تبليغاتX
تکیه بر بال نسیم چنگ در گیسوی بید


سلام.

وای این روزها زندگیم آش شعله قلم کار شده. فرصت ندارم به هیچ کار اضافیی برسم و صد البته بسیار این وضعیت و دوست دارم   دیگه خدا همه جور آدمی خلق کرده

امروز رو میخوام به روزه ( در واقع الان کاملا شبه البته ) امشب و میخوام به نام "شبه از هر دری سخنی " نام گذاری کنم.

داشتم با خودم فکر میکردم. دیدم من هر کار جدیدی که بخوام شروع کنم اول میشینم فکر میکنم با خودم که

" ها خوب اگر اون روز قمر در عقرب نباشه, من حالم خوب باشه, دمای هوا مناسب باشه, خروسه همسایه دوبار قوقولی قوقول کرده باشه یه بار سرفه, نان داغ همراه با کباب داغ موجود است باشه, در ضمن آنجایمان هم بزاره من ممممممممکنه فلان کار را انجام بدم" 

چرا؟ مگه ما چند سال عمر میکنیم؟ اصلا سال که توهم بلند پروازانه به حساب میاد. بگو چند روز یا چند ساعت حتی! چرا باید لذت های زندگیمونو به تعویق بندازیم به امید اینکه کارها روبه به راه میشن و در اون روز خاص ما لذت بردن از زدنگیمونو شروع میکنیم!

آقا کی همچین تضمینی داده که همچین روزی از راه برسه یا اینکه اصلا برسه ها اما " آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟" نباشه.

تا بچه ای آرزو داری زودتر بزرگ شی. بزرگ میشی دلت میخواد نامزد شی. نامزد شدی دور دورت میشه ازدواج کنی و همین طور الا آخخخخخخرررررر. دیدی همیشه هم یک کاری میخوای این وسط ها بکنی که هی میگی نه صب کن من بزرگ بشم. صب کن کار پیدا کنم. صب کن اضافه حقوق بگیرم!!!

یک وقتی میرسه که میگی هی هی هی چه گذشت و من هیچ کدوم از کارهایی که آرزوی انجام دادنشو نو داشتم انجام ندادم هییییییییف از این عمر. نه اینکه موقعیت نبوده ها بوده. خودم نخواستم!

داشتم کتابی میخوندم به اسم "دختر پرتقال". راویه داستان مردی بود که بیماری سختی داشت در واقع هر روز که میگذشت یک روز به مرگ نزدیکتر میشد. تصمیم گرفت برای پسرش نامه ای بنویسه و توی اون از مرگ و زندگی صحبت کنه. کتاب جالبیه دیدیش بخر و بخون. اما جمله ای که من عاشقش شدم اینه:

هیچ کس تا به امروز خداحافظیه اشکباری با مثلثات اقلیدسی یا جدول مندلیف نکرده. هیچ کس تا به امروز حتی یک قطره اشک برای جدول ضرب یا متصل شدن به اینترنت نریخته. باید از زندگی و این افسانۀ خارق العاده خداحافظی کنیم. باید با جمع کوچکی از انسانهای منتخبی که به انها علاقه مندیم وداع گوییم."

بله بله. یک روز میرسه میبینی هی امروز فردا کردی هی وقت تو صرف چیزهای بی ارزشی کردی که موقع خداحافظی از زندگی نه میتونن امید بدن بهت نه آرومت نه حتی یک قطره اشک برات بریزن!!!

یک کم فکر کن... سعی کن فردا که از خواب بیدار شدی زندگی کنی. ادا شو در نیار یادش بگیر!!!

یک کلام ایمان داشته باش و امید همین تورا کفایت است.

همین!



پ ن: البته فکر نکن در درون من یک مادر بزرگ پیر وبی دندون زندگی میکنه که عاشقه نصیحت کردنه نهههه! اصلا. من فقط اون چیزهایی که فکر میکنم و بلند میگم. تو خواه پند گیر خواه نگیر. من اینا رو برای خودم میگم تا یادم نره. تا یادم باشه اون آدمی که لالایی بلده اما خوابش نمیبره نباشم.

عقیدۀ من اینه زندگی این قددددددر سخته و این قدر کوتاه که فرصت نمیشه همه چیز و آدم خودش دسته اول تجربه کنه. گاهی هم بد نیست از تجربیات دیگران استفاده کرده.


نوشته شده توسط hobbit در ساعت 22:30 | لینک  | 


سلام.

من عاشق بعد از ظهرم. وقتی همه خوابیدن و زندگی برای مدت کوتاهی متوقف شده, برای خودم یک فنجون قهوه درست میکنم. یک تکه کیک برمیدارم. روی مبل مورد علاقم میشینم و از پنجره به بیرون خیره میشم و سعی میکنم با تمام وجودم از زندگیم از آرامشی که برای یکی دو ساعت نسیبم شده لذت ببرم.

و بهار دوست داشتنی ترین فصل برای از پنجره به بیرون خیره شدنه. و از قضا امسال شهر ما یکی از زیباترین بهاره سالهای اخیرش و تجربه میکنه.

گاهی اوقات به این مجموعه یک کتاب هم اضافه میشه. یا نوشتن دفتر خاطرات. به خصوص اگر هوا ابری باشه که جون میده برای این کار.

امروز و اما به day dreaming اختصاص دادم. داشتم با خودم فکر میکردم ببینم از زندگیم چی میخوام و دوست دارم طی 5 یا 10 ساله آینده کجا باشم.....

سوال سختیه نه. من هیچ وقت نمیدونستم از زندگیم چی میخوام. برای همین با تمام وجود برای اونهایی که از بچگی حتی تا رنگ کت شلوار و دیوار های خونشونو انتخاب کردن یک احترام خاص قائل هستم. نمیدونم اینکه آدم از زندگیش چی میخواد یاد دادنی هست یا نه. اما امیدوارم بتونم به بچه هام این خصلت و یاد بدم. 

خلاصه داشتم با خودم فکر میکردم. راستش تا الان که توی زندگیم کار خاصی نکردم. و هنوز نمیدونم تا 10 سال دیگه کجام یا کیم اما خوب آرزوهایی دارم.

مثلا امیدوارم روزی یک گل خونه داشته باشم. گل و گیاه پرورش بدم و به سراسر دنیا صادرشون کنم.

دوست دارم یک باغ توی یک روستا خوش آب و هوا داشته باشم و چند ماه از سال و اونجا زندگی کنم. هوای آزاد و نفس بکشم و به صدای باد و آب گوش بدم.

دوست دارم صاحب خونه و ماشین شده باشم.

دوست دارم شغلی برای خودم دست و پا کرده باشم. رییس خودم باشم. از کارم لذت ببرم و البته در آمد خوبی هم داشته باشم .

اما بزرگترین آرزوی من... 9 ساله که بودم تولد دختر خالم, ما بچه ها ردیف وایستاده بودیم و خالم داشتن از ما فیلم میگرفتن. از هممون یک سوال پرسیدن. " میخوای در آینده چه کاره بشی " جوابها قریب به اکثرشون در این زمینه بودن " معلم" "پرستار" " خانه دار" نوبت به من که رسید توی دوربین نگاه کردم و خیلی جدی گفتم " من دوست دارم یک عکاس, نقاش, جهان گرد بشم!" البته من نمیدونستم جهانگردی شغل به حساب نمیاد اما هنوزم که هنوزه بعده این همه سال این بزرگترین آرزوی منه.

البته هنوز موفق نشدم اما ته ته ته دلم میدونم که روزی به این آرزوم میرسم. 

بله. بعد از ظهرهای مورده علاقۀ من این جوری میگذرن. نرم نرمک قهومو سر میکشم. کیک مو مزه مزه میکنم. سعی میکنم عین اسفنج که آب و به خودش میکشه, آرامش اطرافمو با تمام سلولهام به درونم بکشم چون میدونم که به زودی خونه دوباره بیدار میشه. و اگر یکی من و  ببینه که بیحرکت از پنجره به بیرون خیره شدم و توی فکرم, وقتی که هنوز نقابمو دوباره رو صورتم نصب نکردم و بی حفاظم, ممکنه چیزهایی از درون من ببینه که مدتهاست از همه پنهانشون کردم...

من بعد از ظهرهارو دوست دارم چون وقتیه که خونه به خواب کوتاه و موقتی فرورفته و من میتونم من باشم و از پنجره به بیرون خیره بشم و نگران نباشم که دیگران چه فکری خواهند کرد.

من بعد از ظهر ها را دوست دارم...

همین. 


نوشته شده توسط hobbit در ساعت 23:24 | لینک  | 


سلام.

من دربارۀ آقایون به یک کشف جدید رسیدم. توجه کن. اصلا میتونی این کارو آزمایش بکنی. از یک مرد که هنوز ازدواج نکرده باشه بپرس (سن سالش مهم نیست حتی از یک پسر بچه هم میتونی بپرسی)  "میخوای همسر آیندت از لحاظ ظاهری چه ویژگی هایی داشته باشه؟ " ممکنه مثلا هنوز دربارۀ قدش, رنگ چشماش, فرم بینیش یا هر چیزی به نتیجۀ قطعی نرسیده باشه.

اما موها تنها بخشی هستند که به نظر من یک آقا به طور کامل و قطعی میدونه چی میخواد. یعنی من یک بچۀ 7 ساله میشناسم که دهنش هنوز بوی شیر میده ها اما میدونه که میخواد همسر آیندش موهاش بور باشه و بلند!

به عقیدۀ من رسیدن به این خواست از دوران کودکی شروع میشه. شاید به یک خاطره برگرده. شاید شخصیت زن اصلیه کارتون مورد علاقشون یک مدل موی خاصی داشته.

اما در کل خیلی از این فانتزی هایی که آقایون دربارۀ همسران آیندشون دارن از دوران کودکی سر چشمه میگیره  و معمولا این معیار ها تا بزرگ سالی هم تغییر چندانی نمیکنن. یعنی من دیدم آقایونی که چه طور به شکل وسواس گونه به دنبال این خواستهای دوران کودکیشون در همسر آیندشون میگردن.

و گاهی این رفتارشون یک لبخند کوچولو گوشۀ لب آدم مینشونه. انگار دارن از پس این رویۀ قد کشیده و عضلانی یک پسر بچۀ کوچولو رو به وضوح میبنن.

امتحان کن. میبینی که قریب به اکثر مردا همین جورن.

همین




نوشته شده توسط hobbit در ساعت 11:45 | لینک  | 


سلام.

بچه که بودم عکس این دختر افغان و توی مجله نشنال جیوگرافی دیده بودم. هیچ وقت از نگاه کردن به چشمهای این دختر سیر نشدم و نمیشم. انگار سگ دارن, آدمو میگیرن. من این عکس و به نقاشی مونالیزا تشبیه میکنم با این تفاوت که نکتۀ اون نقاشی توی لبخندش بود نکتۀ این عکس تو چشمای دختره, هم میتونی وحشت خالص و ببینی توشون هم خشم و هم قدرت و هم ترس و حتی نفرت. این چشم ها از هر فریاد بلندترن انگار میتونن حرف بزنن. انگار میتونی بخونیشون بشنویشون لمسشون کنی...

این عکس اثر استیو مک کاریه. ماله زمانی که این دختر 12 سال داشته و توی یک اردوگاه بوده. سالها بعد آقای استیو مک کاری به دنبال این دختر به افغانستان میره. و پیداش میکه. و دوباره با همون حالت ازش عکس میگیره اما با یک دنیا تفاوت.

داشتم مجله ای و ورق میزدم که چشمم به این عکس و مقالۀ زیرش افتاد. وقتی صورت شربت گل و دیدم که الان یک زن 30 واندی ساله است که3 تا هم بچه داره بغضم گرفت.  یک زنه پیر و شکسته بود. آدمی نبود که ساعت ها به چهرش خیره بشی و براش آینده ای بسازی. در صورتش ترسی دیده نمیشد. اینبار به عکسش که نگاه میکردی خشم و میدیدی و تردید و بی اعتمادی. خشم و تردیدی که عینه رنگی که روی بوم بریزن از توی چشماش به همۀ صورتش سرا زیر شده باشه.

اخم کرده انگار از دنیا کینه به دل داره. شاید چشماش هنوز همون قدر زیبا باشن اما دیگه نمیشه گفت یک دنیا حرف توشونه. به نظر خوده شربت گل عکس سالهای جوانیش چیز خاصی برای گفتن نداره. فقط یک عکسه!

همین...






نوشته شده توسط hobbit در ساعت 2:26 | لینک  | 


سلام

اون آگهی وسطی و بخونین. بابا خانوم دمت گرممممممممممم. مرامتو عشقه کلی صفا کردم بعد از خوندن آگهیش. ایولللللل. فقط حیف آخرش یکی از این اسمایلی ها کم داشت

در ضمن اون آقای 45 ساله ساکن لندن مظورش از یک خانوم روشنفکر دقیقا چی بوده؟ یعنی خیلی open minded از اون مدلی هاش که به ازدواج اعتقادی ندارن؟


عجب عجب دوره زمونه ای شده به خدا.

فعلا همین.








نوشته شده توسط hobbit در ساعت 16:18 | لینک  | 

سلام

داشتم یعنی دارم برای خودم تو اینترنت میچرخم. گاهی فکر میکنم اینترنت به این بزرگی چرا این قدر کوچیک به نظر میاد! امروز در این چرخ چرخ بازیام یه مقاله یافتم جالب بود.

دیدی این مجله ها مثلا مینویسن "10 راز برای موفق بودن" "چگونه خیلی آدم باحالی باشین " "اعتماد به نفس در 30 ثانیه!" جالبیه این مقاله اسمش بود. حالا نه اینکه خیلی روش جدیدی ابداع کرده باشه ها نه. اما به نظرمن خیلی صادقانه تر از اون عنوانهای پرزرق و برقه. تازه وقتی هم بخونیش میبینی توی یک کار استعداد داشتی اونم اینکه همۀ اون کارهایی که گفته نکن تو داری به تور خود آموز انجام میدی بدون اینکه نیاز به اموزش داشته باشی!  

اسمش اینه " 50 روش برای اینکه به طور موفقیت امیز زندگیتان را جهنم کنید" حالا من که قصد ندارم هر 50 تاشو اینجا بنویسم به تک و توکی اشاره میکنم.

1. مکررا خودتان را با دیگران مقایسه کنید!  من: دیگران:

2. خودتان را دست کم بگیرید. 


3. به همه چیز و همه کس "چشم" بگویید.


4. به کاری که از ان متنفرید بپردازید.

5. همیشه شکایت داشته باشید.

6. به همه چیز بی اعتماد باشید.

7. دایم مشکلات خود را بشمارید

8. دایم تلاش کنید دیگران را راضی کنید و اجازه بدهید آنها از شما سو استفاده کنند.

9. دایم به گذشته فکر کنید.

10. دایم  در فکر آینده باشید

11. نیاز داشته باشید دیگران شما را تصدیق و تایید کنند.

12. روی کمبودهایتان تمرکز کنید.

13. به راحتی حسادت کنید

14. همیشه به دیگران حسادت کنید و به خاطر چیز هایی که دارید شاکر نباشید.

15. در مورد دیگران قضاوت کنید.

16. هدف نداشته باشید

17. غذاهای مزخرف بخورید

18. از ورزش کردن بیزار باشید.

19. حرف حرف شماست. به عقاید دیگران نه توجه کنید نه گوش کنید نه احترام بگذارید

20. حتما همیشه بی خوابی به سرتون بزنه ( من در این ورزش مدال طلا دارم)

21. برنامه ریزی کنید اما هیچ وقت به آنها عمل نکنید

22. باور داشته باشید اطرافتان را یک مشت آشغال پر کردند.

23. مرده اما و اگر باشید

24. سعی کنید هر آنچه را که کنترلش از توانتان خارج است به کنترل خود در اورید.

25. همیشه دریافت کننده باشید هیچ وقت اعطا کننده نباشید.

26. از موفقیت اطرافیانتان بیزار باشید.

27. همیشه راحت ترین راه را انتخاب کنید.

28. هیچ وقت نبخشید.

29. بیش از اندازه کار کنید.

30. کمال گرا باشید

31. زندگیه جهنمی را انتخاب کنید.


دیدی نصف بیشتره این روش ها رو خودت بلد بودی!

همین.



نوشته شده توسط hobbit در ساعت 22:10 | لینک  | 

سلام.

چرا واقعا؟ نه جدا چرا؟

مامان ها همشون این جورین آیا؟ چه اجباریه یکی تا این حد زحمت بکشه تا سلیقیۀ شخصیۀ خودشو به زووور به یکی دیگه تحمیل کنه بعد تو به این نتیجه برسی که خیلی خوب حالا حد اقل برای حفظ بقا هم که شده میشه با خیلی از این عقاید شخصی کنار آمد. اما در دیزی بازه حیای گربه کجا رفته. با خودت فکر میکنی از 100 تا به 99 تاش میگم چشم به امید اینکه یکی, نه یکیش که زیاده نصفیش به حرف دله من باشه اون که من میخوام باشه!!!

اما پدر مادر ها گاهی تمامیت خواه میشن! یعنی یا همش یا هیچی! البته نمیگم بچه ها هم خیلی خوبن ها اما گاهی زندگی والدین فرزندی چیزی تو مایه های اینه یعنی شما نزدیک ترین و عزیز ترین کسای همین ها اما وقتی بیش از یک ساعت با هم معاشرت میکنین میخواین همۀ دنیا رو پنگول پنگول کنین!!!

میخواین هاراگیری کنین یا از دیگران دعوت کنین این کارو داوطلبانه انجام بدن

نه جدا من یعنی حق ندارم چهارتا کاسه بشقاب چپ و چولرو که خودم میخوام طی 13683988 اندی سال عمر با عزت دیگه که خدا میخواد بهم بده, توی آشپز خونم استفاده کنم دوست داشششته باشم! ها ها هاخداییش!

خوب من که نمیگمم انرجیه حسته ای حق مسلمه منه که. من میگم منم رای و عقیده ای دارم که میخوام گاهی بهش توجه بشه! همین!!!!

من میگم والدین گاهی یادشون میره که بابا خدا یه وسیله ای توی کلۀ بچه هاتون گذاشته که زبونم لال بهش میگن مغز. نمیشه که تا آخر عمر آک بند نگهش داشت. بابا این کله با این فیزیک قشنگ قشنگ باید حد اقل چهار بار به سنگ و قلوه سنگ و تخته سنگ و شهاب سنگ بخوره تا در آینده بتونه همون طور که شما طی یک حکومت دیکتاتوری به فرزندانتون حکومت کردین به فرزندانش حکومت کنه! دروغ میگم! شما بگو!

پ ن: منظورم این نیست که بچه ها رو باید ول کرد تا فروشندۀ مواد مخدر بشن بعد پ لیس بگیرتشون بعد 20 سال حبس بخورن تا موهاشون رنگ دندوناشون بشه.

بله شنونده عاقل باشد.


همین!



نوشته شده توسط hobbit در ساعت 11:20 | لینک  | 

سلام

دوتا از خوردنی های عالی که بهتر است امروز و هر روز در رژیم غذاییتان آنها را جای بدهید یکی پرتقال و یکی چای سبز هستند. این دو  به وفور اطراف ما یافت میشوند و به دلیل مواد مغدیی که دارند به کم کردن وزن ما کمک فراوان میکنند.پرتقال منبع مناسب فیبر, فولیک اسید, انتی اکسیدان و ویتامین ث است.

چای سبز که ماده ای مناسب برای مبارزه با سرطان هم است دارای انتی اکسیدان بالا است و باعث افزایش سوخت و ساز بدن میشود. مطالعات نشان داده که مصرف کردن این چای به همراه غذا فواید آن را چندین برابر میکند. اما شما به هر شکل که مایل باشید و در هر زمان میتوانید آن را مصرف کنید.

موفق باشید.



نوشته شده توسط hobbit در ساعت 15:3 | لینک  | 


سلام.

از آبنبات چوبی بدم میاداین برار ما مشهد یکی ور ما خرید. دو هفته هر کی از کنار ما رد شد با روی گشاده این آبنباترو گرفتیم تو صورتش و لبخند زنان گفتیم " شما آبنبات چوبی نمیخوای عزیزم. ایییییییییین قده خوشمزست که نگو.گارانتی داره! تضمینی حال میکنی میری فضا. تازه تو قرعه کشیه یک دستگاه مسواک به ارتفاع قلۀ دماوند هم شرکت میکنی"

هییییشششششش کی گول نخورد هییییییییییش کی منو دوست نداره. خلاصه این که آخرش مجبور شدم خودم بخورمش. این قدرم بد مزه بود که حد نداشت. رسما مزۀ آب قند میداد لامصب. بعدش حالا این سازنده یه خبطی کرده آخه ملت فهیم شما چرا میخری؟؟؟؟ ها؟! خوب اگه دلت هوس قند کرده برو بریز تو لیوان شربت کن بخور تازه 14 ساعت هم طول نمیکشه تا تموم شه!!! 

حالا موافقان دستا بالا..... بالا بالا بالا.... دختر نیفتی از او بالا...........

صد بار گفتم اینجا جای این قرطی بازیا نیست!!! هر کی خربزه خورد....

همین



نوشته شده توسط hobbit در ساعت 16:3 | لینک  | 

سلام

هر دفعه که من مسافر میشم با خودم میگم دفعۀ بعدی یک لیست تهیه میکنم از ملزومات سفر تا هی مجبور نباشم چمدونم و خالی کنم بعد دوباره پر کنم تا ببینم مثلا شارژر مبایلم و آوردم, برسمو برداشتم, فلان جورابم کو! بعد تازه همش هم در طول راه توهم زده باشم که وااااای من حتما یک چیزی مهمی و یادم رفته! منم حسسسسساس

لیست:

1. مسواک.

* من همیشه مسواکمو جا میزارم هم توی راه رفتن هم توی راه برگشتن. برای همین اول لیست مینویسمش! میتونین از این مسواک کوچیک مسافرتی ها تهیه کنین تا یک دسته بیل و با خودتون همه جا نکشین.

2. خمیر دندان

*خمیر دندونه پونه یک مدل نیم وجبی داره که جون میده برای مسافرت پیشنهاد میدم حتما تهیه کنین مخصوصا اگر اهل زیاد سفر رفتن هستین

3. شامپو, لیف, صابون

* من دوست ندارم وقتی میرم سفر شامپو و مخصوصا نرم کنندمو بل اجبار عوض کنم برای همین شیشه های خالی استون یا چشم پاک کن یا هر چیزی و نگه میدارم و در این مواقع شامپو هامو میریزم توشون تا هم کوچیک باشن هم راحت قابل حمل و نقل.

4. دستمال مرطوب چند بسته

* من عاااااشق دستمال مرطوب هستم. در سفر به خصوص خیلی به درد میخوره. میتونین توی دوتا از کیف هایی که خیلی ازشون استفاده میکنین نفری یکی بزارین تا مثل من دستمال مرطوبتون همیشه توی اون کیفی که تو خونست جا نمونده باشه! اگر هم بانو هستین از این دستمال مرطوب های آرایش پاک کن تهیه کنین که به خصوص در سفرهای ماشینی و قطاری بسیار مفید هستن (دیگه مجبور نیستین رنج رفتن به دستشویی های غیر قابل تحمل قطار رو به جون بخرین)

5. نمک و فلفل و خلال دندون

نه اشتباه نکنین منظور من این نیست که نمکدون فلفلدونهای سر میز شام و نهارتون و بردارین بندازین تو کیفتون تا تمام زندگیتون سیاه سفید بشه نهههههههههه. فست فود که رفتین تا حالا. دیدن نمک فلفلاشون و توی بسته بندی های کوچیک میریزن. گاهی خلال دندون و آویشن هم دارن. اینا جوووون میدن برای سفر و غیر سفر. توی هر کیفتون چند تا بزارین خیلی به درد میخوره.

مثلا یه وقت دیدین یکی از ته دل آآآآآااه کشید کااااااش نمک داشتیم. شما هم عین فلورانس نایتینگل دست میکنین توی کیفتون یه پاکت در میارین. این جوری همه عااااشقتون میشن. امتحان بکنین.

6. نخ دندون

* چی بگم خودش گویاست

7. شارژر دوربین و موبایل یا لپ تاپ یا هر چیزی که احتیاج به شارژ داره

* به همراه داشتن شارژر به نظر من از نون شبم واجب تره

8. وسایل دوربین

*اگر دوربین میبرین یادتون باشه همۀ وسایل جانبیشو همراه داشته باشین. به خصوص باطریه اضافه و مموری کارت. 

9. یک کیت کوچک خیاطی

* توی هتل ها دیدن که یه بسته های نخدی دارن که توش نخ و سوزنه. اگر از اینا دارین (من عاشق اینام هر وقت بریم هتل چندتا برای خودم بر میدارم) حتما با خودتون ببرینشون. اگر ندارین خودتون یکی درست کنین. یه قیچی کوچولو هم بزارین کنارش.

10. قلم کاغذ یا دفتر یادداشت

* این قده غم انگیز وقتی عین مرغ سر کنده دور خودتون بگردین و یه تیکه کاغد سفید گیر نیارین روش چهار خط ادرس یا شماره تلفن بنویسین. اگرم اهل خاطره نوشتن هستن از این دفترهای درسایز مناسب تهیه کنین که بتونین راحت هر جا میرین با خودتون ببرینش تا هر چی بهتون الهام شد سه سوت بنویسنش.

11. بردن قرص مسکن, ضد سرماخوردگی, قرص معده و غیره

* آخ چه قده غم انگیزه وقتی آدم یادش میاد قرص هاشو یادش رفته.

12. برس

*حالا ادم هر قدر هم تنبل باشه ها یکی دو روزی یه بار که برس میکشه سرشو. میتونین از مدل کوچیک بچه گونه هاش که راحت تو کیف جا میشن تهیه کنین.

13. لوازم اراهش 

آدم 4 روز داره میره سفر که کله میز توالتشو که با خودش نمیبره که شما همین جوری هم قشنگ هستین.

14. کرم ضد آفتاب و عینک آفتابی

حفظ سلامت پوست همه جا لازمه

15. یک عدد چاقو

* به به این چاقو کوچولو ها توی سفر اییییییییین قدر به درد میخوره که نمیدونین

16. یک عدد کتاب

*برای وقت هایی که حوصلتون سر رفته, نیاز به استراحت دارین, یا میخواین کسی مزاحمتون نشه

17. بازی

اگر با دوستان و هم سن وسالها هستین حتما از این بازی کارتی ها با خودتون ببرین یا توپ یا هر چیزی که اونجا بیکار نباشین. و حسابی عصاب مصابه خانوادرو سرویس کنین

18. شناسنامه و دفترچۀ بیمه


.....................................................................................................................................................

همین دیگه. فکر کنم اینا مهم هاش بودن. فقط یک نکته دیگه هست. اگر دارین میرین به جایی که تا حالا نرفتین از دوستایی که قبل از شما به اون شهر سفر کردن خواهش کنین آدرس مراکز خرید, جاهای دیدنی و رستورانهای باحالشو بهتون بدن.

در ضمن فراموش نکنین اگر مثلا رفتین یک رستوران که غذاش خیلی خوش مزه بود و بهتون چسبیده یا یک مغازه که چیز های جالبی داشته حتما کارتش و بگیرین که اگر بازم به اون شهر سفر کردین آدرسشو داشته باشین.

میتونین این کارتهارو توی یک دفتر بچسبونین و یک جزییات بیشتری هم کنارش بنویسین تا فراموش نشه.

اها اینم یادتون باشه. یک لیست از افرادی که باید براشون سوقاتی بیارین تهیه کنین تا خدایی نکرده وقتی برگشتین سرتون بی کلاه نمونه.

همین.





نوشته شده توسط hobbit در ساعت 14:32 | لینک  | 


سلام

آخ که دلم برای اینترنتاتم تنگ شده بوددددددد 

از اون مهمترررررر من برگشتم. رفته بودیم مشهد. جای دوستان خالی خیلی خوش گذشت. وقتی میگم خیلی منظورم دقیقا معنای واژۀ "خیلی" هست. در واقع میتونم بگم این عید شیرین ترین عید دوران زندگیه من بود. الحمدا...

اگر از حال امام رضا (ع) جویا باشی. بسیااار حالشون خوب بود و سرشون شلوغ. اما قربونشون بشم هر چه قدر هم سرشون شلوغ باشه ازت غافل نمیشن که این همه راه و فقط به عشق اونا آمدی. دیروز که رفته بودیم برای وداع تمام مدت عین این بچه ها که میخوان از مامانشون جداشون کنن بغض کرده بودم. نمیدونم, دل کندن همیشه سخته ها اما این بار یک جور دیگه ای سخت بود برام. آخه این بار رفته بودم پیش امام رضا تا بگم "ممنونم ممنونم به خاطر اینکه امسال حاجت روا دارم میرم از اینکه امسال بهترین عیدی و بهم دادین ممنوووونم "

روز اول که رفتم حرم خسته بودم. از زندگی خسته بودم. به جایی رسیده بودم که دیگه نمیخواستم و نمیتونستم بر خلاف جریان آب شنا کنم. شاید همون که بهش میگن "پوچی". سرمو به سنگای سرد حرم تکیه دادم چشمامو بستم و فقط یک جمله گفتم " یا امام رضا من میترسم کمکم کنین! "

همین.


نوشته شده توسط hobbit در ساعت 21:49 | لینک  |