حالا وقتی آدم حالش خوب نیست اینجام باید بیاد بگه من خوبم آخره خوشحالم نه دیگه ![]()
والا امشب هم که بگذره میشه 48 ساعت که نه من از اون شون جان خبر گرفتم نه اون شون جان از من. خدا پدر لج و لجبازی و بسوزونه که بد دردیه. حالا اوشون قبلا مبتلا نبودن کمال بنده درشون اثر کرده اما متاسفانه نمیدونه که من تویه این رشته حداقل نصف بیشتره موهامو سفید کردم! به اصطلاح پیش کسوت هستم احترامم واجبه.
راستش امروز یک نامه نوشتم براش. مشکلش این بود که من حرف دلمو بهش نمیگم. منم یک جوری حرفه دلمو بهش گفتم که دیگه نخواد دوباره بشنوه از درد و دلم.
خلاصه بگم این یکی دو روز حسابی بهم بد گذشته. و واقعا نمیدونم بعدش چی پیش میاد. یک وقتهایی با خودم فکر میکنم که خدا گفته زن و مرد آفریده که برای هم آرامش ایجاد کنن. پس آخه کجان این موجودات؟ چرا ما نمیبی نیمشون. نه خداییش چند تا زن و شوهر یا اصلا زن و مرد میشناسین که وجودشون به اون یکی آرامش بده. از اعصاب روان همدیگه برای پرورش مرغ و ماهی و قاطر استفاده نکنن. از هم توقع بیجا نداشته باشن. دایم نشینن بگن "آآآآآی پدرمو در آورده بسکی غرغر میکنه" "هر کار براش میکنم راضی نمیشه!"
آخ زندگی کردن سخته به خدا. اگر پسر بودم که عمرا این سال ماها تن به ازدواج میدادم. میرفتم برای خودم دنیا رو میگشتم. یادمه که جوان بودم فکر میکردم من هم یک روز " soul mate" خودمو پیدا میکنم. یعنی در واقع به این اعتقاد داشتم که خدا برای هر کس یک جفت آفریده. اما خوب ظاهرا نسیب ما که نشده انشالا قسمت شما بشه. از زندگیتون حال کنین! ![]()
منم قبول دارم زندگی بالا پایین داره اما اگر پشت آدم قرص و محکم بود به یک پشت وانۀ عاطفی اون وقت دیگه غمی نبود چون هر وقت پشتتو نگاه میکردی کاری به جز شاکر بودن نداشتی اما بد بختی وقتیه که دردتو نتونی به کسی بگی. آی آی آی
