خانم سحر اگر بازم گذرتون به اینجا افتاده میخوام بگم خیلی ممنون به خاطر اینکه از من دعوت کردین همراه شما و دوستانتون بنویسم. اما همیشه گفتم متاسفانه چندان استعدادی در نویسندگی ندارم و صرفا به عنوان رفع بیکاری بساط وبلاگی برای خودم راه انداختم. با این حال به دور از انصافه اگر نگم چه قدر از خوندن کامنت شما ذوق کردم ![]()
اما در آینده وقتی کمی بهتر نوشتم ( اگر همچین روزی بیاد البته ) با کمال میل حاضر به همکاری هستم.
ممنون
..................................................................................................................................
خوب بازم سلام
اینکه میگن آدم هیچ وقت به اونچه داره راضی نیست یک حقیقته. یک زمانی من این قدر بی کار بودم که میتونستم تا لننننگ 10 بخوابم هیچ اتفاقی هم نیفته. اما الان آرزو به دلم مونده بی مزاحمت تا 8 بخوابم اما مگه میشه![]()
آقا ساعت 4 صبح یک دفعه با وحشت از خواب میپرم میچسبم به سقف که وااااااای خواب موندم چی شد, کدوم کلاسم پرید, کجا میباست برم, امروز تولد کیه, امروز کجا مهمونم. خلاصه امروز هم از همون روزها بود که یک وقتی ضمیر ناخودآگاهم ندا داد که " فرزند امروز چند شنبه است؟"
گفتم " 4شنبه فکر میکنم "
گفت " امروز برنامه پرنامه ای نداشتی؟؟؟"
گفتم " چرا میخواستم این قدر بخوااااااابم تا جونم در آد "
گفت " ها منم همطو "
اما چشمت روز بد نبینه الهی, ساعت 9 تلفن زنگ زد. و همزمان مغزم آژیر کشان خدشو کوبید به در رو دیوار که خااک بر سرم چی یادم رفته بید آیا!!!!!!!!! من که یادم نیامد تا وقتی شمارِۀ دوستمو روی کالر آی دی دیدم که اییییییییی وای ما قرار گذاشته بودیم صبح بریم بیرون خرید.
حالا با حال بسیار بشاش گوشی و برداشتم و گفتم "سلام
" بهتره بگم با بشاش ترین حالتی که یک آدم که از خواب پریده, سینوساش بستن در نتیجه آخر تو دماغیه و گلویی که خس خس میکنه و چشمایی که آلبالو گیلاس میچنن و هنوز نفهمیدن که الان خوابن یا بیدارن دقیقا!!! گفتم سلام.
به هر حال بانوی اون ور خط ( که از قضای آبجیه دوسست جونم هستن. یک خانوم بسیار متشخص و با وقار هم هستن و اتفاقا 2 سال هم از من کوچیکتر هم هستن ) اصلا به روی خودش نیاورد که داداش تابلو بود که خواب بودی حالا نمیخواد این قدر جریس پریس کنی که یعنی من خواب نبودم که بلکه مشغول انجام دادن یکسری فعالیت های هاااد تنفسی مدیتیشنی بودم که شما زنگ زدی!!
عوضش اگر دوسست جون جانم بود همون ب بسم ا... میگفت خواب بودی؟؟؟؟؟! و این سوال این قدر صادقانه و بیشتر مثل یک جملۀ خبری ادا میشه تا یک جملۀ سوالی که منم صاف میگم " ها چی میگی؟! "
بله دیگه ما امروز صبحمون رو به این شکل آغاز کردیم. روز بسیار شلوغی هم بود اما خدا رو شکر همه چیز بسیار عالی پیش رفت.
همین.
دیدن انیکه کسی نزدیک به سه ربع ساعت بلا انقطاع حرف بزنه ( البته ولوم رو هم بندازه تو کله!!! ) گوش فرسا و روح فرساست واقعا.
احسند به این همه حضور ذهن به خدا
اگر این همه توان و نیرو رو صرف کاری ( حالا هر کاری ها) میکردن الان سدی, دیوار چینی مینی چیزی ساخته بودن !
خلاصه اینکه بگم این آدم کولاکه وقتی احتیاج به کمک نداری به زوووور میخواد نظرشو به خوردت بده. وقتی رسما داری ازش درخواست هم فکری میکنی
میگه من نمیدونم خودت هر کار میخوای بکن!
معاشرت با این آدم رسما تمام این حسها رو هم زمان در دله شما زنده میکنه. و گاهی فکر میکنی پله پله داری به مرز جنون و حمله های عصبی نزدیک میشی! اما خوب در عین حال یک سری مزیتهای هم داره. یعنی در مقابل چیز ها و حوادس و آدمهای معمولی اما غیر قابل تحمل واکسینه میشی و خیلی چیزا اصلا به نظرت مهم نمیان!
اما بماند سر درد و معده درد و روح درد و همه چی درد بعدش که آدم فکر میکنی کوه کنده ![]()
اما خوب این باعث میشه قدر خیلی چیز ها خود به خود دونسته بشه.
اینا رو گفتم که بدونی آدم بی غم, آدم بی درد تو دنیا وجود نداره. فقط بعضیا عین خمیر زیر این مشت و مالهای روزگار ورز میان و ظرفیتشون دو برابر میشه بعضی ها هم به هر بد بختی و کمی و کاستی میچسبن و ولش هم نمیکنن یه وقتیشم تموم میشن و همه جا رو هم به گند میکشن!
حالا اینکه تو کدوم دسته باشیم دیگه..... تو بگو با خودته یا با چرخ گردون ![]()
راستی تو هیچ وقت این سوال برات پیش نیامد که این چند وقت که من نبودم کجا بودم؟ 
ننننننننننه!!!! ای بابا ما رو ببین رو دیوار کی یادگاری مینویسیم!
واقعا حیییییییییف از من! حیفففف ![]()
ا ااهم. راستیاتش این چند وقت مشغول خالی کردن اطاقم بودم برای رنگ کردن. رنگ قبلیم حسابی تیره و تاریک بود اما این یکی رووووووشنه روشنه. روزای اولی خوف ورم داشته بود که ای وااااای بد بخت شدم حالا برای اینکه برم توی اطاقم باید عینک آفتابی بزنم تا کور نشم!!!
خلاصه یک یه هفته ای اصلا نمی شد با من معاشرت کرد حسابی خط خطی بودم. اما کم کم که اطاقمو دوباره چیدم دیدم نه بابا اصلا به اون فاجعه ای که من فکر میکردم نیست کلی حال کردم. الان این قدر دوستش دارم, این قدر توش احساس آرامش میکنم که تقریبا از دره اطاقم بیرون نمیام.
وااای اما امان از اسباب کشی
واااااااای واییییییییی. واقعا دلم برای اجاره نشین ها کباب شد در حدی که یک دفعه وسط جا به جا کردنه اموالم با یک حضور قلب خالصانه در حالی که کمرم از درد ذق ذق میکرد و سر و زانو هم, به خدا گفتم " خدایا من و صاحب خونه کن نه مستاجر حالا از اون روز یک زانو دردی شدم مشتی. راه نمیتونم برم. عین پیر زنا میلنگم. در ضمن باید جفت لنگامو هم دراز کنم وسط اطاق. پشت میز نشستن هم بد بختیه بزرگی شده برام.
تازه در این بین فک میکنم تو اون چند روزی که پی سی جونو فرستاده بودم تعطیلات با حقوق به سواحل هاوایی یکی , دروغ چرا فک کنم مامانم, پاشونو گذاشته بودن روی موشم. آقا این چرخ وسطش به چرخه دوچرخه گفته بود زکی عین فرفره میچرخید.
این قدرم با دریل افتاده بودم به جونه جیب خودم و ایضا بابام دستم به جایی بند نبود. خلاصه بی موشواره شده بودم که یه شب اون شون جان خیلی جنتلمن نانه یک عدد موش برام خرید. پدشم خرید البته. نمیدونم به چه دلیل میباست زیر افتاب باشه.
خلاصه کلی داشت توصیه میکرد که چند روز به زارش زیر آفتاب. منم آخر جنس لطیف وسط توضیحاتش گفتم: ها خوب پس بزارش زیر آفتاب هر وقت خوب شد تحویلش بده
" تازه تمام کلید های کی بوردم و هم ریختم یعنی کندمشون بعد با اب و صابون شستم دوباره وصلشون کردم. اما از من به شما نصیحت هیچ وقت دکمۀ اسپیستو نو نکنین! چون این قدر الان سفت شده که من باید تمام قد بپرم روش تا جا بره. تاااازه. ماله خودم که خیلی حالش بد شده بود برای همین وقتی همه خواب بودن یک کارد برداشتم رفتم دکمۀ اسپیس داداشمو کندم ماله خودمو زدم جاش و در رفتم

دیگه اینکه امروز برای یکی از دوست جونام کیک درست کردم. یک مهمونیه مهم داره. میدونین چیه خخخخخووووووف برم داشته دارم مییییییمیرم! کیک سیبه بعد من احساس میکنم سیباش خیلی خیلی خیلی ترش شدن
دیگه اینکه دیشب فیلم خواستگار محترم و دیدم. خدااای من. این گوهر خیر اندیش نمیدونی چه عشوه هایی میامد. در این لحظه بود که بر من ندا رسید که " خاااااااااک بر سرت که عینه دسته بیلی " بله این ضمیر نا خود آگاهم بود که به یک کشف و شهود رسیده بود که من و دسته بیل وجه تشابه زیاد داریم.
من کلی ضربۀ روحی خوردم. نمیدونستم خودمو تسکین بدم یا ضمیرمو! والا!
خوب زندگی همینه دیگه.
برای کیک من دعا کنین
همین!

سلام.
من میخوام امروز یک فط وای جدید بدم. خواستن از نخواستن خیلی بهتر است. آقاجون حالا بر فزضم که پول نداری یک دایموند جیگر بخری! ( که خوب ندارم ((((: ) اما خواستنش که ضللی نداره برادر من یا خواهر من!
از زبونه آدم که الحمدا... هیچ وقت چیزی کم نمیشه. هر چی روز به روز به قد و هیکلش اضافه بشه. خدام هم قربونش برم که بخیل نیست. فقط نیست خطا شلوغن ( این هند چین تو حساب کن چه قدر آدم دارن. ) دیر به دیر اتن میده اما میده بالاخره. خلاصه اینکه تو بخواه. یک وقت دیدی اسمت تو نوبت بود و یه هو یک خونۀ دوپلکس با جکوزی و استخر و حیاط و غیره خدا انداخت تو بقلت!
اما به همین دلیل هم حواست باشه ها. یک دفعه دیدی مثلا گفتی بشکنه این دست که نمک نداره. بعد گرفت دعات بد بخت شدی.
خلاصه اینکه ما تصمیم گرفتیم این عادت حسنه را سر لوحۀ زندگانیه خویش قرار بدیم و بخوایم, مرتب هم بخوایم و چیز های خوب خوب هم بخوایم. فی المجلس چند نمومه شو اینجا ثبت میکنم:
قبل از اول بگم که " اول سلامممممممممممتی, دل خوش, خیال راحت برای همۀ خانواده دوستان و عزیزانم و خووووووودم صد البته "
1.خدای مهربون من هر کار میکنم باز هم یک عدد E71 Nokia میخوام. کاریشم نمیشه کرد. سفیدم باشه حتما.
2. خوب dimond هم چیز خوبیه برای خواستن اگه زحمتی نیست جفتشو با هم بده.
3. من هرچی فک میکنم ها میبینم لپ تاپ میییییخوام. اگه sony باشه که به به. apple باشه شرمندۀ اخلاق ورزشیت میشم خدا. ها خوب خدا میخوام اگه خواستی خیلی تحویلم بگیری دستت باز باشه تو انتخاب D: میدونی. یعنی کارت عقب نمونه گیر انتخاب مارک و مدلش. مادیات که ملاک نیست نیت مهمه وگرنه ما به یه شاخه گل هم راضی هستیم ( البته روی یک عدد لپ تاپ قرمز یا سفید کادو پیج!!!)
4. دوربین هم. از نوعه حرفه ایش که حتما میخوام یا canon یا nikon یا sony
5. یه دوربین جیبی هم میخوام یا canon یا لومیکس
6. حال اگه یک عدد ماشین تووپ هم دادی که بادنجونی باشه و یک عدد خونۀ در متراژ 200 متر من حرفی ندارم. " البته اینا فعلا به عنوان شروع بعدا خونه و ماشین بیشترم دادی من هچچچچ مخالفتی نمیکنم "
قربون دستت خدا مرسی. من اینا رو بلند نگفتم تو رودربایستی گیر کنی ها نه!!!! ابدا! همین جوری دیدم دور هم جمیم حرفی زده باشیم و حالا خیلی اصرار دارن دوستان قبول کنم دیگه :))))
:))) حالا داشتم شوخی میکردم خدا. من همه جوره جاکرتم نوکرتم کوچیکتم. تو سروره مایی. تو خدایی. ما هم یک بندۀ روده دراز که چشمش فقط به دست خالقشه...
همین.


آه ه ه که اضطراب ما را کشت....!
من دپرسیون گرفتم! میدونی! یکی دو ساعتی, حتی بیشترک میشه که دلم میخواد همچین آبغوره ای بگیرم که نگو و نپرس اما نمیشه. یعنی متاسفانه از اوناییش نیستم که اشکم لب مشکم باشه! به این میگن شانس شخمیه بیشعور نفهم! میفهمی که!
میدونی من آرزو دارم یک بار در زندگیم همۀ موهامو بنفش کنم یک بار هم صورتی.
احساس میکنم چشمام ضعیف شدن. نمیتونن فکوس کنن به اصطلاح کاج میشن اگه بخوام خیلی اصرار کنم روی فکوس کردن. اینم از شانس شخمیه ماست. تمام دوران طفولیت آرزو داشتم از این چشم دوم ها داشته باشیم یعنی به اصطلاح 4 چشمی بشم نشدم. همچین که یه پرک عقل تو جا مغزیمون کار گذاری کردن و فهمیدیم هر چیزی originalesh خوبه خدا داره میزاره کف دستمون!
یک دکتری میشناسم که قریلیونتا بچه به دنیا آورده. یعنی شغل شریفش به دنیا آوردن طفله. بعد شوخ طبعیه خدا رو برو. این دکتر بچه نداره. یعنی بچه دار نمیشن. خیلی مضحکه نه!
گاهی فاز میده آدم بره یه جای بلند و از ته کلش داااد بکشه I hate my life. I hate everyone. I hate myself . I hate every thing.
به هر حال نفرت هم بخشی از زندگیه.
کاش آرامش هم فروشی بود اون وقت من چند تا میخریدم چند تا هم برای روز مبادار نگه میداشتم یکی دو تا هم برای هدیه دادن.
اه اه اه من هرگز افسردگی و به عنوان شغل انتخاب نمیکنم.
میدونی اگه یک برگۀ ضمانت نامه بود که به تو قوول میداد یک آیندۀ خفن داشته باشی چه قدر خوب میبود. میدونی خیلی میترسم. نمیدونم چی میشه. نمیدونم چی بشه.
من حوصله م سر رفته.
در دریا های سرد سرگردان. بی قایق بی پارو. کوسه ای از راه دور. می آید. شاید گازی هم به من بزند. چرا؟ کممممک کمممک. کاااش کوسه ها گیاه خوار میشدند. شاید ان وقت ما هم گیاه میشدیم. اخ میدونی خدا شوخ طبع است.
همین.
سلام
از وقتی که یادم میاد ورزش میکردم و اصولا خیلی کم پیش میامد که به عنوان یک تفریح بهش نگاه کنم برام بیشتر مثل رفتن به مدرسۀ نظام بود. تا اینکه الان چند سالیه که رفتن به سالن های ورزشی و کلا کنار گذاشتم و قصد هم ندارم دوباره درگیرش بشم.
به پیاده روی رو آوردم و از آثار و نتایجش خیلی خیلی راضی هستم . بیشتر از کلاسهای شنا, ایروبیک و استپ برای من موثر بوده هم روحا و هم جسما.
به هر حال انتخاب اینکه هر کس چه طور میخواد فعالیت بدنی شو انجام بده با خودشه اما با این زمان محدود این روزها برای خیلی ها وقت داشتن برای ورزش کردن مثل یک رویا میمونه.
به همین دلیل من 5 روش پیشنهادیه فوق العاده ساده دارم که میتونه نتایج چشم گیری داشته باشه. و از اون مهمتر برای انجام اونها نه نیاز به رفتن به سالن های ورزشی دارید نه تهیه وسیله ای خاص.

1.مسابقۀ سرعت در دفتر
هر یک ساعت یک مرتبه به مدت 5 دقیقه دست از کار بکشید و اطراف دفترتان راه بروید. این زنگ تفریح نه تنها به تمرکز و کارایی شما کمک میکند بلکه باعث جریان یافتن منظم خون در بدن شما میشود. به سر میز همکارانتان بروید یا به دورترین اطاق استراحت. با این روش میتوانید به راحتی به هدف 10000 قدم در روز خود برسید.
* حالا ممکنه برای شما هم این سوال پیش بیاد که اااا من که تو خونه هستم پس نمیتونم این کار و بکنم. چرا عزیزم شما هم به راحتی میتونی این کار و بکنی کافیه یک ساعت یک بار فقط 5 دقیقه به طور منظم و حساب شده دورو بره خونه راه بری همین*

در حالی که پشت میز خود نشسته اید یک بالش کوچک در ناحیه فرو رفتگی کمر قرار دهید. این کار مانع از این میشود که پشت میز خود قوز کنید در عین حال باعث کم شدن درد پشت, بهبود وضعیت اندام و قوی شدن ماهیچه های شکم میشود. و از همه مهمتر بسیار احساس راحتی خواهید کرد. ( چه کسی گفته در حالت نشسته نمیشه ادم رو فرم بیاد )

3. تلویزیون
امشب در حالی که مشغول تلویزیون نگاه کردن هستید با استفاده از وزنه یا توپ های مخصوص 15 دقیقه ورزشهای قدرتی بکنید. وقتی مشغول نگاه کردن به برنامۀ مورد علاقۀ تان هستید اصلا متوجه سختی های آن نمیشوید. این کار بسیار مفرح و سرگرم کننده است امتحان کنید.

4. ورزش صبحگاهی
ساعتتان را برای 10 دقیقه زودتر از وقت معمولی که آن را کوک میکردید تنظیم کنید. از این زمان اضافه برای انجام دادن حرکات کششی یا یوگا استفاده کنید. هیچ چیز بهتر از یک نرمش صبحگاهی بدن شما را آماده نمیکند. وقتی که به لذت آن پی ببرید مطمئنا برای شما تبدیل به یک عادت هرروزه میشود.

5. و در آخر به خودتان قول بدهید که هر روز بعد از تمام شدن کارتان 5 دقیقه را به ورزشهای تحرک دار بپردازید. برای خودتان برقصید اطراف منزلتان به پیاده روی بروید. دوچرخه سواری کنید. اگر وعده بدهید فقط 5 دقیقه حتما ورزش کنید کم کم برای شما یک عادت میشود و حتی شاید بیشتر برای ان وقت بگذارید. اگر این روشها را انجام بدهید به راحتی میتوانید تمرینات بدنسازی را جزوی از فعالیت های روزانۀ خود کنید.
.................................................................................................................................
و فراموش نکید که با رعایت کردن رژیم غذایی و توجه به ضرب المثل معروف که میگه
صبحانه ات را مانند یک پادشاه صرف کن. نهار را مانند یک پرنس و شام را مانند یک گدای مفلوک :))!
میتوانید آهسته اما پیوسته به وزن ایده آل خود برسید بدونه اینکه به بدن خود آسیبی رسونده باشید. در عین حال این مدت زمانی باعث میشه به طور موفقیت آمیز عادات موثر و مفید رو جایگزین عادات بد بکنید.
موفق باشید.
تنظیم و ترجمه توسط هابیت.
حتما اسم کرم کتاب تا حالا به گوشت خورده و میدونی که من هم جزو این دسته هستم. یکی از آرزوهام اینه که روزی یک کتاب فروشی داشته باشم با دیوار های آجری قرمز و تاقچه های چوبی که یک گوشش هم چند تا مبل و صندلی راحت و یکی دوتا گلدون بزارم و بساط قهوه راه بندازم و با بقیه دوستانه کرم کتابم بشینیم به گپ و بحث و صحبت! :)
بالاخره من جوان هستم و.... :))) خلاصه به همین دلیل میخوام چند تا عکس فوق العاده از چند تا کتاب خونۀ زیبا بزارم تا ببینی که مردم دنیا چه کتاب خونه هایی دارن که.... که.... که ما نداریم :(
* اسامی کتابخانه ها رو به اینگلیسی مینویسم زیرش که اگه کنجکاو شدی بیشتر بدونی مشکلی نداشته باشی.


STIFTSBIBLIOTHEK ST. GALLEN

RIJKMUSEUM AMSTERDAM
وای که این چه قدر خوردنیه! (تصویر بالا )

REAL GABINETE PORTUGUES DE LEITURA RIO DE JANEIRO


KUPFERSITCH-KABINETT DRESDEN


BNF Paris
همین
الان نزدیک به دو سال میشه که " تب راز " یقۀ ملت و گرفته ول هم نمیکنه. البته من مشکلی با این قضیه ندارم. اوایل کلا هر جا شکل و شمایل این کتاب و میدیدم فورا ازش دوری میکردم که خدایی نکرده ویروسی نشم و بادش به من نگیره اما یک روز هم فکر کردم بخرمش و بخونمش تا ببینم این چیه که همه این طور مریدش شدن.
راستش نه کتابش به دلم نشست نه فیلمش.
برای همین میخوام امروز یک کتاب جالب تر و بهت معرفی کنم. البته من سالها پیش خوندمش و نمیدونم الان هم تجدید چاپ شده یا نه. به هر حال من میگم شاید پیداش کردی
اسم: دیدۀ دل بگشا و بستان (open your mind to recieve )
نام نویسنده: کاترین پاندر
مترجم: مینا اعظامی
انتشارات: نشر میترا
چاپ دوم 1382
این کتاب به طرز فکر ما خیلی نزدیکتره.مهمترین تفاوت اینه که از واژۀ کائنات استفاده نکرده. چون بشخصه هر وقت فکر میکنم که باید چیزی و از کائنات بخوام احساس میکنم دارم وجود خدا رو نقض میکنم. و کی برای خرید جنس به جای اینکه بره پیش صاحب مغازه میره پیش پادوو؟؟؟!
و در ضمن تمام این تفکر مثبت و فال نیک زدن و خواستن و دعا کردن پیش از اونکه توسط کتاب راز به ما یاد داده بشه در دین اسلام امر شده.
به هر حال قصد بحث در مورد این مسائل و ندارم فقط خواستم این کتاب جالب و معرفی کنم چون به نظر من ارزش خوندن و داره
همین
ما خوب هستیم شما هم خوب باشید. به نظر من هر وقت دیدی زندگیت یک نواخت شده و به اصطلاح سک بسته سریعا به فکره یک تغییر و تحول باش. به شخصه بسیار به این کار اعتقاد دارم. دیدی آش که به هم نمیخوره بعد از یک مدتی نخد لوبیاهاش میرن تهش! خوب زندگی هم مثل آش رشته میمونه گذشته از اینکه باید بدونی کی سبزی و نخد لوبیاشو بریزی باید یادت باشه مرتب همش بزنی وگر نه ته میگیری!
لازم نیست که برای رفع بیکاری مثلا بری برج سازی, ماشین بخری یا بری کلاسهایی که شهریش اندازۀ حقوق یک ماه یک آدم معمولیه نههههههههههههه. من واقعا دیدم کافیه کمدتو خالی کنی وسایل اضافتو بیرون بریزی. قاب عکس جدید به دیوار بزنی یا حتی عکسهای توشون و عوض کنی. اطاق تو تغییر دکور بدی یا چمیدونم پا دریتو عوض کنی. یک کلاس خفن جدید بری یا یک نقاشی برای خودت بکشی! بله. کمیت مهم نیست کیفیت مهمه!
یک تغییر کوچولو انگار یک سوراخ توی سدی که جلوی حوادس جدید و جالب و گرفته ایجاد میکنه و باعث میشه چرخ زندگیت دوباره بچرخه!
حالا قرض از این مقدمه چینی چیه؟ خوب میخوام بگم یک وقتی هم هست که تو خودت خیلی از اینکه زندگیت سک بسته ناراحت نیستی. اصلا میخوای بشینی خونتون لنگاتو بزنی به دیوار و استراحت روحی و جسمی بکنی.
اون وقت میبینی از همه طرف برات میرسه! دوستات دست در دست هم میدن تا زندگیتو از این سکون در بیارن. و تو هرچی از کف کلت جیغ بکشی که نمیییییییخوام دست از سرم بردارین من دیگه پیر شدم سنم به این کارا نمیخوره. فایده نداره. و همین طوری میشه که وقتی تازه داره این واقعیت شیرین که ,به به من مجبور نیستم درس بخونم برات جا میفته میبینی که دوباره ریشت گیر کرده.
یک زمانی من فقط در طول هفته یک کلاس فوقش دوتا کلاس متفرقه داشتم و بقیۀ روزهام آزاد بودن اما الان دوباره هر روز مشغولم و هر صبح با یک حالت جهشی از خواب میپرم که وااااااااااااای امروز برنامه چیه از کجا جا موندم. کجا باید برم چه کار باید بکنم!
دروغ چرا تن خودم هم کمی میخاره! :))) یعنی خوشم میاد ها. اما اون بی خیالی هم عالمی داره!
همین
خوب بعدش این فکر برام پیش میاد. یعنی این قدر خوش شانس هستم که جواب این سوالهارو قبل از مرگم پیدا کنم. و از اون مهمتر اینکه آیا جوابش امید بخشه, مثبته؟ واقعیه؟ سر شار از عشقه یا نه سیاهه سرده دلگیره؟
" خوشبختی یعنی چی؟ " "آیا عشق وجود داره؟ اگه وجود داره پایداره؟ اگر پایداره آیا هر روز در حاله تکاپوست یا بعد از مدتی یک عادت میشه؟" " آیا امکان داره آدم از زندگیش راضی باشه؟ "
من آدم بد بینی نیستم. اما نمیدونم شاید خیلی دیدم زندگی های مشترکی که از بیرون زرق وبرقشون چشم آدمو میزده به طوری که دل هر کسی آب میشده اما از درون عین یک سیب گندیده بوده. خیلی دیدم زندگی هایی که بعد از 20 یا 30 سال از هم پاشیدن. یا به هیچ جا نرسیدن.
من آدم بد بینی نیستم اما دیدم بعد از چند سال آدمها به هم عادت میکنن. دیگه اون برقی که توی چشماشون بود که میتونست تمام مجلس و روشن کنه کدر و خاموش شده.
من آدم بد بینی نیستم اما هر وقت میشنوم یک زوج بعد از گذشت سالها هنوز عاااشق هم هستن انگار دارم یک افسانه رو میشنوم. برام غیره واقعیه. دور از ذهنه. اونا به نظرم آدمهای خوش شانسی میان که قرعه به نامشون افتاده همین!
من آدم بد بینی نیستم اما..... اما انگار خوب بلدم ادای آدمای بد بینو در بیارم!
همین!
بابام جان من آمدم نوشتم " من میخوام " بر داشته برا من پیغام گذاشته اگر میخوای بازدید وبلاگت بره بالا, اگر میخوای تو گوگل نمیدونم چه طو شی, اگه ساعت شماته داره عقربه داره گوگولی میخوای, دیکشنری میخوای بیا این کارو بکن. بابا من موبایل خواستم, دوربین خواستممممم کار خواستم نهههههههههه پیغام بیخودی!!!!!
بااااااااااباااااااااا جان نمیخوامممممممممممم نمیخواممممممم. نمیخوام. اصلا راستیتش میدونی چیه. من هیچ از امار پایین بازدید کنندۀ وبلاگم ناراحت نیستم.اینجا مال منه. من دارم برای خودم مینویسم. دارم با صدای بلند با خودم حرف میییییییزنم! هر کسم خواست بیاد بخونه قدمش رو چشم تشریف بیاره. به هر حال از قدیم گفتن مهمان حبیبه خداست.
نه دیگه حالا اون قدر ها هم عصبانی نیستم. بگذریم. تو به چه رنگی میگی صورتی به چه رنگی میگی سرخ آبی؟ ها؟ امروز کلی با مامانم در مورده این دو غضیه با هم بحث کردیم. به نظر من سرخ آبی یک رنگیه تو مایه های یک زرشکی که توش آبی داشته باشه در نتیجه شاید یک جور هایی به بنفش هم بزنه.
اما به نظر مامان اون صورتی آخخخخر صورتی باربی هست ها اون سورخ آبیه در نتیجه آخر تصمیم بر این شد که بریم پیش یک داور عادل بی طرف که کور رنگی هم نداشته باشه و بگه حق با کیه! واقعا!
چند روز پیش هم یک پست رژیمیه کووولاک نوشته بودم. بد نابود شد و این ضربۀ روحی این قدر شدید و اساسی بود که من هنوز نتونستم فراموشش کنم و دوباره از اول بنویسمش! اما خیلی چیز باحالیه. من میخوام دنبالش کنم! خیلی بده من لاغر نشدم! یعنی نمیشم. یعنی هنوز اون قدر ها هم تلاش نکردم ها. اما وقتی مثل من شلوارهایی که تا یک ماه پیش نه تنها برات اندازه نبودن بلکه گشاد هم بودن الان بهههههه زور میرن پات و دیدی دو حالت به وجود میاد 1. خودتو از پشت بام با مغز پرت کنی پایین ( که کمی دردت میاد ) یا
2. رژیم بگیری ( که باز هم امکان اینکه دردت بیاد زیاده ) خلاصه اینکه هر کی دلش خواست 5 تا صلوات مفتکی برای من بفرسته که با سلامتی خودم و اون شون جان لاغر شیم
خوب گاهی اوقات آدم میشینه و از خودش میپرسه. چرا من این کار و کردم؟ چرا این حرف و زدم؟ یا چرا فلان حرکت و انجام دادم؟ یا در مورد همشون "ندادم".
حالا من نشستم جلوی این صفحۀ سفید و دارم با خودم فکر میکنم که چطور شد من یک وبلاگ برای خودم راه انداختم
مسلما فراموش نکرده بودم که بنده هیچ استعدادی در نوشتن ندارم
اما خوب دلم خواست و راه انداختمش دیگه.
الان هم اصلا پشیمون نیستم. به خصوص راه اندازی این وبلاگ مصادف بود با یکی از سخت ترین دوره های زندگیه من. در واقع مثل چوبی شد که تکیه گاهم باشه تا یواش یواش دوباره بلند شم و روی پام بایستم.
اما خوب گاهی به خاطر این بی استعدادیم متاسف میشم! 
آخ خ خ خ که چه قدر دوست داشتم مثل این آدم با استعداد ها بودم که میدونستن چه میخوان و میرفتن پی اون حرفه و به اصطلاح استعدادشون شکوفا میشد. بعد یک بیزنس را مینداختن. و حسابی سرشون شلوغ میشد. به به!
بله. البته از قدیم گفتن ماهی و هر وقت از آب بگیری تازست. خلاصه من الان 3 چیزو به شدت میخوام
1. یک شغل خفن تووووووپ عالی باحال
2. یک دوربین خفن توووووپ عالی باحال
3. پیانو!

حالا اینکه اینا چه ربطی به شکوفه زدن من دارن معلوم نیست. اینو دیگه باید از دلم پرسید اما میییییخوامممم!
همین!

سلام
من خوبم. فقط حوصله ام سر رفته. و این مرض شخصیه من است. یعنی من مشهور هستم به آدمی که حوصله اش سر رفته! اگر نشسته باشم میخواهم راه بروم اگر راه میروم میخواهم بدوم. اگر بیرون هستم میخواهم سریعا برگردم منزل اگر منزل هستم دیوار ها نمیگذارند نفس بکشم!
سکوت دیوانه ام میکند, سر و صدا خسته ام میکند. وقتی خوابم میآید میخواهم به زور بیدار بمانم و قتی میخواهم بخوابم خوابم با انبر و پیچ گوشتی هم نمیآید.
وقتی چیزی را میخواهم یعنی "همین الان میخواهم" وقتی به دستش بیاورم دیگر نمیخواهمش!
وقتی عصبانی هستم به همه میگویم دورو بره من نچرخید گازتان میگرم و نمیخواهم این اتفاق بیفتد.آنها دورو برم نمیچرخند و از این عصبانی میشوم که چرا دورو بر من نمیچرخند میخواهم یکی را گاز بگیرم.
وقتی حوصله ندارم همه میخواهند سر صحبت را با من باز کنند وقتی میمیرم برای یک هم صحبت همه حوصله ندارند.
وقتی به آینده فکر میکنم دچار اضطراب میشوم وقتی به حال فکر میکنم از اینکه در فکر آینده نیستم مضطربم. از خوشحال بودن میترسم. میترسم اگر خوشحال باشم آن را از دست بدهم. از ترس از دست دادنش اصلا آن را در آغوش نمیگیرم.
عصبانی میشوم وقتی که وقت ندارد و به من اس ام اس میزند و احوالم را میپرسد. تلخ میشوم و مینویسم "وقتی وقت نداری نیازی نیست احوالم را بپرسی" حالا وقتی وقت ندارد احوالم را نمیپرسد در دلم میگویم چرا؟ چرا وقتی که وقت ندارد یاده من نیست!
از آزار دادنش لذت میبرم اما اگر برنجد بیشتر میرنجم.
گاهی دوست دارم فریاد بکشم بلنده بلند, حتی از هیمالیا هم بلندتر اما نمیشود. میترسم دنیا ترک بخورد و دو نصف شود. از این فریاد فرو خورده سر درد میشوم به طوری که میترسم سرم از وسط دو نصف شود. سر هم که چینی نیست که بشود بندش انداخت.
سعی کردم دوست داشتنش را یاد بگیرم. الان یک سال نیمی میشود که تلاش میکنم. یاد آن روزهایی میفتم که چه قدر اشک ریختم و التماس کردم که خدا یادم بدهد. هنوز هم گاهی گریه میکنم اما کمتر. فکر میکنم چیزهایی یادم داد, فکر میکنم چیز هایی یاد گرفتم.
فکر میکردم چشمانم باز باز هستند, اما هر روز بیشتر بیشتر به بسته بودنشان آگاه میشوم. فکر میکردم فقط چشم ظاهر است که ضعیف و ناتوان میشود اما نه ظاهرا چشم درون زودتر و راحتر از کار میفتد.
دوست داشتن عار نیست اما من آن را عار میپنداشتم. حالا میفهمم من عشق را دست کم نگرفته بودم بلکه خودم را دست کم گرفته بودم. این حقیقت من را آزار میدهد.
گاهی یقیین پیدا میکنم که حتما یک تخته کم دارم و اگر کمی بیشتر تلاش کنم دکترای افتخاریه یک آدم دیوانه را به من خواهند داد.
و گاهی اوقات به تمام کم و کاستی های خودم فکر میکنم. به تمام عادات عجیب و غریبم. به رفتارهایی که حتی خودم هم معنی شان را نمیفهمم. و خجالت زده میشوم. من با تمام اشتباهاتم در چشم او بی نقص هستم به قول خودش شاهکار هستم. اما او با تمام عادتهایش.... هیچ وقت نگفتم تو شاهکاری. هیچ وقت این مناعت طبع را نداشتم... و این حقیقته خیلی خیلی تلخ من را خجالت زده میکند.
نمیخواهم بگویم که یک دفعه متحول شده ام نه. اما احساس میکنم چیزی که از وجوده او همچون قطره بر که بر وجوده صخره میچکد بر وجودم چکیده دارد کم کم اثری پاک نشدنی بر جا میگذارد.
برای همین گاهی زندگیم یا را یک عاشقانۀ آرام توصیف میکنم. از این اسم خوشم میآد. اما این مانع از آن نمیشود که گاهی هم با دلخوری و طلب کاری رو به آسمان نکنم و نگویم "خدایا این چه جهنمی است که من را در آن گرفتار کردی!"
گاهی اوقات به خاطر وجودش خدا را شکر میکنم. به خاطر آرامشی که به من میدهد. به خاطر پایان نسبی که به بی خوابی هایم داده.
و گاهی با بلندترین سکوتها از خودم میپرسم چرا هیچ وقت بهش نگفته ای که فکر میکنی داری یواش یواش عاشقش میشوی!؟

همین!
پ ن: و عجیبه که گاهی آدم باید به خاطره چیزهایی هم که نگفته عذر خواهی کنه! من معذرت میخواااام
