تبليغاتX
تکیه بر بال نسیم چنگ در گیسوی بید

سلام

 همون طور که آدم رشد میکنه قد میکشه, پاهاش بزرگ میشه مشکلاتش هم قد میکشن و بزرگ میشن و رشد میکنن و گاهی از خود آدم هم گنده تر میشن!

فکر آدم چیز عجبیه. به نظر من خدا فقط با نصب کردن چیزی به اسم کله به روی بدن و قرار دادن مغز توی اون چهار دیواری کلا کار خودشو جلو انداخته. و تازه این استعداد و به آدمیزاد اعطا کرده که به راحتی بدون دخالت دست :)) بدون کمک از بیگانه!!! بدون ش*ب*که های خارجی و فقط با افکار خودش زندگیشو تبدیل به یک جهنمه سووووزان و فروزان کنه.

از اون طرف هم عده ای هستن که خوب باز هم بدون دخالت دست از زندگیشون هم طور لذت میبرن.

و یک گروه دیگه هم این وسط هستش. اینا روی نقطۀ صفر پاشونو زمین میکوبن و حاضر نیستن نه حتی یک قدم جلو برن یا یک قدم به عقب بردارن اینجا نقطۀ بی حسیه!

با افتخار!!!! تمام باید بگم من الان دارم کلی توی این نقطه آفتاب میگیرم که ویتامین د کم نیارم در اینده.

از اعلائم و نشونه های این نقطه دائم الخواب بودنه ( منی که روزی خودمو میکشتم 5 ساعت بیشتر نمیتونستم بخوابم الان باید خودمو بکشم 5 ساعت بیدار بمونم!) بی تفاوت بودنه نسبت به همه چیز.( از ترس اینکه اووف بشیم سعی میکنیم از هیچ چیز لذتی نبریم.) زندگی آدم معطوف میشه به داخل آدم. توی مغز آدم. یک دنیا مجازی که مغز میسازه. آدم با خودش حرف میزنه اون تو, با خودش دعوا میکنه برای خودش دلیل و برهان میاره. گاهی خاموشی میده و حتی خودشو هم تحویل نمیگیره. حوصلۀ هیچ کسم نداره هر کی باهاش حرف بزنه شاکی میشه چرا؟ چون وقت با ارزششو گرفته! کارهای مهمش زمین مونده.

اخلاق آدم هم همچین محمدی میشه که هر کی بخواد از کنار آدم رد بشه باید اول پاچه ها رو حداقل تا زانو بالا بزنه!

خلاصه اینکه آدم تا خودشو داره نیازه به بهشت و جهنم نیست!

همین

پ ن: من فعلا در سلامت کامل عقل و سلامت نیمه کامل جسم و سلامت در حد یک سوم روح به سر میبرم :))) اما امیدوارم به زودی آدم بشم! 

پ ن2: متخصصان من معتاد نیستم :)))) یعنی به غیر از خواب و قهوه فعلا اعتیاد خاصی ندارم!

پ ن3:  در ضمن فراموش نکنید اعتیاد جرم نیست یک بیمار ریست!:)))


نوشته شده توسط hobbit در ساعت 12:45 | لینک  | 


سلام

زندگی چیز عجیبیه. روزها میگذره و احساس میکنی که تا گردن توی چیزی به اسم مرداب فرو رفتی. روزها میگذره بدون اینکه روزنۀ امیدی ببینی.

کم کم فراموشت میشه که عادت داشتی به همه چیز بخندی و به قول دوستی که میگفت " از تو یاد گرفتم که همۀ اتفاقات خاطره میشن " برای خودت خاطره بسازی و به بد بیاریات بگی شوخ طبعیه خدا و به یه ورتم نباشه و به طرز اعصاب خورد کنی همیشه نیمۀ پر لیوان و ببینی.

فکر میکنی صد در صد دیپ دپرشن گرفتی و به زودی اعصاب و روانت قان قاریا میگیره و باید قطعش کنن وگرنه موجب میشه روحت عفونی بشه و شاید دیگه خیلی دیر باشه و کاری از دست کسی برات بر نیاد.

احساس میکنی قانون جاذبه روت اثری ندراه. و توی تاریکی از سر شایدم از پا آویزونت کردن و موقعیتت و احساس نمیکنی مثل قواصی که گاهی در اثر اشتباه به جای اینکه برای نفس گرفتن به طرف بالا شنا کنه رو به پایین میره بعدش هم در اثر نبود هوا میمیره اونم  به دلیل یک اشتباه در تعیین و انتخاب مسیر. اونم نه 60 تا مسیر فقط دوتا. یک انتخاب 50 50 بین بالا یا پایین. 

احساس میکنی زبون مادریت یادت رفته. نمیفهمی مردم به چی میخندن. اصلا معنیه حرفهاشون چیه؟! یا اینکه چرا طوری نگات میکنن که انگار غربیه ای. میگن چشمها دروغ نمیگن. و توی آینه به چهرت دقیق میشی. با یک مجسمۀ سنگی چندان فرقی نداری.

و چشمات. انگار برای صرفه جویی در مصرف برق لامپهای اضافیشونو خاموش کردن. فقط دو حفرۀ تاریکن که حتی خودتم به خلوتشون راه نمیدن چه برسه به دیگران.

کم کم در حرف زدن امساک میکنی و با نیروی اراده سعی میکنی ابروهات از وسط به هم برسن و دهنت شکل یک خط کج و کولۀ کینه توز به خودش بگیره. کافیه که آدم الکی خوش که تورو یاد گذشته هات بندازه ببینی تا از کوره در بری و هر چی لقب زشت بلدی بارش کنی که چه طور جرات کرده جلوی تو اظهار شادی کنه.

حالت داغونه . خودتم داغونی. عین نقاشی که یک هنرمند با گچ بکشه و اون وقت یک بچۀ تخس با دستهای تفی و چسبکی از بالا تا پایینش دست بکشه و رنگاش و قاطی کنه و ظاهر چرک و پچلی بهش بده شدی.

حتم داری دیگه آخر خطه برات...

و اون وقت... یک روز صبح از خواب بیدار میشی در حالی که شب بدی و پشت سر گذاشتی. مطمئنی تا چشماتو باز کنی سردردت میاد سراغت. چشم بسته پردتو کنار میزنی. نور آفتاب میفته روی صورتت. از پشت پلکای بستت میبینیش شایدم حسش میکنی.

اون وقت بدونه اینکه خودتم باورت بشه یک لبخند به پهنای صورت میشینه روی لبات چشمات و باز میکنی

یک نفس عمییییییییق میکشی و شروع میکنی به گوش دادن انگار یکی دوباره پیچ صدای دنیا رو چرخونده باشه.

.....

نمیگم دوباره مثل روز اولت میشی یا همه چیز گل و بلبل میشه. نه. بالاخره تو یک دورۀ جدید و سختی و تحمل کردی و به یاری خدا پشت سرش گذاشتی. شاید حتی یک وقتهایی فکر کردی که خدا وسط راه دستتو ول کرده و تنهات گذاشته. اما وقتی دوباره به قول خودم متولد میشی از صمیم قلب میدونی خدا حتی در بدترین و تنها ترین لحظاتتم باهات بوده آروم سرت و رو به آسمون میگری یک لبخند میزنی و میگی "مرسی دوست دارم بوووووووووس" این قدر یواش میگی که فقط خودت بشنوی و خدا.

و اون وقت دوباره باید یاد بگیری از جات آروم آروم بلند بشی و راه بیفتی. میدونی که از قدیم گفتن درد کوه کوه میاد و کاه کاه میره. 

و این زندگیه. سخت, خشن, ملس, جاری و دوست داشتنی.

همین.




نوشته شده توسط hobbit در ساعت 21:46 | لینک  | 

سلام رفقا

میدونم الان حالتون بد میشه از اینکه دوباره دارم مینالم

اما راستش ایییییییییین قدر حالم بده این قدر حالم بده. در حد و اندازه های تیم ملی!!!

خلاصه اینکه اگر 5 صلوات در راه خدا برام بفرستین بلکم فرجی بشه کلی سپاس گذار میشم.

دستت طلا ( دست استعاره از هما زبان است که گاهی کار 10 تا دست را میکند ) الهی خیر از جونیت ببینی مادر

همین


پ ن: شوخی ندارم ها.






نوشته شده توسط hobbit در ساعت 23:22 | لینک  | 



به او میگویم " از فردا می خواهم آدم بشونم! "

میخندد.

در حالی که دست به سینه ایستاده و یک ابرویش را بالا داده سر تا پایم را ورانداز میکند و این بار پوزخندی میزند.

ناراحتم میشوم.

میگویم "باور ندرای؟"

میگوید "چرا"

میگویم "دروغ میگویی!"

میگوید " احمق تو آدم بشوی من هم به نون و نوایی میرسم و از این بدبختی و بلاتکلیفی در میآیم" 

میگویم " خوب. نیاز دارم که باورم کنی یا حد اقل ادای آن را درست در بیاری"

باز میخندد اما اینبار مهربانتر.

میگوید " عزیزم یادت باشد خواستن توانستن است "

میگویم " باز ش * عار میدهی"

اینبار جدی به چهرام خیره میشود.نگاهم برا به زمین میدوزم.

میگوید " نگاهم کن"

نمیتوانم. دستش را زیر چانه ام میگذارد و سرم را بالا میگیرد. نگاهم را لجوجانه به زمین گره میزنم. نمیتواند که دست در تخم چشمهایم بکند!

"به من نگاه کن"

نا خود آگاه دستورش  را اجرا میکنم و از خود بیزار میشوم. هیچ وقت در مقابل فرمان مستقیم تاب مقاومت نداشتم. آن هم من که به کله شقی و لجبازی مشهورم. خدا را شکر کسی از این ضعف من خبر ندارد!

با آن چشمان نافذ به عمق وجودم خیره میشود. نمیدانم دنبال چه میگردد.

بعد از چند لحظه یا دقیقه یا ساعت, نمیدانم اما بالاخره چانه ام را ول میکند. سرم بی اختیار پایین میافتد.

از او فاصله میگیرم. حالا او به زمین خیره شده و سکوت کرده. من هم سکوت میکنم اما نگاهم از او دست نمیکشد.

در حالی که انگار با من سر سنگین شده باشد به گوشۀ دیوار خیره میشود. با خود فکر میکنم شاید روضۀ سکوت گرفته!

ناگهان دهانش باز میشود. آهی میکشد. سر را بالا میآورد. دوباره به چشمانم خیره میشود.

میگوید " میدانی اگر میخواهی آدم بشوی اول خودت باید آن را باور کنی!"

و میرود.

دوباره تنها میشوم. من و تصویر من که در آینه معکس شده است. به نظر گیج میآید.


هیچ وقت نفهمیدم کی یا چه طور میآید یا چرا میرود!


همین


نوشتۀ: هابیت





نوشته شده توسط hobbit در ساعت 13:55 | لینک  | 

سلام

حالا تو بیا بگو چه مرگته عین ... مینویسی.

کپسول صدای موبایلم داغون شده صدای همه عین اره برقی به گوش میرسه. غیر از صدای اون یارو که عین اره برقی هست همین طور خدا دادی! و کلا اعصاب و روان مارو سرویس میده مرتب.

دی وی دی درایوم پکید (معادله ترکید, منفجر شد, مرد) در حالی که هنوز یک سی دی توشه نه تنها باز نمیشه بلکه هیچ غلط مفید دیگه ای هم نمیکنه!

مموریه موبایلم پره و اس ام اس زدن شده جزو اعمال شاقه :(

رم کامی جون هم پر شده چپ میره راست میره میگه خااااااالیم کنها  وگر نه یک حالی ازت بگیرمممممم!

همۀ اینا به یک طرف هر کدومشون که داغون و مرحوم بشن من که پول ندارم درستش کنم :((( هیچ کسم نیست که دستی به جیب ما بکشه!! تازه امروز بود نیت کرده بودم پولامو جمع کنم یک عدد دوربین خفن برای خودم بخرم!

مااااااااااااماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان هییچ کس من و دوستتتتتتتت نداره!!! از اون بدترشم میدونی چیه؟ آدم یک اون شون جان خنگ داشته باشه. یعنی نفهمه باید چی بده به طرف مقابلش که طرف کلی ذوق کنه حال کنه از این همه فهم و شعورش! به خدا! اه اه اه

همین


نوشته شده توسط hobbit در ساعت 1:47 | لینک  | 

سلام

بلاگفا بالاخره از رو رفت و من تونستم پست جدید بزارم

باورت شد که این قدر خوشحال شدم چه قدر تو ساده ای.

تا چند وقت پیش هر از گاهی یکه مرتبه نامه ای برام میرسید با این مزمون " شما برندۀ 2305702375327 میلیون دلار شدید. بشتابید بشتابید! همش 10 ثانیه وقت دارید " خوب این باز قابل قبوله.

به نظر داداشم حتی رسیدن همچین نامه ای اونم هر ماه شانس میخواد. به قول خودش کلی مو توی اینترنت سفید کرده یک دونه از این نامه ها به دستش نرسیده تا حالا.

اما اخیرا دیگه از این هم فراتر رفته


چند وقت پیش یک نامه رسید که " خوووووش به حالت شما وارث آقای فلان هستین که مرحوم شدن! البته ممکنه شما نشناسیدشون اما اونا با شما آشنا هستن یعنی بودن!!!"
 
من و میگفتا

کلی خندیدم. تا حالا هیچ وقت شده با خودتون فکر کنین کاش من یک عمه ای عمویی چیزی اون سر دنیا داشتم که هیچ کس از وجودش خبر نداشت خیلی هم پول دار بود اون وقت من و وارث خودش میکرد. خلاصه ما کلی تو دلمون به ذوق این یارو تبریک و احسنت گفتیم. و به روحش صلواتی نثار کردیم که ما رو یاد خاطرات کودکیمون انداخت.

اما نگو قوۀ تخیل بییییییییییییییش از این حرفها پیش میره.

راستش شما الان دارین نوشته های کسی و میخونین که اگر با اون آقا وکیله همکاری کنه میشه قوم و خویش مفقود شدۀ یک یارویی که 20 میلیون دلار پولش بی صاحب مونده بعد متن نامه کولاک بود تازه. این آقای مثلا وکیل گفته تو فقط بگو بله من ردیفش میکنم پولام نصف نصف.

خداییش مثل اینکه نمیدونه با ایرونی جماعت نمیشه از این شوخی ها کرد!!!
خلاصه اینکه اگر کمک مالیی چیزی خواستین بیاین پیش خودم! بلکه یک مرحوم هم برای شما پیدا کردیم!

اما اتفاقات امروز به اینجا ختم نمیشه که نههههههههههه!

شما نمیخوای شناور بشی؟؟؟ نه از اون قایقها نه. شناور بابا. یعنی در هوا شناور بشی؟؟؟؟ خرجش 28000 هزار تومن هیچ تضمینی هم نداره میگن اخه یه خورده سخته!!!! به هر حال قانونه نیوتون و اینا که یادتون هست که! البته درش ذکر شده که نیست یک خورده تمریناتش سخته, علمیه ها اما سخته ممکنه آخرش نتونین از زمین بلند بشین!

من اما اگر بودم یک عدد قلاب و یک عدد طناب هم برای خریدار میفریستادم که اگر با اون روشها در هوا شناور نشد لااقل با این روش بشه.

هیییی تازه آموزشه نامریی شدن هم داره اوووووه خدای من!!!! مدتها بود که این قدر حال نکرده بودم!!!!! اوووووه احساس میکنم نامریی شدم... یوهووو من و میبینین!!؟

همین











نوشته شده توسط hobbit در ساعت 15:24 | لینک  | 


سلام

آدم کلا موجود چشم سفیدیه. حالا مرد و زنم ندراه. بالاخره خدا همون طور که هوش و قدرت ضبط وثبت و به ذهن آدم داد بهش یاد داد که گاهی این خاطرات و از آرشیوش بندازه بیرون یا سهوا گمشون کنه.

راستی این منم که با شما دارم صحبت میکنم یعنی هنوز در قید حیاتم!

راستش هفتۀ پیش هفتۀ بسیار بد و سختی برای من بود. به اصطلاح همچین به پوزه خوردم زمین که چند وقت طول میکشه تا دوباره جای خودمو بگیرم. :) با اون شون جان زدیم به تیپ و تاپ هم. در نوع خودش تجربۀ جالبی بود اما عین انگل تمام انرژی و توانمونو گرفت.

به هر حال دعوا نمک زندگیه اما اینکه چه قدر طول بکشه که این نمک دست از سر اون زخمه برداره و بزاره خوب بشه هم خیلی مهمه.

فعلا هر وقت یادش میفتم حسابی عصبانی میشم رگام میزنه بیرون, داغ میشم, ضربانم میره بالا. اما مهم اینکه هنوز زندم :)))

خلاصه پیر شدیم رفت.

همین


نوشته شده توسط hobbit در ساعت 21:6 | لینک  | 

سلام

اگر بگم امروز قلبم حسابی از دست همسفرم شکسته چی داری بهم بگی؟؟؟!

اینکه " تو مگه قلب داشتی؟ "

بی انصاف نباش. یعنی تا حالا ندیدیش؟ یعنی من این قدر نقشمو خوب بازی کردم که هیچ کس شک نکرد به اینکه منم قلب تپنده ای دارم.

از بچگی از بازیگر  شدن متنفر بودم. میگفتم " نمیتونم دروغ بگم. نمیتونم برم تو قالب کسی که من نیست" امروز اما فهمیدم چه بازیگر چیره دستی شدم. چه خوب میرم تو قالب کسی که من نیست. چه خوب این همه سال.... بگذریم!

زندگی زیباست. بله البته من منکرش نیستم اما هر کسی بلد نیست زندگیشو زیبا زندگی کنه.

آره عزیزم امروز روم به توست. میدونم که گذرت به اینجا نمیفته و شاید هیچ وقت نشنوی حرفهای منو. راستی مگه از همین قضیه دعوامون شروع نشد " تو هیچ وقت حرفهای دلتو به من نمیگی! " منم گفتم " من حرفی برای گفتن ندارم " او وقت تو بیشتر ناراحت شدی اون وقت من هم از دست خودم ناراحت شدم. اما تقصیر من نیست. به من یاد دادن سخت اعتماد کنم, دیر اعتماد کنم. من یاد گرفتم بیش تر از هر چیزی احساساته خودمو بقل کنم و مواظب باشم کسی بهشون آسیب نرسونه. میدونی وقتی سالها از چیزی مراقبت کنی با چنگ دندون کم کم سرد میشی سخت میشی عین فولاد هم سرد هم سخت هم شکننده.

ای کاش میشد یک روز صبح بلند شد و یک آدم جدیدی بود. میدونی قبول این اتفاق برای اطرافیان سخت تر از خوده آدمه. پس بهتره بگیم ای کاش میشد یک روز صبح بلند میشدم و میزاشتن یک آدم جدید باشم. قبولم میکردن.

خسته شدم. واقعا خسته شدم! و تو دیگه دستتو دراز نمیکنی که اشکهای یخی من و پاک کنی. چرا؟ تو که میگفتی تا آخرش هستی.

همین

 

نوشته شده توسط hobbit در ساعت 23:5 | لینک  | 

سلام

میخوام برم جراحیه پلاستیک کنم. چرا؟ دماغم نه اون حالا کمی گنده هست اما همینی که هست. لبام؟؟؟؟؟؟؟ نه کاملا میزون هستن مشکلی نیست. گونه؟ نه گونه هم دارم به مقداره لازم با کمی گریم و اینا هم حسابی میزنه تو چششم از 6 تا عمل هم بهتر. چین چروک؟؟؟؟ برو برو من هنوز در اون فووانه جوونیمه بی تربیت! 

ها راستش میخوام برم این گوشامو بکنم بدم یک جفت گوش خر برام بکارن. به هزار و یک دلیل البته.

اولا دیگه کسی من و ببینه خدایی نکرده شک و شبه ای براش پیش نیاد که من میفهمم! دوما گوش خر نرم و پشمالوست. گرمه برای روزهای سرد سال. دراز و جا داره. یعنی میشه شونصدتا گوشواره و سیخ و میخ بهش وصل کرد اما هنوز جا داشته باشه. وقتی مگس روش بشینه لازم نیست دست مبارک و تکون بدی خودش تکون میخوره و رفع مزاحمت میکنه.

چون که بزرگتر از گوشه انسانه صداها رو با وضوح بهتری میشنوه پس شک شبه ای مثلا براش پیش نمیاد فکر کنه 5 میل*یون گفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یا 25 میل*یوننننن آیا؟؟؟؟؟!!!! 

با این روش هم در بین انساها محبوب میشم هم حیوانات. تازه اگر برم استخر در حالی که زیر آبم صداهای روی آب و هم میشنوم. 

تازه هر چی گوشم درازتر بیشتر نشونۀ " شرافت و فرهیخته گی و عزت و بزرگیۀ" منه.

خلاصه اینکه شما جراحی, متخصص با تجربه و فهیمی نمیشناسین که این گوشای من و درست کنه لطفا؟

اگر آدرسی دارین خواهشا تو قسمت نظرات بزارین ممنون میشم!

همین.






نوشته شده توسط hobbit در ساعت 12:6 | لینک  | 

سلام

امروز داشتم با خودم فکر میکردم که چرا "لیو تیلوری" "آنه هیتویی" چیزی نشدیم. حالا خودشون هیچ چرا شبیه شون هم نشدیم. عزیزم تو میدونی چرا؟

حالا من اگه بگم حوصله ام از خودم سر رفته تو ممکنه بگی " به درک " البته برای تو هم نباید چندان فرقی کنه حق داری! نمیدونم یک دفعه دیدی رفتم مثلا موهامو از ته زدم و شبیه مستراح شور شدم بعد به غلت کردن بیفتم. نظرت چیه؟ خوب میخندیم. تو به من بخند من هم به خنده هات میخندم. 
میدونی چی دلم میخواد؟ یک عالمه گلدون گل. از اون گلهایی که 2 سال پیش عید توی گل فروشی دیدم که عین بوداغ بودن اما صورتی و توی گلدون که هنوز چشمم دنبالشون اما نیستن دیگه! دلم بن سای میخواد چون نیاز به توجه و محبت داره. که توقعی ازت نداره. میزاره هر جور دوست داری باهاش رفتار کنی. چون ارزش داره. چون دلم میخواد یک چیزی داشته باشم ماله خودم باشه اون جور که خودم هستم باهاش رفتار کنم. دلم کاکتوس میخواد با وجودی که به خودم قول دادم که دیگه کاکتوس نخرم اما الان مدتیه بدجوری دلم هواشو کرده.

دلم اون مبل قرمزه که راکر بود و زیر پاش میامد بالا و پشتش میرفت عقب و میخواد. تا بزارمش جلوی پنجرم تا عصرا برای خودم یک فنجون قهوه دوست کنم ( یک قاشق چای خوری قهوه ترک, یک قاشق چای خوری شکر و شیر) بشینم روش کتاب مورد علاقمو بخونم بعدش هم روش خوابم ببره.

دلم آهنگهای مرتزات میخواد فقط موسیقی بی سر و صدای خواننده.
اگه میشده این فریاد خفه شده توی گلورو آزاد کرد شاید فقط دلم یک پیتزای خوشمزه میخواست نه چیز دیگه. اگر میشد...

حالا به نظرت دلم چیز زیادی میخواد؟


همین



نوشته شده توسط hobbit در ساعت 11:7 | لینک  | 

سلام

حالا وقتی آدم حالش خوب نیست اینجام باید بیاد بگه من خوبم آخره خوشحالم نه دیگه

والا امشب هم که بگذره میشه 48 ساعت که نه من از اون شون جان خبر گرفتم نه اون شون جان از من. خدا پدر لج و لجبازی و بسوزونه که بد دردیه. حالا اوشون قبلا مبتلا نبودن کمال بنده درشون اثر کرده اما متاسفانه نمیدونه که من تویه این رشته حداقل نصف بیشتره موهامو سفید کردم! به اصطلاح پیش کسوت هستم احترامم واجبه.

راستش امروز یک نامه نوشتم براش. مشکلش این بود که من حرف دلمو بهش نمیگم. منم یک جوری حرفه دلمو بهش گفتم که دیگه نخواد دوباره بشنوه از درد و دلم.

خلاصه بگم این یکی دو روز حسابی بهم بد گذشته. و واقعا نمیدونم بعدش چی پیش میاد. یک وقتهایی با خودم فکر میکنم که خدا گفته زن و مرد آفریده که برای هم آرامش ایجاد کنن. پس آخه کجان این موجودات؟ چرا ما نمیبی نیمشون. نه خداییش چند تا زن و شوهر یا اصلا زن و مرد میشناسین که وجودشون به اون یکی آرامش بده. از اعصاب روان همدیگه برای پرورش مرغ و ماهی و قاطر استفاده نکنن. از هم توقع  بیجا نداشته باشن. دایم نشینن بگن "آآآآآی پدرمو در آورده بسکی غرغر میکنه" "هر کار براش میکنم راضی نمیشه!"

آخ زندگی کردن سخته به خدا. اگر پسر بودم که عمرا این سال ماها تن به ازدواج میدادم. میرفتم برای خودم دنیا رو میگشتم. یادمه که جوان بودم فکر میکردم من هم یک روز " soul mate" خودمو پیدا میکنم. یعنی در واقع به این اعتقاد داشتم که خدا برای هر کس یک جفت آفریده. اما خوب ظاهرا نسیب ما که نشده انشالا  قسمت شما بشه. از زندگیتون حال کنین!

منم قبول دارم زندگی بالا پایین داره اما اگر پشت آدم قرص و محکم بود به یک پشت وانۀ عاطفی اون وقت دیگه غمی نبود چون هر وقت پشتتو نگاه میکردی کاری به جز شاکر بودن نداشتی اما بد بختی وقتیه که دردتو نتونی به کسی بگی. آی آی آی

من خوبم بسیار شما هم خوب باشید بهتر از من


همین!










نوشته شده توسط hobbit در ساعت 22:24 | لینک  | 


یک جواب کوچولو هم برای ساعت بدونه عقربه گذاشتم. خوشحال میشم اگر نظری داره در این باره بشنوم


سلام.

حتما باید بگم حوصله ندارم یا معلومه. امروز صبح با بابام رفته بودیم بیرون شهر تا گشتی بزنیم و من به اصطلاح تو خونه نپوسم. بابا هم داشتن غرغر میکردن و زیر لب میگفتن که مامانتم جونیاش همین طور بود منتها اون دم غروب قلبش میگرفت.

منم به شوخی گفتم " آخ کی بشه که من دم به دم احساس نکنم دارم میپوسم!" اما انگار جوابشو میدونستم. وقتی این طور میشه که به یک رضایت قلبی رسیده باشم. راستش کمی نگران شدم. پیش از عید خیلی به هم ریخته بودم. به طوری که کم کم داشت جنون میگرفتم. اینجا رو راه انداختم واقعا زحمت کشیدم تا تونستم اون بیتابی و کمی کنترل کنم. اما الان دوباره انگار داره میاد سراغم در هیچ حالتی احساس آرامش نمیکنم. نمیخوام دوباره اون جوری بشم اصلا.

راستی مایکل جکسون هم در سن 50 سالگی در اثر ایست قلبی در گذشت. البته من هیچ علاقه یا تعصب خاصی روی این آدم نداشتم. اما نمیدونم چرا این قدر متاسف شدم. واقعا چرا؟ شاید شاید گوشه نشین شدن آدمهای مشهور غم انگیزه. یکی از بدترین چیز ها به نظر من اینه که خدا آدم و از عرش به فرش برسونه. حالا نمیگم این آدم به فرش رسید اما خیلی نزدیکش شد. باعث تاسف بود وقتی میدیدی میتونست خیلی زندگیه بهتری داشته باشه اما دستی دستی همه چیزش و نابود کرد و نتیجۀ اعمالش شاید یک مرگ زودرس و نابه هنگام و براش رقم زد.

به هر حال مرگ چیز جالبی نیست. مخصوصا وقتی... بگذریم.

میدونی که خیلی خوش اخلاقم با اون شون جون قهرم. البته قهر به سبک مخصوص خودم. یعنی باهاش حرف میزنم اما حسابی در حرف زدن امساک میکنم. در حد سلام و خداحافظ و میدونم این کار ناراحتش میکنه اما به نظر من حقشه! جدا میگم.


همین!











نوشته شده توسط hobbit در ساعت 21:11 | لینک  | 


May it be an evening star
Shines down upon you
May it be when darkness falls
Your heart will be true
You walk a lonely road
Oh, how far you are from home

Morni� ut�li� (Darkness has come)
Believe and you will find your way
Morni� alanti� (Darkness has fallen)
A promise lives within you now

May it be the shadows call
Will fly away
May it be your journey on
To light the day
When the night is overcome
You may rise to find the sun

Morni� ut�li� (Darkness has come)
Believe and you will find your way
Morni� alanti� (Darkness has fallen)
A promise lives within you now

A promise lives within you now


سلام.

دچار یاس فلسفی شدم شدید! این روزها دیگه اون این روزهای همیشگی نیست و من و ما هم دیگه من و ماهای قبلی نیستم.

واقعا چرا این قدر زود دیر میشه؟




نوشته شده توسط hobbit در ساعت 1:10 | لینک  |