تبليغاتX
تکیه بر بال نسیم چنگ در گیسوی بید

سلام

امروز صبح با صدای آشنا و شیرین اس* ا*م اسم از خواب بیدار شدم.

با گذشت کمی بیش از یک هفته از قطع شدن این سرویس کم کم داشتم از دوریش بیتاب میشدم :)) خلاصه خواستم به اونهایی که این روزها موبایلشونو طلاق دادن بگم شما هم یک امتحانی بکنین بلکه مثل من کمی دل شاد بشین. 

" میبینین آدم کم کم یاد میگیره به خاطر چه چیزهای کوچیک و چه حق*وق ابتدایی ذوق زده و خوشحال بشه! "

همین!

نوشته شده توسط hobbit در ساعت 11:39 | لینک  | 

سلام

اعصاب ندارم ها!!! با من کل کل نکن...

و این شده داستان زندگیه ما

نوشته شده توسط hobbit در ساعت 18:28 | لینک  | 

بازگشت به قرون وسطی را با س *رکوب و خ و*ن و درد جشن میگیرند!!!

نوشته شده توسط hobbit در ساعت 17:11 | لینک  | 

سلام

من امروز برای اولین بار رای دادم.  

البته در دو دورۀ قبل هم واجد شرایط بودم اما هیچ وقت این قدر انگیزه پشتش نبود که به راهم بندازه.

رفتیم به یکی از محل های رای گیریه نزدیک خونمون. یک مسجد بود و صدای قران به گوش میرسید. ما اول فکر کردیم مراسم عزاداریی چیزیه. داشتیم میرفتیم که دیدیم نه یک عده شناسنامه به دست دارن میان بیرون

راستش همه جور آدمی بود از هر سنی. مثلا یک خانم خیلی با شخصیت دست مامان پیرش و گرفته بود و داشتن میامدن بیرون. خیلی شلوغ نبود اما به هر حال یک عده ای آمده بودن. بیشتر خانواده ها و خانوم ها. ما فقط چند دقیقه توی صف واستادیم.

به نظر من هیجان انگیز ترین قسمت ماجرا اون لحظه بود که میباست پایین برگه انگشت بزنیم. خیلی حس جالبی بود منم مستعد برای جو گیر شدن یک لحظه واقعا توهم برداشت که در سرنشت یک تاثیری دارم میزارم اما خدا رو شکر نیست سر "جو" یک مقدار شلوغ بود سریع من و ول کرد رفت یقیه یکی دیگرو بچسبه!!

خلاصه با خانواده به شدت دقت کردیم که اسم کاندیدای مورده نظرمونو خوانا صحیح و تمیز بنویسیم که به اصطلاح مو لا درزش نره. و اون لحظه که دیگه برگه رو  انداختم توی اون جعبۀ پلاستیکی دلم براش تنگ شد, براش آرزوی موفقیت کردم و ازش خواستم به اونجایی برسه که باید برسه.

اون لحظه که آمدیم بیرون دیگه انتظار و اضطراب شروع شد...

خوب سبز و پیروز باشید.

همین.




نوشته شده توسط hobbit در ساعت 18:13 | لینک  | 


امروز همین طور بیکار نشسته بودیم که چشممون به قسمت فال وبلاگمان افتاد. گفتیم از حافظ بپرسیم نظرش دربارۀ این اوضاع احوال اخیر چیه. اونم بی رودرباستی این جواب و داد .عجبا فکر کنم اون طرفم یه خبر هایی هست!!! :))

نوشته شده توسط hobbit در ساعت 13:51 | لینک  | 

سلام

سبز مثل= قرمه سبزی

سبز مثل=سبزی پلو حتما با ماهی

سبز مثل= چزاغ سبز

سبز مثل= سبزه عید

سبز مثل= چمن

سبز مثل= سبز بخت بشی الهی

سبز مثل= پیوندتان مبارک!!!

سبز مثل= سبز سبزم ریشه دارم

سبز مثل= یاریه سبزتان

سبز مثل=....................

شما بگین دیگه مثل چی؟


نوشته شده توسط hobbit در ساعت 11:53 | لینک  | 

اهم اهم

خوب دیدم حالا که قرار به کمک و اینا شده بیام خودم اولین قدم و بردارم و یکه "کارگاه مشکل گشایی صلواتی" راه بندازم.

والا اون روز که ما این وبلاگ جان و راه انداختیم کلی مشکلات سر راهمون بود. نیست که در این زمینه کلی بیق بودیم و ااار رو از بر تشخیص نمیدادیم کلی سختی کشیدیم تا یک سرو سامون دادیم بهش. یک مشکل اساسی که داشتم راه انداختنه آرشیوه موضوعی وبلاگم بود.

و عینا بعد کلی سرچ در اینترنت و بیل زدن توی انواع وبلاگ ها به سختی  به پاسخ سوالم رسیدم.

حالا برای شما دوست عزیز که میخوای آرشیو موضوعی راه بندازی

اول: دادن نام کاربری و رمز ورود وارد "میز کار" وبلاگت بشو.

دوم: روی "موضوعات مطالب" که گوشۀ به اصطلاح میز کارته کلیک کن

سوم: حالا برای دسته بندی مطالبت اسم های مناسب و انتخاب کن

چهارم: حالا تایید کن

پنج: از این به بعد هر مطلبی که بنویسی زیرش " انتخاب موضوع مطالب" میاد. و میتونی مطلبت و بلافاصله دسته بندی کنی. یا اگر به موضوع خاصی مربوط نباشه بیخیالش بشی


بله این بود از راهنمایی امروز. خواهش میکنم. امیدوارم مفید بوده باشه......

حالا اگر دوست داری میتونی بگی " الهی خیر از جونیت ببینی! یا انشالا سبز بخت بشی! یا کارت هیچ وقت گیر نکنه! یا انشالا  سالم و پولداااااار دل شاد باشی همیشه که دل ما رو شاد کردی." یا هر دعای خیر و باحالی که به ذهنتون میرسه! 

من هم ممنون




نوشته شده توسط hobbit در ساعت 22:49 | لینک  | 

ُ


سلام

دیروز توی اینترنت مشغول گشت و گذار بودم ( میدونم خبر جدیدی نیست! من همیشه مشغولم ) به یک نتیجه بسیار مهم رسیدم. ما, یعنی ما ها, از لحاظ اطلاع رسانی در هر زمینه ای که فکر کنید بسیار عقب هستیم!

یعنی چی؟ یعنی اینکه برو به زبون فصیح اینگلیش هر چیز شاسکولی که خواستی سرچ کن. بعد یک preview یاreview بزن بیخش. 475984373279 تا سایت برات میاره که میتونی چهار خط دربارۀ اون وسیله مطالعه کنی و اطلاعات کسب کنی و با مشکلاتش آشنا بشی. خلاصه اینکه اگر عین خر گیر کرده باشی توی گل لا اقل یکی از لنگاتو بتونی در بیاری.

متاسفانه بعضی چیزها خیلی وطنی هستن و باید حتما به زبان شیرین فارسی سرچ بشن چون بقیۀ دنیا مثلا

چلو سافی با چوب آلبالو ندارن که!!! اگرم دارم معلوم نیست که بهش بگن چلو سافی با چوب آلبالو.

خلاصۀ کلوم اینکه من 4 خط اطلاعات میخواستم دربارۀ 4 تا وسیلۀ برقی آشپز خونه ای که گیر نیاوردم که نیاوردم!

بعد در اون لحظه بود که احساس کردم آخ کااااااااش کااااااااااش وبلاگم خیلی بازدید کننده و کامنت گذار داشت تا لااقل میشد با اونها مشورت کرد. ولی خوب این کار هم تا یکی دو روز آینده ممکن نیست. ( حتی شاید تا یکی دو میلیار سال دیگه هم نشه!!!)

برای همین بسیار متاسف شدم.

به هر حال دوستان عزیزصدااااااای منو میشنوین؟؟؟!!!! ااااهم اااهم دوستااااااااااااان عزیز من میخوام وسیلۀ آشپز خونه بخرم ( گاز, یخچال, ماشین لباسشویی! ) و بسیار مشتاق هستم که نظرات شما رو بشنوم. لطفا معرفی کنید که چه مارک هایی و چه مدلهاییشون بهترن و چرا؟

اگر خدا خواست و گوش شیطون تک و پرک کسانی به این سوال پاسخ دادن میخوام یک بخش راه بندازم که دوستان بیان به بحث و گفتگو و سوال و جواب دربارۀ این جور چیز ها چون فکر میکنم بسیار لازمه به خصوص برای اون دسته از دوستان که مشغول خرید خرت و پرت هستن. (منظورم جهازچه قدر از این اسم بدم میاد) 

خلاصه اینکه خدا انشالا هیچ جا وانگذارتتون

آمین

همین.


پ ن: لطفا اگر کسی راهنمایی داشت در کامنت ها بزاره. مرسی


نوشته شده توسط hobbit در ساعت 22:27 | لینک  | 


سلام

اصلا نگران نباش من کاملا هنوز به حول و قوۀ الهی در غید حیاتم! متاسفانه یک بازیه جدید دانلود کردم به اسم diner dash بعد کلی اینترنت و بیل زدم و کرکش و پیدا کردم :) حالا هم دارم خودمو با این بازی خفه میکنم به اصطلاح از کار و زندگی افتادم!

سر فرصت شاید لینک و کرکش و اینجا هم گذاشتم. :))) برای اینکه تو رو هم از کار و زندگی بندازم البته.

تا امروز 2 جلسه هم فیزیوتراپی رفتم. والا تا الان که بیشتری تراپی بوده تا فیزیو. حسابی قزمیت شدم. خانم دکتر گفت کمرم مشکل داره!

میدونی که اطاقمو رنگ کردم و اینا.

خانوم دکتر: نباید مثلا از نردبون بری بالا

من: اااااااا من رفتم :)

دکتر: نباید پرده وصل کنی

من: اووووووووووووووو 3 بار کندم دوباره وصل کردم :)

دکتر: نباید دستت و دراز کنی مثلا چیزی و بالا بزاری ور داری

من: اوووووووووووه 70 کیلو کتاب چیدم تو کتاب خونم از بالا تا پایین!

دکتر:........................!

آره عزیزم ما الان مشغول کسب تجربه دربارۀ سنین 80 به بالا هستیم. سوالی چیزی داشتی رودیباستی نکن.

همین





نوشته شده توسط hobbit در ساعت 15:37 | لینک  | 

سلام

عزیزم هیچ وقت شده بشینی و به آینده فکر کنی. به اینکه مثلا 10 سال دیگه کی میشی یا چی میشی؟؟!

من وقتی خیلی جوان بودم یک درس گرفتم اونم اینکه هیچ وقت از خیلی جلو تر برای کاری برنامه ریزی نکنم چون تا اون موقع هر وقت اینکار و کرده بودم یک جورهایی کل قضیه پتو شده بود و برنامه ریزی ما هم به هیچ دردی نمیخورد.

حالا نمیدونم سر مشق غلط گرفته بودم یا نه. اما به هر حال این عادت همین طور روی من مونده. به طوری که بر خلاف خیلی از اطرافیان دربارۀ هیچ چیز زندگیه آیندم هیچ نظری ندارم. نمیدونم 10 سال دیگه کجا خواهم بود یا چه افتخاراتی کسب خواهم کرد :))) به اصطلاح چه گلی به سر خودم و دوستان میزنم.

چه جور خونه ای میخوام یا چه طور ماشینی. همه چیز به نظر من غیر قابل پیش بینیه!

و همین غیر قابل پیش بینی بودنشه باعث میشه به خیلی چیز ها شک کنم. بزرگترین اونها پایدار بودن عشق در زندگیه مشترکه! همیشه این سوال برای من پیش میاد. آیا این امکان وجود داره که یک زوج تا آخر عمر عاشقانه با هم زندگی کنن و از اون مهمتر از بودن در کنار هم لذت ببرند؟؟؟؟!

خوب اگر اینجا فوج فوج بازدید کننده داشت ازشون میخواستم که به این سوال جواب بدن و حتی نمونه های موفق یا نا موفق و مثال بزنن. به هر حال از قدیم گفتن ندونستن عیب نیست نپرسیدن عیبه!

همین!




نوشته شده توسط hobbit در ساعت 23:4 | لینک  | 

سلام

خوبی؟ من هم خوبم . البته این بستگی به تعریف تو از خوب داره. گفته بودم که زانو دردم. این قضیه از نظر من اصلا اهمیت نداشت یعنی فلسفۀ من اینه ولش کن یا خودش خوب میشه یا نمیشه دیگه این همه هیاهو نداره!!! اما اون شان جان عقیدش اینه که اگه عطسه کردی باید بری خودتو حتما  به متخصص مغز و اعصاب نشون بدی که خدایی نکرده  مغزت در اثر حرکت شدید به جمجمت نخورده باشه و قر شده باشه نیاز به رنگ و بتونه پیدا کنه و دیگه نشه به قیمت نو و آک بند غالب کنی به کسی!!! 

دیروز که اون شون جان+ مامان جان نذاشتن من از جام جمب بخورم. منم اگه نمیدونی بدون یک چیزی تو مایه ها پیش فعالی در سنین بالا میباشم. دیگه آخرش آبرو حیثیت و خجالت و حفظ شخصیت فرهنگی وگذاشتم کنار و عین این بچه کوچولو ها شروع کردم به نق زدن    دقیقا به همین شکلها. این قدررررررررررر قر زدم آآآآآآآآآآآآآه کشیدم خودمو عین پروانه!!!! به در و دیوار کوفتم تا اینکه دلشون به رحم آمد و من و انداختن عقب ماشین بردن خیابون!

امروز هم رفتیم دکتر. آقای دکتر گفتن ما مفاصلی داریم شل و ول! بعدش هم قرار شده 3 تااااااا عکس بگیرن از استخونهای دوست داشتنیه من! یک عکس هم از ستون فقراته که به همین دلیل 3 تا قرص به اصطلاح روفنده دادن بهم که هیچ اثر نکرده که نکرده! یعنی میگفتن اینا رو بخوری دیگه از تویه گلاب به روتون در نمیای اما ما حتی توش هم نرفتیم تا حالا که نزدیک به 4 ساعت میشه که خوردمشون.

به هر حال این و بدون که من یک پدیده هستم در علم پزشکی. اما همۀ این اتفاقات یک سری نتایج اخلاقی در بر داشت که در این پایین به چندتا از مهمهاش اشاره میشه

1. من نمیتونم مرغ بشم چون نمیتونم توی تخم صبر کنم

2. من نمیتوانم مجرم بشم چون احتمالا همۀ زندانیان خواهش میکنن  یا من و بفرستن یک جای دیگه یا اونارو بسکی نق بزنم و قر بزنم و این جملۀ جذابه " من حوصله ام سر رفته " رو به زبون بیارم!

3. من اصولا دسته بیلم چون خداوند اون روزی که میخواست ظرافتهای زنانه رو تقسیم کنه آلارم من و زد رو اسنوز اون وقت من خواب افتادم و اشتباهی رفتم تو صف آقایون!!!

4. غر غر کردن برای من تقریبا مثل نفس کشیدن یک عادت حیاتییه

5. قرص هایه " شما رو دعوت کن به گلاب به روتون " روی من اثر ندااااااااااااااااااااارههههههه!!!!

فکر کنم همین قدر کافیه دیگه!

برام آرزوی موفقیت کن

همین!







نوشته شده توسط hobbit در ساعت 1:17 | لینک  |