیزانم فوت شدن.

میدونین چیه آدم توی همون یکی دو هفتۀ اول به نبودشون عادت میکنه. اون چیزی که قلب آدم رو به درد میاره مال بعدشه. هر دفعه که یک اتفاق خوب میفته با خودت میگی "کاش بود و میدید. حتما  خوشحال میشد!" اگر گرفتار باشی میگی  "کاش بود و راهنماییم میکرد نصیحتم میکرد اصلا هیچ کار نمیکرد فقط بقلم میکرد و میگفت همه چی درست میشه!"  هی هی هی اون وقته که دلت میخواد زمین و زمان رو به هم بدوزی. اون وقته که هی آلبوم های خاک گرفته رو میکشی بیرون دنبال عکساش میگردی. هی نیگا میکنی نیگا میکنی بلکه دلش به رحم بیاد.

اما هی دله غافل همین طور از توی عکس با لبخند بهت خیره میشه انگار نه انگار که تو حتی حال باز کردن دهنتو نداری دیگه چه برسه به لبخند. 

بله دیگه رسم روزگار اینه.

آدم هی این چیزها رو میبینه هی به خودش میگه. درست میشم دیگه بیشتر قدر دورو بری هامو میدونم. فکرم میکنه که داره به وعدش وفا میکنه ها اما تا میرن میبینه نننننهههههههههه! قدر ندونست. اون جور که میباست بدونه ندوست!!!

نوشته شده توسط hobbit در ساعت 13:35 | لینک  | 


من بی تو با یاد توام

رفت......



نوشته شده توسط hobbit در ساعت 21:0 | لینک  | 


حتما حتما حتما حتما تا انتها بخونيدhttp://mail.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/02.gif

رقص آرام

This is a poem

اين شـعـر توسـط يک نوجوان متبلا به سـرطان نوشته شده است.
written by a teenager with cancer.

She wants to see how many
people get her poem.

او مايل است بداند چند نفرشعر او را مي خوانند.

It is quite the poem. Please pass it on.
اين کل شعر اوست. لطفا آنرا براي ديگران هم ارسال کنيد.
This
poem was written by a terminally ill young girl in a
New York
Hospital
اين شعر را اين دختربسيار جوان در حالي که آخرين روزهاي زندگي اش را سپري مي کند در بيمارستان نيويورک نگاشته است
It was sent
by
و آنرا يکي از پزشکان بيمارستان فرستاده است. تقاضا داريم مطلب بعد از شعر را نيز به دقت بخوانيد

 

a medical doctor - Make sure to read what is in the closing statement
AFTER THE POEM.


SLOW DANCE
رقص آرام
Have you ever
watched kids


آيا تا به حال به کودکان نگريسته ايد


On a merry-go-round?

در حاليکه به بازي "چرخ چرخ" مشغولند؟


Or listened to
the rain


و يا به صداي باران گوش فرا داده ايد،


Slapping on the ground?


آن زمان که قطراتش به زمين برخورد مي کند؟


Ever followed a
butterfly's erratic flight?


تا بحال بدنبال پروانه اي دويده ايد، آن زمان که نامنظم و بي هدف به چپ و راست پرواز مي کند؟


Or gazed at the sun into the fading
night?


يا به خورشيد رنگ پريده خيره گشته ايد، آن زمان که در مغرب فرو مي رود؟


You better slow down.


کمي آرام تر حرکت کنيد

Don't dance so
fast.


اينقدر تند و سريع به رقص درنياييد
Time is short.


زمان کوتاه است
The music won't
last


موسيقي بزودي پايان خواهد يافت

Do you run through each day

On the
fly?


آيا روزها را شتابان پشت سر مي گذاريد؟
When you ask How are you?
آنگاه که از کسي مي پرسيد حالت چطور است،
Do you hear the
reply?


آيا پاسخ سوال خود را مي شنويد؟
When the day is done
هنگامي که روز به پايان مي رسد
Do you lie in your
bed


آيا در رختخواب خود دراز مي کشيد
With the next hundred chores
و اجازه مي دهيد که صدها کار ناتمام بيهوده و روزمره 
Running through
your head?


در کله شما رژه روند؟
You'd better slow down
سرعت خود را کم کنيد. کم تر شتاب کنيد.
Don't dance so
fast.


اينقدر تند و سريع به رقص در نياييد.
Time is short.
زمان کوتاه است.


The music won't last.  

 موسيقي ديري نخواهد پائيد
Ever told your child,
آيا تا بحال به کودک خود گفته ايد،


We'll do it
tomorrow?
"فردا اين کار را خواهيم کرد"


And in your haste,
و آنچنان شتابان بوده ايد
Not see
his

sorrow?
که نتوانيد غم او را در چشمانش ببينيد؟


Ever lost touch,
تا بحال آيا بدون تاثري
Let a good
friendship die


اجازه داده ايد دوستي اي به پايان رسد،
Cause you never had time
فقط بدان سبب که هرگز وقت کافي نداريد؟

or call
and say,'Hi'
آيا هرگز به کسي تلفن زده ايد فقط به اين خاطر که به او بگوييد: دوست من، سلام؟
You'd better slow down.
حال کمي سرعت خود را کم کنيد. کمتر شتاب کنيد.
Don't dance
so fast.
اينقدر تند وسريع به رقص درنياييد.
Time is short.
زمان کوتاه است.
The music won't last

.موسيقي ديري نخواهد پاييد.   

When you run so fast to get somewhere
آن زمان که براي رسيدن به مکاني چنان شتابان مي دويد،
You
miss half the fun of getting there.
نيمي از لذت راه را بر خود حرام مي کنيد.
When you worry and hurry
through your day,


آنگاه که روز خود را با نگراني و عجله بسر مي رسانيد،
It is like an unopened
gift....
گويي هديه اي را ناگشوده به کناري مي نهيد.
Thrown away.

Life is not a
race.
زندگي که يک مسابقه دو نيست!
Do take it slower
کمي آرام گيريد
Hear the
music
به موسيقي گوش بسپاريد،
Before the song is over.

پيش از آنکه آواي آن به پايان رسد.

FORWARDED E-MAILS ARE TRACKED TO OBTAIN THE TOTAL
COUNT.

ايميل هاي فرستاده شده شمارش خواهد شد تا به حد نصاب برسد.


Dear All: PLEASE pass this mail on to everyone you know -
even to those you don't know! It is the request of a special girl who will
soon
leave this world due to cancer.

دوستان عزيز: لطفا اين ايميل را براي همه کساني که مي شناسيد و حتي آنها که نمي شناسيد بفرستيد! اين تقاضاي دختري است که به خاطر سرطان بزودي جهان را بدرود خواهد گفت.


This young girl has 6 months left
to live, and as her dying wish, she wanted to send a letter telling
everyone to
live their life to the fullest, since she never will.


 تنها 6 ماه ديگر از زندگي اين دختر باقي مانده است و آخرين آرزوي او اين است که ميخواهد به همه بگويد زندگي را تمام و کمال زندگي کنند، کاري که او نمي تواند بکند.


She'll
never make it to prom, graduate from high school, or get married and have a
family of her own.


او هرگز نخواهد توانست در ميهماني پايان دبيرستان با ديگر دوستانش به رقص و پايکوبي بپردازد و يا ازدواج کند و خانواده اي تشکيل دهد.


By you sending this to as many people as
possible, you can give her and her family a little hope, because with every


شما با فرستادن اين ايميل به افراد ديگر مي توانيد کمي اميد به او و خانواده اش هديه کنيد  زيرا

name
that this is sent to, The American Cancer Society will donate 3 cents per
name
با ازاي تعداد افرادي که اين ايميل به آنها فرستاده شود، انجمن سرطان امريکا 3 سنت

براي معالجه و بهبود او اختصاص خواهد داد.

to her treatment and

 

recovery plan. One guy  ( named Mr. Arabi )sent this to 1500 people! In Iran  So I
know that we can at least send it to 5 or 6. It's
not even your money, just
your time!

يک نفر در ايران اين ايميل را براي 1500 نفر فرستاده است! ( مستر اعرابي )من اطمينان دارم شما مي توانيد آن را حداقل براي 5 يا 6 نفر بفرستيد. لازم نيست از پول خود مايه بگذاريد، تنها وقت خود را اختصاص دهيد.


PLEASE PASS ON AS A LAST REQUEST.


آخرين  تقاضاي يک انسان را اجابت کنيد و اين ميل را براي ديگران بفرستيد.


پ ن : این مطلب رو یک دوست برای من ایمیل کرده. فکر کردم بد نباشه شما هم بخونینش. اگر این ایمیل به دست شما هم رسید در فوروارد کردنش کوتاهی نکنید به هر حال به قول خودش چیزی بیش کمی وقت از شما نمیگیره.

نوشته شده توسط hobbit در ساعت 16:37 | لینک  | 


اثرات مخرب نگرانی در زندگیه ما به خوبی توسط متخصصان سلامت و دیگران به تصویر کشیده شده است. نگرانی قادر است ما را ضعیف و بیمار کند و روزهایمان را غیر قابل تحمل. حد اقل کاری که از نگرانی بر میاید این است که مانع از آن میشود که روزهایمان را به خوبی و شادی سپری کنیم اما در بدترین حالت ما را نابود میکند.


به طور قطع بیماری نگرانی قابل درمان و کم شدن است. مسلما برای درمان ان نیاز به تغییر در طرز فکر وبرداشت و عکس العمل نشان دادن نسبت به موقعیت های گوناگون داریم. نگرانی دربارۀ چیز هایی که ممکن است اتفاق بیفتند فقط مقدار مناسبی از عمر ما را طلف میکنند.

به گفتۀ شانتی دوا " اگر میتوانید مشکلتان  را حل کنید دیگر نگرانی برای چیست؟ و اگر نمیتوانید آن را حل کنید پس نگران چه هستید؟!"

 با نگرانی برای اتفاقاتی که در گذشته رخ داده اند نمیتوانید زمان را به عقب برگردانید. این کار حدر دادن وقتتان است. خیلی از وحشت ها و استرسهای ما به خاطر هیچ است. پس بگذارید وقتمان را صرف فکر کردن به اتفاقات شیرین و دوست داشتنی بکنیم تا به آرامش روحی برسیم.

هیچ وقت برای شروع به کم کردن استرس و نگرانی ها دیر نیست.


ترجمه: هابیت
نوشته شده توسط hobbit در ساعت 15:58 | لینک  | 

سلام

امروز صبح ساعت یک ربع به شش با صدای وحشتناکی از خواب پریدم. رگبار بودو بارون و تگرگ. تازه 1:30 بود که خوابم برده بود. اون قدر ترسیده بودم که فکر کردم سیل امده و الانه که خونمون و آب ببره. پرده رو کنار زدم, انتظار دیدن سدی از آب کف آلود داشتم اما جز سفیدی اسمون چیز دیگه ای ندیدم. بارون اون قدر شدید بود که اصلا دیده نمیشد.

و این قلب من بود که عین طبل به قفسۀ سینه ام میکوبید. حسابی ترسیده بودم. به طوری که بی اراده به طرف اطاق بابا دویدم تا بیدارشون کنم. اما دیدن اونا توی تخت, آروم و بی حرکت, شنیدن صدای نفسهاشون انگار من و از شوک در آورد. یادم آمد که من برای این کار خیلی بزرگ شدم و سالهاست که دیگه از ترس توی بغل هیچ کس پنهون نشدم.

دوباره برگشتم توی تختم. بالشمو بغل کردم و سعی کردم بخوابم.....!

نوشته شده توسط hobbit در ساعت 18:4 | لینک  | 



همه میگن " وای انگار زمان پرواز میکنه" روزها میگذرن و سال رو میسازن و این سالها که میگذرن زندگیه ما رو میسازن.
این روزها میتونن به حدر برن و یا قبل از اینکه برای همیشه از دست برن باعث لذت و شادیه ما بشن.

اگر وقتی به رختخواب میرین و به روزتون فکر میکنین به این نتیجه میرسین که بله روزی داشتم سراسر پر از استرس پر از مشغولیت بدونه اینکه چیزه حاصلم شده باشه, بدون ذره ای تفریح و شادی پس بدونین اینم یک روز دیگه از زندگیه با ارزشتون بود که از دست رفت. 

شاید ما شاد زیستنمون رو به امید روزی که زمان بیشتری داشته باشیم, یا پول بیشتر, یا وضعیت بهتری نسبت به حالا به عقب میندازیم. مشکل اینجاست که شاید هیچ وقت همچین شرایطی پیش نیاد و یا اینکه خیلی طول بکشه. خیلی مهمه که حال حاضرتون رو قبول کنید, همین همین حالا رو به عنوان چیزی با ارزش که خیلی زود برای همیشه از دست خواهد رفت.
روشهای بیشماری وجود دارند که به ما ثابت میکنن که ما میتونیم بهترین چیز ها را از زنگیمون حاصل کنیم.

در زندگیتون وقت
بزارین برای لذت بردن از معاشرت با دیگران و صد البته خودتون . به درختها نگاه کنید و از دیدنشون لذت ببرین و همین طور کوهها, و رایحۀ گل ها و صدای پرنده ها و به ابرها در پهنۀ اسمان نگاه کنین.

به گفتۀ توماس کارلیل " این دنیا با همۀ این عمل و دانش ما باز هم یک معجزه است, شگفت انگیز, جادویی و خیلی بیش از اینها برای اونهایی که بهش فکر میکنند!"

با مشکلاتتان شجاعانه و  با اعتماد به نفس روبه رو بشین . خوشحال باشین تا شادی رو حس کنین. فعال باشین و ذهنتون رو گسترش بدین. بخندین, استراحت کنین و خوب بخوابین.

به قول آدام گوردون

زندگی مثل کف و حباب میمونه
فقط دو چیز مثل سنگ باقی میمونن
محبت به دیگران هنگام سختی
و داشتن شجاعت در  روبه به رو شدن با مشکلات







منبع:  http://www.32keys.com/                                                                                           

  ترجمه: هابیت


پ ن: تصمیم بگیرین امروز از زندگیتون بیشتر لذت ببرین و این کار رو تمرین کنین . موفق باشین :)



 

نوشته شده توسط hobbit در ساعت 13:8 | لینک  | 

سلام. الان که دارم مینوسم باد بهاری پشت پنجره داره غوغا میکنه :))) هنوز درست و حسابی ساله 87 رو تو دهنمون مزه مزه نکرده بودیم که گذشت و داره جاشو به سال 88 میده از اون جالب تر اینکه من هنوز گاهی تاریخ ها رو اشتباهی 86 میزنم :)))

میدونین که دمه عید که میشه یک دفعه همه میخوان متحول بشن. همه یاد قول هایی میفتن که سال پیش سر سفرۀ هفت سین به خودشون دادن. خوشا به حال اونهایی که به وعده هاشون وفا کردن. اما اوناییم که خیلی موفق نبودن غصه دار نشن. از قدیم گفتن ماهی رو هر وقت از آب بگیرین تازه است.

حالا چی شد که بحث به اینجا کشید. داشتم توی اینترنت برای خودم ول میگشتم یک مطلب جالب به پستم خورد. فکر کردم بد نباشه ترجمش کنم و اینجا بزارمش. تا شاید با تغییر عادت های کوچیکمون بتونیم یک تحول بزرگ توی زندیگیمون ایجاد کنیم و واقعا یک سال نو برای خودمون بسازیم

به قول پائولو کوئیلو : " با تغییر دادن روش انجام چیزهای عادی و روزمره اجازه میدهی یک انسان جدید در درون تو رشد کند و اینگونه است که میتوانی ادعا کنی هر روز دوباره متولد شده ای و دوباره زندگی را از سر گرفته ای!"

زنده باد تولد دوباره :)


نوشته شده توسط hobbit در ساعت 12:7 | لینک  |